تبليغاتX
ساعت 13

تخریب هزاره ها از بالیوود هند تا حوزه علمیه قم

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 18:55 | دوشنبه بیستم فروردین 1386 •

 

من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب[i]

 

  

اسد بودا

 

 

آموزش‏هاي من از جهان هم قديمي‏تر است. چگونه مي‏توانيد معاني آن‏ها را در يابيد؟ اگر مي‏خواهيد مرا بشناسيد به عمق دل خود بنگريد.

تائو تِ چينگ

 

آدم ها وقتی کسی را دوست می دارد همیشه و در همه‏جا دنبالش میگردد. اگر من شایستگی دوستی با «حبیب میرزایی» را داشته باشم، همیشه سعی کرده ام در هر فرصتی ممکن سراغش را بگیرم. امروز 13 به در است، تن تهران، لخت و عریان به نظر می‏رسد. امروز ۱۳ بدر  است، اول بهار  و شهر تهران لباس چركين انسان‏ و ماشین‏ را از تن بيرون كرده است؛ سیزده به در روزی است که مردمان این سر زمین مجنونوار سر به صحرا می‏کشند تا در آیینه طبیعیت مشق نام لیلی کنند. من، اما تنها و غریب و ملول از دیو و دد در این کلان شهر و این دیار غربت به یاد حبیب می‏افتم. با خود می گویم:

-  بيرارم حبيب کجا است؟

می‏خواهم برایش تلفن بزنم، اما مخابرایت تعطیل است. به کافی نت می‏آیم تا از طريق «سايت جاغوري» سراغ حبيب را بگيرم. برای چه؟ معلوم است، «من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب». مدت‏ها است که حبیب را ندیده‏ام! دلم برایش سخت تنگ شده؛ برای غم که از دوری او در‏ سینه دارم دل دريا تنگ است، باید هر قسمي شده از او احوالی بگیرم و حد اقل عکسش را ببینم.  سایت را باز می‏کنم تا عکس‏های از بهار در جاغوری را مرور کنم، چشمم به عکسی از واليبالیست‏ها( شاید هم فوتبالیست‏ها) می‏افتد که حبیب در میان آن‏ها است، واليبالیست‏های خاکی و صمیمی، آرزو می‏کنم کاش من نيز آن جا می‏بودم تا کنارشان عکس می‏گرفتم، چقدر معصو مانه و صمیمی و ساده اند این‏ها، شبیه همان انسان‏های طبیعی و نجیب که روسو آرزو می‏کرد، شبیه آدم پیش از هبوط كه هنوز گناه را تجربه‏ نكرده است. کاش من نيز در میان آنان می‏بودم تا دستم را روی شانه‏های حبیب که لباس ورزشی به تن کرده است می‏گذاشتم و شاید حبیب مثل همیشه می گفت: یا علی مدد! خدایا چقدر با آن‏ها احساس نزدیکی می‏کنم! درست است که من در امیرآباد تهرانم، اما چقدر مثل آن‏هایم و حتی بسیار خاکی تر از آن‏ها، چه خوب است که حبیب نمی‏داند که زندگي در اين‏جا برايم چه سخت می‏گذرد.

آن‏هاي كه حبيب را از نزديك ديده‏اند مي‏دانند كه حبيب در عين حالي‏كه شيك‏ترين كفش‏ها و لباس‏ها را مي‏پوشد، ساده، صميمي و بي آلايش است. «سوگمندانه» تكيه كلام نوشتاري  اوست و «ياعلي مدد» تكيه كلام گفتاري اش. حبيب حبيب است همچون ژرفاي دريا آرام.  همين وقار و آرامش او با هرچه احساسات تند و افراطی است، سر ستيزه دارد. بر خلاف اغلب دوستان من كه سانتي‏مانتال و احساساتي و معترض‏اند، در ظاهر هيچ‏گونه شور نفي و تخريب در حبيب ديده نمي‏شود. البته اين آرامش بدان معنا نيست كه حبيب معترض نيست، او در مقام عمل از همه دوستانم معترض‏تر است، اين درياي آرام اعتراضش را در كارهايش و در صداي مردم ما متجلي مي‏سازد. حبيب، راستين انسان است، به آساني مي‏تواند به يك «تعلق‏خاطر» بدل گردد. حبيب، هميشه در حال شكوفايي و در حال نو شدن است، او از خودستايي پرهييز مي‏كند؛ خلوص ناب و سادگي و تواضع حبيب را دوست‏داشتني‏تر كرده است. او سعي در درخشيدن نمي‏كند، به همين دليل هميشه درخشان است، او خودستا نيست، به همين دليل بزرگ است و توانسته است بلنداي قلة وجود خويش را فتح كند. حبيب، راه بزرگ و سادة را در پيش گرفته و بدون هيچ غوغا و آشوبي كارش را انجام مي‏دهد، او فرزانه‏اي است كه دارايي ندراد، دارايي و قدرت او به كارگيري نور وجود اوست و به قول لائوتسو «هرچه بيش‏تر به ديگران ياري مي‏رساند، شاد تر مي‏شود. هرچه بيشتر به ديگران مي‏بخشد، غني‏تر مي‏گردد

به چهره حبیب نگاه می‏کنم، می‏خواهم خطوط چهره او را بخوانم، می‏خواهم شراره نگاهش را تفسیر کنم، حس می‏کنم سرمای فرهنگ آن دیار وجود حیبیب را افسرده کرده چنان‏که زمستان غربت این‏جا وجود مرا نابود کرده است، نگاه خیره و مات حبیب، فقط نگاه او نیست، این نگاه پرسشی از محرومیت یک قوم است که به جرم انسانیت قتل عام شده‏اند. پرسشی انسان‏هاي که سر ز مین شان غصب شده است‏؛ نگاه حبيب، پرسشي انسان‏هاي محرومي است كه از استديوم‏هاي ورزشي، دانشگاه‏ها، و ادارات‏سياسي به «قوه‏كار» طرد شده‏اند. در پشت نگاه حبيب، يك تاريخ نهفته است و  در حقیقت اين نگاه روایت یک تاریخ است. اگر به عكس دقت كنيم خواهيم ديد، نگاه حبيب به افق‏های دور خیره مانده و نسبت به گدشته و اکنون اعتراض دارد. اشکم جاری می‏شود. نگاهم را از عکس بر می‏گردانم، چشمانم ابری می‏شود و باران اشک باریدن می‏گیرد. در عالم تخیل دستان خسته‏ام را روی شانه‏ای حبیب میگذارم و می‏گویم: بیرار جان دیر بود که تو را ندیده‏ام. چه خوب که این روز 13 نحس را با دیدن تو برای خویش میمون و مبارک می‏گردانم. حبیب می‏خندد، من به چهره‏اش خیره می‏شوم، تا بعد از سال‏ها دوری نفس تازه کنم. صدای سرشار از معصومیت او در تارهای دمبورة تنهایی و ساز دو بیتی غربتم آواز می‏دهد: یا علی مدد! صداي دلخراش قلم حبيب به گوش مي رسد و با خط نستعليق مي‏نويسد: مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی!  به خود مي‏آيم و ابرهای اشک را از چشمان اشک‏بارم پاک می‏کنم، زنجیر زرین تخیل از هم می‏گسلد و هبوط می‏کنم در زادگاه هیچ. میبنیم این جا کافی نت است، اين‏جا «بلاد غريب است نه ديار حبيب» و بدين‏سان تنهاتر از تنهایی از جهان استعلايي رويا به جهان خاكي واقعيت هبوط مي‏كنم. «هیچ کس در این جا نیست، حضور بی‏نام در این شهر خلوت مرا در حصار خود می‏گیرد». آن چه در رؤیا می‏گذشت ناپدید می‏گردد. می‏دانم که زنده‏ام. مي‏دانم كه بی‏وطن زاده شده‏ام و  روزی بی‏وطن خواهم مرد. وطن من دوستان من است. وطن من حبيب است، من دلتنگ وطن نیستم، دلتنگ حبیبیم. حاصل جمع بودنم در این جهان خاکی خاطرة حبیب است، رد پای او در استخوان‏های روحم. فقط عکس حبیب و دوستانش که همه شان اکنون برایم مثل حبیب هستند، به من، به سرگشتگي و به تنهایی‏ام خیره خیره می‏نگرند. غربت بی‏انتهای من دو باره آغاز می‏شود، تنهایی در من جان می‏گیرد، باید کافی نت را ترک گویم و این خیابان غربت و اين راه تركستاني«غلام‏محمدي» را تا اتاق 03 که شبیه تابوت است تنهای تنها برگردم. شهر ساكت و آرام و خيابان‏ها خلوت است‎‏. چراغ‏های ترافيك چهار راه ها نامفهوم شده‏اند، سبز نيست، قرمز هم نيست. روشن نيست،  خاموش هم نيست.  خيابان خلوت و گرسنه مرا در كام خود فرو مي‏بلعد. گام‏هایي که در خیابان امير آباد می‏گذارم، طنین انداز می‏شود در تمامی خیابان‏های تهران. خاطره حبیب در من تکثیر می‏گردد و تمامی وجودم را فرا می گیرد و من در این روز ۱۳ نحس و مرگبار ناپدید می‏شوم، مثل پژواک صدای قدم‏ها و رؤیاهایم، در خشم شهر و هراس ساعت‏های تنهایی. بايد به رفيق لوكاچ پناه ببرم تا جان و صورتم را با حبيب در هم آميزد، به داستايفسكي، به نيچه و «حكمت‏شادان» و «چنين گفت زرتشت او» تا در اين شامگاه بتان، يك حبيب فراق و تنهايي‏ام را تسكين دهم. حبيب زرتشت نيچه من است، بازگشت به خويشتنم و همواره در كوهسار جانم آواز ديونوسوسي و رستگاري سر مي دهد.

خدايا! چقدر مهربان‏تر بودي اگر امروز با حبيب مي‏بودم!

 



[i] حافظ شيرازي

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 12:13 | سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 •

 

خنجر از دستِ عزيزان خوردن

 

ابراهيم درويش

برگرفته شده از سايت: http://mazary.net/adalat  

  

مجمع علما و طلاب‌جاغوري، به مناسبت گرامي داشت «ياد و خاطرة مجاهدت‌هاي روشنگرانه، اصلاح‌طلبانه و عدالت‌خواهانه عالمان ديني افغانستان» پوستري را منتشر كرده كه از جهات گوناگون قابل توجه و تامل است، زيرا از يك‌سو اين پوستر از طرف مجمع منتشر مي‌گردد كه از آن‌ انجام كارهايي عالمانه انتظار مي‌رود و از سويي ديگر حاوي پيام‌‌هايي است كه مهم‌ترين آن‌ها «حمله به مرجعيتِ‌اقتدارسياسي و مذهبي»، توهين به تاريخ مقاومت و ايجاد و تفرقه ميان جامعة است كه به رغم فراز و نشيب‌ها، مخصوصا از مقاومت غرب كابل به اين سو، علاوه بر آن‌كه در عرصة فرهنگ و طرح مفاهيم‌انساني و اخلاقي پيش‌گام بوده، از بازيگران اصلي قدرت‌سياسي نيز بوده است.

 در اين پوستر كه در همايش تحت عنوان «عالمان دینی افغانستان؛ ره‌آوردها و راهبردها» از طرف مجمع علما و طلاب جاغوري در تاريخ 26/12/1385در شهر قم پخش گرديد، چهل و چهار تن از شخصيت‌هاي افغانستان، به عنوان عالمان‌ديني به گونه‌ي بي‌معيار در كنار هم قرار داده شده‌اند كه با يك نگاه گذرا، پرسش‌هايي بسياري را بر مي‌انگيزد. تصور مي‌رود هدف اين مجمع از انتشار اين پوستر آن باشد كه با كنار هم قرار دادن چهره‌هايي كه به هيچ وجه با همديگر قابل جمع نيستند، تصوير كلي را از عالمان برجستة افغانستان ترسيم نمايد تا به زعم خود شان از اين طريق رسالت‌ خويش را در برابر خدا و مردم به انجام رسانند. اما با وجود اينكه انتظار معقول و معمول از يك مجمع متشكل از علما و طلاب آن است كه كارهاي علمي و ديني و اخلاقي انجام دهد، پوستر منتشر شده كه مبين آخرين درجة حس «‌زيبايي شناختي» و محصول درك‌عالمانة بصري اين مجمع، از علم و عالم است، نه تنها با فعاليتِ‌علمي و ديني مناسبتي ندارد، بلكه سرشار است از رياكاري، تفرقه‌و تخريب و نفاق‌افگني درجامعه كه قربانيان بسياري را در راه آرمان شان فدا نموده و فاجعه‌هاي انساني دهشتباري را از نسل‌كشي عبدالرحمان، تا قتل‌عام‌هاي غرب كابل و دوران طالبان متحمل شده‌اند و حتي اكنون كه بازار دموكراسي و حقوق بشر رونقي بي‌سابقة يافته، حق‌كشي و توهين به آن‌ها پله‌ي براي عروج به تخت قدرت و فداكاري در راه وحدت‌ملي به حساب مي‌آيد. كسي كه با الفباي دين  و اخلاق آشنا است به خوبي مي‌داند كه عنوان«مجمع علما و طلاب جاغوري»، فاقد معيارديني و اخلاقي است، زيرا جغرافياي‌دين نه محل و منطقة مشترك، بلكه ايمان و باور مشترك است و جغرفياي اخلاق، نه مبتني بر اصول منطقه و جغرافياي خاص، بلكه تمامي انسان‌ها را در بر مي‌گيرد.

شايد اغراق نباشد اگر بگوييم  تشكيل چنين مجمع محله‌گرا و چاپ چنين پوستري كه هيچ معيار در آن وجود ندارد، يك نوع حماقت بي‌نظير در تاريخ هزاره‌ها و  در  حقيقت نشان‌دهندة دركِ مخدوش كارگردانان و جهالتِ تام و تمام اين مجمع از علم دين و اخلاق مي‌باشد. مجمعي تحت عنوان «مجمع‌ علما و طلاب جاغوري»، در جامعة كه شلاق ستم برگردة جاغوري و دايزنگي و بهسودي و ترکمنی و بغلانی و بادغیسی يكسان فرود مي‌آيد و باران آتش غيظ و كينه يك‌سان بر آن‌ها مي‌بارد، در حقيقت تجويزاخلاقي تفرقه و از هم‌گسستن «رسنِ‌ خاموش الهي(حبل‌الله)» است كه ما را به وحدت، همدلي و يگانگي دعوت كرده و از تفرقه و چند پارچگي شديدا نهي مي‌كند ـ تصور كنيد دايزنگي‌ها و بهسودي‌ها مرتكب چنين حماقت و بلاهت شوند و مجمع علما و طلاب دايزنگي و بهسودي راه بياندازد ! ـ، در اين صورت جامعة ما تا چه حد تكه پاره خواهد شد!

بر فرض بگوييم در جهان چندصدايي‌ِ‌امروز، افراد حق دارند بر مبناي پلوراليسم‌اخلاقي و ادراكي، بر اساس منطقه و يا معيارهاي ديگر مجامعي را تشكيل دهند، باز هم این توهین به «رهبر شهید» در آستانه دوازدهمین سال شهادتش  نه تنها قابل توجیه ديني و اخلاقي نیست، بلكه به شهادت رساندن دو باره او  است و داغ  دل مردم ما ر ا كه در اين روزها داغدار مزاري و شهداي مقاومت است، تازه‌تر خواهد كرد. در واقع چاپ چنين پوستري كه «جلاد» و «شهيد» را در كنار هم قرار داده و از عكس آرايش شدة «شيخ آصفِ‌محسني» به عنوان مرد شماره يك شروع و به «شهيد مزاري» به عنوان فردي در رتبة چهل و چهارخاتمه مي‌يابد و شهيد صادق نيلي را در رتبة چهل دوم قرار مي‌دهد، براي كسي كه اندكي شعورانساني دارد و به حد اقل‌هاي از اصول‌انساني و اخلاقي پايبند است، مي‌تواند عبرت‌انگيز باشد، عبرت‌انگيز به اين دليل كه هيچ مبناي‌اخلاقي كه بتوان خوب و بد را از هم تفكيك كرد، در آن ديده نمي‌شود. ترسيم چنین تصویری از تاریخ مجاهدت‌ها و رشادت‌های چهره‌های تاریخی، فقط توهین به مزاری نیست٬ بلکه توهین به تمامیت جامعه ای است که مزاری نماد مقاومت تاریخی اش شده است. از آن‌جه كه در اين پوستر هيچ تفكيكي صورت نگرفته، خوب، همان قدر بد است كه بد همان قدر خوب است، شهيد، همان اندازه عدالت‌خواه و خادم اخلاق و انسان است كه جلاد، و نگريستن به سيماي قاتل همان قدر صواب دارد كه نگاه كردن به صورت مقتول و شهيد! به راستي چگونه مي‌توان شهيد راه عدالت، مزاري‌بزرگ را در كنار شيخ آصف كه پستي و پلشتي او كاملا آشكار و عريان است، قرار داد؟ اين مجمع با بي‌شرمي و وقاحت تمام شيخ آصف را همتراز «حضرت آيت‌الله العظمي محقق كابلي»، «سيدجمال‌الدين افغاني»، « آيت الله كاظم هروي خراساني»، عالم فرهيختة چون «آيت‌الله محمد اسحاق فياض» و « و مرحوم «علامه مدرس افغاني» كه هركدام به حق، عالمان‌ديني و خادمان مردم‌اند، قرار داده و از او به عنوان «آيت‌الله محمد آصفِ‌محسني» ياد مي‌كند. جالب‌تر از همه اينكه اگر شيخ آصف در اين پوستر لقب آيت‌اللهي را كمايي مي‌كند، در برابر «شهيدمزاري» را كه بي‌شك بزگ‌ترين قرباني و مقدس‌ترين شهيدي است كه مردم ما در طول چندين سال مبارزه‌اش در راه دين و اخلاق و عدالت تقديم كرده‌ است «شيخ شهيد عبدالعلي‌مزاري!»، تعبير مي‌كند! بديهي است كه اين تعبير، قساوت و بي‌احترامي به مقدس‌ترين شهيد است که ستم‌ديده‌ترين مردم تاريخ، جنازة تكه تكه‌شده و پرخون و پاره‌ پارة او را همچون قرآن ورق ورق‌شدة خداوند، چندين روز با آه و ناله و فرياد بر بازوان زخم‌خوردة شان حمل كردند و با چشمان‌ سرشار از حسرت بر او اشك خون ريختند و با قلب داغدار و مملو از اندوه او را در خاك سپردند.  نمي‌دانم علما و طلاب جاغوري در برابر يتيمان كه فتواي شيخ آصف كشتن پدران و مادران آن‌ها را تجويز كرده، در پيشگاه خداوند چه جوابي مي‌توانند داشته باشد؟ جالب‌تر ار همه اينكه ان ها از اين طريق مي‌خواهند خود شان را مصداقِ آية مباركه «الذين يبلغون رسالات‌الله و يخشونه و لايخشون احدا الاالله و كفي بالله حسيبا»، قرار دهند، آية كه در قسمت بالاي پوستر درج شده و در حقيقت اين مجمع را نفرين مي‌كند كه چگونه زير آيات خداوند، با استناد به حديث از حضرتِ «محمد(ص)»، نگاه به چهرة شهيد(مزاري) و جلاد(شيخ آصف) هر دو را عبادت مي‌داند[1]. به نظر من اين پوستر نه تنها، باعث تفرقه در جامعه ما و توهين به مرجع عالي‌قدر «حضرت آيت الله كابلي» و آيت الله فياض و ديگر علما است و نه تنها حمله به كانون‌هاي اقتدار «مذهبي» و«سياسي» و توهين به شعور مردم ما است، بلكه نوعي بلاهت تهوع‌آور و نفرت‌انگيزي است كه حتي يك آدم عادي و كوچه‌بازاري، چنين حماقتي را مرتكب نخواهد شد، چه رسد به آن‌هاي كه نام عالم و طلبه و امثال اين‌ها را با خود يدك مي‌كشند.

اينك پرسش ما از مردم، مخصوصا علماء، فرهنگيان و قلم‌ به دستان، معلمان، دانش‌آموزان جاغوري اين است كه چرا به کسانی با چنین ذهنیت‌های آلوده و مسمومی اجازه می‌دهند که به نام تمامي مردم جاغوری که بخش بزرگی از جامعه هزاره هستند به بزرگ ترین نماد تاریخیِ تاریخ شان توهین صورت بگیرد؟  آيا بار ستم‌هاي تاريخي را فقط بايد يك هزارة دايزنگي، بهسودي و ارزگاني و بادغيسي و ... بر دوش كشد؟ آيا شما در برابر كله‌منارها، فاجعه‌هاي‌تاريخي و ديگر مصايب ناگواري كه بر مردم ما روا داشته شده، احساس مسئوليت نمي‌كنيد؟ آيا من به عنوان كسي سرشت و سرنوشت و گذشته و اكنون و آينده‌ام با شما عجين است حق ندارم از شما توقع داشته باشم که مانع چنین حرکت‌هایی شوید که به نام تمام علما و طلاب یک منطقه صورت می‌گیرد؟ آيا پيامدهاي آسب‌زايي حمله به مرجعيت‌سياسي و مذهبي فقط متوجه غير جاغوري‌ها است؟ آيا اگر تاريخ دو باره تكرار گردد شما از تيغ جلادان در امان خواهيد بود؟ آيا مزاري و آيت‌الله فياض و آيت‌الله محقق فقط براي غير جاغوري‌ها عزيز اند؟ آيا رهبري مزاري و مرجعيت حضرت آيت‌الله محقق كابلي براي ما و شما بي‌هزينه بوده يا در پاي اين حق انساني خويش خون ريخته‌ايم؟ آيا بهتر نبود پول چاپ پوستر شيخ آصف به دست آن يتيمي مي‌رسيد كه در جنگ‌ همه چيز را از دست داده و اكنون در سرماي بي‌رحم و ‌تباه كنندة افغانستان مرگِ‌‌زنده را تجربه مي‌كند؟ شما فرهنگيان و قلم به دستان جاغوري چرا در برابر چنين حركت‌هاي زيركانه كه قلب مقاومت هزاره‌ها، مزاري و آيت‌الله العظمي محقق كابلي را هدف گرفته سكوت كرده‌ايد؟ همان‌هاي كه تشنه خون من هستند تشنة خون شما نيز مي‌باشند و همان‌هايي كه به من خيانت كرده‌، به شما نيز خيانت‌كرده‌اند. چرا باور نمي‌كنيد؟ من و شما قربانيان هستيم كه جلادان ما يكي هستند و گناه ما يكي! واحسرتا! چرا درك نمي‌كنيم؟ من از شما پاسخ معقول مي‌خواهم، از شما مردم جاغوري، از شما فرهنگيان و نويسندگان جاغوري! شما بايد در برابر اين عمل كه بنام همه شما صورت مي‌گيرد در پيشگاه تاريخ و مردم خويش پاسخ‌گو باشيد.

نكاتي قابل توجه براي تفسير و بلاهت كه در اين پوستر وجود دارد، بسيار است، اما من صرفا به ابعاد از آن اشاره مي‌كنم كه بدون كدام دقت و امعان نظري با عقل‌سليم قابل درك است. آن‌چه از همه برجسته‌تر به نظر مي‌رسد، نوعي حمله به كانون‌هاي اقتدار و مرجعيتِ‌ديني و سياسي ما است، كانون‌هاي مذهبي و سياسي كه با قيمت خون و تباهي و آوارگي هزاران انسان به دست آمده است. قرار دادن شيخ آصف، كه يك فاوستِ‌دنيايي سياست، يك كاسب‌كار هفت‌رنگ و يك سياست‌باز هفت خط است، در كنار مرجع‌ديني چون حضرت آيت‌الله العظمي محقق كابلي جز حمله به كانون مرجعيتِ‌ديني، چه معناي مي‌تواند داشته باشد؟ و تعبير توهين‌آميز«شيخ‌شهيد عبدالعلي‌مزاري»، در مورد يگانه رهبر كه چون تاج‌درخشان عدالت‌خواهي برجبين تاريخ ما مي‌درخشد و خون سرخ او بهايي بود براي آزادي مذهبي و سياسي ما، در كنار لقبِ آيت‌اللهي شيخ آصف اگر حمله به كانون اقتدار سياسي نيست، پس چه هست؟ شما بگوييد! شايد «مجمع علما و طلاب جاغوري» حسابش را از مردم و شهداي مقاومت و يتيمان بي‌پدرشده و پدران و مادران داغديده جدا كرده باشند و از طريق حمله به مرجعيت‌ سياسي و ديني مردم ما، مي‌خواهند رسالت خدا را ابلاغ كنند، اما بي‌گمان، آن‌چه مسلم است اين است كه مزاري و شيخ آصف دو دشمن‌اند، همديگر را طرد مي‌كنند و هيچ‌كسي نمي‌تواند آن‌ها را در كنار هم قرار دهد. خط اين دو جداست و جايگاه آن‌ها در تاريخ متفاوت است، مزاري خط عدالت و مهر و دوستي است و شيخ آصف خط كينه و خيانت و رياكاري و نيرنگ و فريب. اگر مزاري، چنان‌كه شيخ آصف فتوا داده «محارب في‌الله» است، «شيخ‌شيهد» نيست، و اگر مزاري شيخ شيهد است كسي‌كه كه فتواي قتل او را صادر مي‌كند، نه «مجاهد روشنگر»، «اصلاح‌طلب» و «عدالت‌خواه»، بلكه قاتل جنايت‌كار خواهد بود. اگر واقعا اعضاي اين مجمع چنان‌كه مدعي‌اند عالم هستند و يا طلبه، بايد يك شعور حد اقلي داشته‌باشند كه بتوانند محارب و غير محارب را از هم تشيخص دهند و بفهمند كه يكي حق و ديگري ناحق است. اساسا قابل تصور نيست كه قاتل و مقتول همزمان هم مصلح‌ دين‌دار و هم شهيد باشد. و اگر آن‌ها تصميم گرفته‌اند كه رسالت ديني شان از طريق چاپ پوستر توهين‌آميز به مرجعيت ديني و سياسي و جاغوري و غيرجاغوري‌كردن جامعه هزاره انجام دهند، حد اقل با چاپ‌كردن عكس شيخ آصف در كنار دو مرجع ديني و سياسي، آيت‌الله محقق كابلي و شهيد مزاري، به زخم ناسور مردم ما كه در اين روزها داغدار مزاري و شهداي مقاومت هستند، نمك نپاشند. اگر مجمع شما به اين نتيجه رسيده كه شيخ آصف آيت‌الله اصلاح‌طلبي است در حد سيدجمال‌الدين افغاني و عالمي است همتراز آيت‌الله فياض و آيت‌الله العظمي محقق كابلي و مرحوم علامه‌مدرس ، خدا يار و سخي‌ مددگار تان، براي به دست‌آوردن حلوا و كلوچه با سرعت‌نور به دنبال شيخ آصف آن‌قدر بدويد كه نعلين‌تان غربال گردد ـ التبه اكثر شما مي‌دانيد كه از دويدن به دنبال شيخ آصف چيزي گير تان نيامده ـ ، اما حق نداريد، شيخ آصف جنايت‌كار را همتراز حضرت آيت‌الله فياض و ‌آيت‌الله العظمي محقق كابلي قرار داده و يا عكس او را كه فتواي قتل مزاري در راديوها اعلام كرد، در كنار مزاري چاپ نماييد و يا با راه‌اندزاي فرهنگ فتنه و نفاق مردم ما را به جاغوري و دايزنگي و غيره تجزيه كنيد. ما پاره‌هاي از يك پيكر زخمي هستيم، ما نه جاغوري هستيم، نه دايزنگي و نه بهسودي و غيره، ما همه اين‌ها هستيم و بدون هريك از اين‌ها كليت ما نا تمام است؛ ما هركدام پارة از يك كليت يك‌پارچة هستيم كه در تاريخ با جيل و تيغ و برچه و دار شناخته مي‌شود؛ پاره‌هاي از يك كليتِ زخمي كه جباران تاريخ از كله‌هاي آن‌ها مناره‌ها بر افراشته‌اند، پاره‌هايي از يك كليت غارت‌شدة كه در بازار‌هاي برده‌فروشي فروخته شده‌اند، پاره‌هايي از كليت‌شهيد كه اكنون غبار گورهاي دسته‌جمعي آن‌ها بر فضاي شهر كابل ابرغم، باران اندوه و رگبار مصيبت مي‌بارد. ما يك كليت هستيم، كليت كه در راه عدالت‌خواهي جان و خون داده‌ايم، كله‌منار شده‌ايم اما سر افراز زيسته‌ايم و هيچ قدرتي نتوانسته است، حتي در سخت‌ترين شيراط، فلز گران‌‌بهاي اراده و ايمان و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي ما را تبخير كند. اگر مجمع شما پروژة تفرقه‌افگني و تجزيه كليت را در سر مي‌پرورد و اگر آتش كينه و نفاق‌افگني آخرين نقطه‌هاي سپيد قلب‌تان را به سياهي مبدل كرده، باز هم بدانيد ما جاغوري و غير جاغوري نيستيم ما يك كليت مي‌شناسيم و شما اهالي مجمع علما هم بدانيد كه چنين حركت‌هاي فاقد اصول و غيراخلاقي تان ره به‌جاي نخواهند برد!

پرسش ديگر اينكه ِآيا به راستي كار عالمان ديني پوستر چاپ‌كردن است؟ تا آن‌جا كه تاريخ  نشان مي‌دهد، كارعالمانه تدريس، تحقيق و تحرير است، نه پوستر چاپ‌كردن. بنا براين به نظر مي‌رسد اين مجمع راهش را گم كرده است كه چنين كارهاي نابخردانة مرتكب مي‌شوند. از آن‌جا كه اغلب پس از سال‌ها تحصيل هيچ دست‌آورد علمي براي مردم ما ندارند، بر آن است در اين آشفته‌بازار كنوني، ابتذال و حقارت و شكست شان را به روشن‌ترين وجه در پس پوسترهاي توهين‌آميز، توهين به مرجع‌ديني و سياسي، از چشم‌ها پنهان سازد. اما اگر اين علما و طلاب جاغوري تا آن اندازه بي‌اصل‌اند كه عكس جلاد و شهيد را در كنارهم قرار داده و همزمان از هردو عنوان مصلح و عدالت‌خواه ياد مي‌كنند، چه تضميني وجود دارد كه فردا اين مجمع، تصاويري از «جنيفر لوپيز»، «شارون استون»، «مايكل‌داگلاس»، «آنجيلا جولي»، «باندراس»، «نيكول كيدمن» و ديگر ستارگان سينماي هاليوود را به عنوان «ياد و خاطرة مجاهدت‌هاي روشن‌گرانه، اصلاح‌طلبانه و عدالت‌خواهانه» چاپ ننمايند، تا از اين طريق به مردم اعلام كنند كه آن‌ها مصداق آية مباركة « الذين يبلغون رسالات‌الله و يخشونه و لايخشون احدا الاالله و كفي بالله حسيبا» است! اگر امروز مزاري و شيخ آصف‌را همزمان تقديس مي‌كنند و پسوند جاغوري را هم اضافه مي‌كنند تا به شعورپاك مردم جاغوري توهين نمايند، بي‌ترديد فردا خدا و شيطان را همزمان تقديس خواهند كرد. مهم اين نيست كه آن‌ها پيرو مزاري است يا شيخ آصف، مهم اين است كه آن‌ها شجاعت آن را ندارند كه به عنوان علما و طلاب‌ديني به مردم اعلام نمايند، كه از ميان آيت‌الله العظمي محقق كابلي و شيخ آصف كدام يكي را بر گزينند. زيرا كاملا آشكار است كه مردم ما همساز آواز رساي آيت‌الله محقق كابلي و انباز عشق مزاري است. آيا به لحاظ اخلاقي ما مجازيم شيخ آصف را كه فتواي قتل مزاري را صادر كرده در كنار عالمان بزرگي چون سيد جمال، خراساني، آيت‌الله فياض و آيت‌الله محقق‌كابلي قرار دهيم و در نهايت، به صورت «ديك در هم‌جوش» همه را يك كاسه‌كوزه سازيم؟ آيا فتواي شيخ آصف درست بود يا مزاري شهيد است؟ آيا مي‌توان شهيد «علامه اسماعيل مبلغ»، بزرگ‌ترين متفكر تاريخ افغانستان را در كنار «سيدابوالحسن فاضل» كه يكي از شاخص‌ترين چهره‌هاي خيانت به مردم ما است، قرار داد؟ روشن نيست اين مجمع كه آن بصيرت‌حداقلي را ندارند كه عناصر متضاد را از هم تفكيك كنند، چگونه مدعي عالم بودن و طلبه بودن است!

به هر حال آن‌چه اين مجمع انجام مي‌دهد نه تنها به دين ربطي ندارد، بلكه نوعي توهين به شعور مردم ما مخصوصا مردم شريف جاغوري به شمار مي‌آيد. مردم ما بايد هشيارانه از اين پروژه‌هاي تفرقه‌انگيز كه در نهايت به تكه‌تكه كردن جامعه ما منجر مي‌شود، اعلام برائت نمايند و بايد از اين‌ها بپرسند كه بر اساس كدام معيار ديني نگاه‌كردن به چهره شيخ آصف و سيد ابوالحسن فاضل، «عبادت است» و چگونه به خود اجازه مي‌دهند آيات مباركة قرآن و حديث شريف پيامبر گرامي اسلام را، به چپن و عباي كساني بياويزند كه عمري را از طريق همكاسه شدن با دشمنان ما، به مردم خيانت كرده‌اند. اگر دانش آموزان مكاتب جاغوري، امروز افتخار است، افتخار همة ماست، اگر رشد آموزش در جاغوري منحصر به‌فرد است آيندة درخشان ما را نويد مي‌دهد،  اگر اين مجمع جز نكبت و پلشتي و نفاق‌پراكني كاري نمي‌كند، مايه ننگ و نفرت همه ما خواهد بود. اگر جاغوري با آن‌همه جمعيت نتوانست در پارلمان نماينده بفرستد به دليل تفرقه‌افگني و غرض‌ورزي‌هاي شخصي چنين آدم‌هاي بود كه مردم ما را از هم جدا مي‌كنند. من، علماء، فرهنگيان، قلم به دستان، دانشجويان و طلاب جاغوري را كه در انتخابات نقش موثري را براي ايجاد وحدت ميان مردم ايفا نكردند مقصر مي‌دانم، چنان‌كه سكوت شان در برابر حمله به مرجعيت ديني و سياسي نوعي قصور و كوتاهي است كه نمي‌توان از آن گذشت. چه خوب است اگر با تاريكي‌ها و پلشتي‌ها به مقابله برخاسته و بدي‌ها و زشتي‌ها را از خود و جامعه دور كنيم.



[1] - در قسمت پايين در گوشه اين حديث از حضرت پيامبر نقل شده است كه :نگاه كردن به سيماي عالم عبادت است.

  

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 23:39 | جمعه سوم فروردین 1386 •

به بهانه دوازدهمين سالگرد شهيد مزاري

عیسی مسیح

 

راوي تاريخ در افغانستان هميشه قدرت حاکم بوده است، وقتي تاريخ را قدرت حاكم روايت مي كند كساني در تاريخ حضور دارندكه قدرت را قبضه كرده اند وچون هزاره درقدرت حضور نداشته اند پس به طور طبعی از تاریخ نیز غایب بوده اند. در جامعه كه انسداد ساختي وجود داردوهيچ منطق عقلاني براي حضور اقليتها تعبيه نشده باشد؛ براي حضور در تاريخ بايد خون داد هرچند كه اين خون، خون رهبر باشد. سه سال مقاومت در غرب کابل با همين منطق قابل تبين است . سه سال مقاومت در غرب كابل را همان  گونه كه مجددي گفته است مي توان  ورود هزاره درتاریخ افغانستان ناميد. دراين جا مي توان اين سوال را مطرح كرد  كه چراهزاره در این مقطع توانست حضور خود را در تاريخ به ثبت برساند؟ اين جاست كه بايدازنقش يك منجی به نام مزاری یاد كنيم.مزاري باشناخت  كه از وضعيت كشور داشت بويژه رنجها وسختي هاي كه برمردمش تحميل شده بود، درچاچوب يك حزب  ابتدايي اقدام به بسيج سياسي هزارها  كرد وهزارها علرغم نداشتن تجربه كافي تهورانه دراين مسيرگام برداشتند وخيلي زود از مزاري يك تابو ساختند . اين يك امرطبعي بود چون هزارها هويت گمشده خود را بازخواني مي كردند وچون هويت فراموش شده خودرا دروجود شهيد مزاري مي ديدند با تمام وجود اسير اوشدندوشايد بتوان گفت كه تمام هزاره را مي توان در مزاري خلاصه كرد وبهمين دليل است كه شهيد مزاري علرغم اينكه بيش از 48 سال نداشت به بابه مزاري معروف شد . در يك جامعه پدر سالار مثل افغانستان بابه همكاره است از پايگاه امنيتي گرفته تا نان آور خانواده. سوالي كه مطرح است اين است كه  چرا مزاري ؟ بدون شك ايشان داراي يكسري ازويژگيهاي منحصربه فردي بودند كه ايشان رااز ديگران ممتاز ساخته بود؛ از ویژگیهای اخلاقی گرفته تا ويژگيهاي شخصيتي كه هركدام درجاي خودش مي تواند موضوع بحث قرار گيرد. من اما نمي خواهم راجع به ويژگيهاي اخلاقي يا  ساير ابعاد زندگي سياسي واجتماعي آن صحبت كنم من فقط سعي مي كنم در حد چند جمله به اين پرسش پاسخ دهم كه از لحاظ سياسي مزاري در كجاي تاريخ افغانستان قرار دارد وچرا هزاره ها ومردم افغانستان مديون مزاري هستند؟ برای پاسخ به این سوال می توان مطالب زیادی نوشت ولی درحد چند سطر من می توانم به چند نکته اشاره کنم:

درقدم نخست بايد از توانايي شهيد مزاري در بسيج كردن مردم براي حق خواهي ياد كرد او  اولین كسي بودكه توانست در ميان شعیان اقدام به بسيج سياسي كندو براي اولين بار هم بودكه شيعيان افغانستان رهبري سياسي رابارهبري او تجربه كردند كه اين خودیک نقطه عطف در تاریخ شعيان مي باشد .

دوم اینکه برای اولین باراست که شیهد مزاری با جریان عدالت خواهي ، جریان تاریخ درافغانستان را تغيرداد.  تاریخي  كه جزء خودکامگی واستبداد وانحصارچيزي ازخودبه یادگارنگذاشته بود.شهيد مزاري آمدو اين مسير انحرافي را تغير داد ومفاهیم چون عدالت اجتماعي ، حقوق اساسي ، حقوق اقليت ها و...  را وارد ادبیات سیاسی افغانستان کرد.

سوم اینکه شهيد مزاري همان گونه كه علي اميري گفته اند با طرح انساني كردن سياست ، از سياست يك تفسير جديد اراء داد. كه  در اين تفسيرهمه افراد به حكم انسان بودن خود از حقوق انساني برخوردار است.

خلاصه  اينكه نكات فوق بخشي از رسالت تاريخي شهيدمزاري  بود كه ايشان اين رسالت تاريخي را بخوبي انجام داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:20  توسط عیسی مسیح  |  17 نظر
!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 20:10 | جمعه سوم فروردین 1386 •

برف در تهران

 

  

اسد

 

و چنانکه باران و برف از آسمان می بارد و آن جا بر نمی گردد بلکه  زمین را سیراب کرده، آن را بارور می و برومند می سازد و برزگر را تخم و خورنده را نان می بخشد، همچنان کلام من که از دهانم صادر می گردد خواهد بود. نزد من بی ثمر نخواهد بر گشت بلکه آن چه را که خواستم بجا خواهد آورد و برای آنچه فرستادم کامرن خواهد گردید. کوه و تل ها در حضور شما به شادی ترنم خواهند نمود و جمیع درختان صحرا دستک خواهند زد.

عهد عتیق، اشعیا، 55: 10ـ13

 

انسان­های کلان­شهری، سعی دارند هرچیزی را به سوژه مسرت بخش مبدل کنند. مرگ و عروسی، و عید و عزا، زیارت و عیادت، مسافرت و پارک رفتن و در خانه بودن، در کلان­شهرها قبای لذت و تفریح بر تن کرده اند تا عطش لذت خواهی سیری ناپذیر انسان مدرن را فرو نشاند، همین طوری پدیده­های طبیعی چون رعد و برق و برف و باران و باد و سیل و زلزله. امروز وقتی از خواب بیدار شدم، فضای اتاق تاریک بود، باخود گفتم چرا امشب این قدر طولانی است. به ساعت نگاه کردم دیدم از 8 گذشته است، سرم را از پنجره بیرون کردم دیدم برف می بارد.  خدایا!  یک روز برفی در تهران چقدر دیدنی است و البته برای ما که لباس مناسبی در برابر سرما نداریم می­تواند نگران کننده نیز باشد، درختان پیش خوابگاه ما به مردان و زنان پیر و مو سپیدی می مانند که خشونت برف فقط در چند ساعت تمامی تاریخ عمر آن ها را ورق زده است. چرا این طوری است، معلوم است به خاطر برف! 

از اتاق به سمت دانشکده بیرون شدم، در مسیر خیابان امیر آباد شمالی عابرانی را می دیدم که در پیاده رو ها سر شان را به پایین انداخته اند. فرو رفته در خویشتن، کوتاه بین و در خود و به سختی پیش پای شان را می بینند. برف، با قساوت و بی رحمی تمام رگبار سردش را بر صورت آدم های دهاتی مثل ما که دوست دارند به آسمان خیره شوند، می کوبد. آه! چه رگبار دهشتبار و سردی! دور دست ها نا پید است و هوا تاریک،  زیرا امروز در تهران برف می بارد، برف از آدم ها انتقام می گیرد. مردم  چشم­چران ایران که وقتی از خانه بیرون می شوند تمام شهوت و میل شان را از راه چشم چرانی، لذت بصری و برجسته سازی اندام و تن ارضا می­کنند و دل شان به دنبال چشم می دوند، چنانکه نمونه عینی آن را در فیلم "بید مجنون" می بینیم، امروز در برابر هراس برف چقدر خاضعانه و خاشعانه سرخم کرده اند. فقط چند لات و پات آسمان جل در پارک لاله دیده می شود که در زیر چترهایی بارانی شان کز کرده اند؛ وقتی از دور به چترهای بارانی آنان خیره می شویم به نظر می رسد کلاغ های سیاهی هستند که بر آوارهای وجود ویران شده و در هم ریخته این لات های بی پناه آواز آخرالزمانی سر داده اند: آواز سرما و مرگ، آواز جان خراشی که با دود سیگار و تریاک ترکیب می شود و به ناقوس عزا و ملو درام وحشت بدل می گردد. برف، چشم ماشین ها را کور کرده است، ماشین هایی تهران که مثل خود تهرانی ها به چشم چرانی عادت دارند، به وراجی و تصادف و برخورد، ماشین­های که پاهای مشکین و بی اعتنای شان هر آن ممکن است کسی را در زیر خود له کنند، امروز از شدت بارش برف، بوق و جیغ و داد و ناله آن ها تا آسمان هفتم  می رسد و گوش فلک را کر می کند. برف بر پلک ماشین ها سنگینی می کند به گونه ی که ماشین ها همدیگر را نمی بینند، کور کورانه در خیابان ها راه می پیمایند و فقط بوق و چشمکهای بی هدف رد و بدل می کنند. لبخند راز گونه ای مونالیزاهایی تهران که چون الهه های افسونگر جزیزه سیرن عابران در سرگیجه فرو می برد، پیدا نیست. آن ها اندام ­هایی شان را که اکنون نماد نمایش و فخر فروشی و تبلیغ مد به شمار می روند، در لباس های گرم و زمستانی پنهان کرده اند. چشمان فربینده شان در پشت چترهایی رنگارنگ مستور اند و نمی تواند در قلب عابران لرزه ایجاد کنند. برف، افسون لبخند و سحر چشمان آن ها را باطل کرده است. هوا تیره است، اما دود نیست، برف است، دانه های برف همه جا را نشانه گرفته است، انسان­ها، درختان، خبابان­ها، ساختمان­ها، ماشین­ها، کارتون خوابان و مرا که فلاخن تقدیر از کوه های هندوکش به دامن البرز پرتاب کرده است. برف، مست باریدن است و به هیچ چیز رحم نمی کند و به هیچ کس. من امروز در پناه خشونت برف از نگاه آزاردهنده مردمان این شهر پلید در امانم. من از برف لذت می برم، از سرمای برف و از خشونت آن، برف نوستالوژی برگشت را در من بیدار می کند، نوستالوژی بازگشت به طبیعت نخستین، نوستالوژی برگشت به آوارگی های حوا و آدم را. اتوبان­ها شلوغند، ماشین­ها بوق می زنند، ترافیک سنگین است، هوا تیره گون و مات، خنده ها در پشت شیشه های غبار گرفته ماشین بی رنگ و نگاه هایی افسون کننده در پشت چترهای بارانی نا پدید گشته اند، برف همچنان می بارد، برف نگاه ها را بر زمین میخکوب کرده است، اما من شاد و تنها راهم را به سوی جهان بی کران می پیمایم. به سر زمین رویاها و آروزها، به اتوپیایی که امید زیستن را در من بر می انگیزد. خشونت برف،چقدر زیبا است، رویایی و شگفت انگیز که حتی ماشین ها نیز به فریاد آمده اند. مردمان تهران برف را به سوژه لذت بدل کرده اند، اما برای من فرود آمدن هر دانه برف، پرواز به آسمان ها است، پرواز تا ریشه برف، تا آن جا که برفِ برف است و جز برف چیزی نیست. من شوق برف شدن دارم، می خواهم به جایی بروم که برف برف است، باید به آغاز برف برگردم، به فراسوی ابرها، به آن جا که هستی برف از آن جا است، به برف برف.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:31  توسط عیسی مسیح  |  26 نظر
!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 20:9 | جمعه سوم فروردین 1386 •

RSS