تبليغاتX
ساعت 13

 

فروپاشيِ ايدئال قهرمان‌گري؛

فرضیه‌ای در بابِ توحشِ پشتون‌ها

Image

اسدالله احمدي(بودا)

ــــــــ۱ـــــــ

اگر شتران شما زمینهای زراعتی هزاره‌هارا نمی‌چرند، من خودم شتر می‌شوم و این زمین‌هارا می‌چرم!

«پشتونِ كوچي»

.۱، ۲، ۳، ۴، 

ـــــــــ۵ــــــــ

 معبد باستاني «الهه‌ي جنگل» در محيط اطراف طبيعي‌اش، گويي يكباره ما را از «تمدن» به «وحشي‌گري» انتقال مي‌دهد. در اين بيشه‌ي مقدس درختي با شاخه‌هاي طلايي مي‌روييد كه در اطراف آن هر وقت از روز و شايد شب‌ها نيز مي شد شبح ترسناكي را در حالي گشت ديد. شمشيري آخته به دست و محتاط و نگرانِ دور و بر، گويي منتظر بود هر لحظه دشمني بر او حمله آورد. او كاهن بود و در عين حال قاتل نيز بود. قانون معبد چنين بود: نامزد كهانتِ محراب فقط با كشتن كاهن فعلي مي‌توانست جاي او را بگيرد، و تازماني كه خود نيز نيز به دست فردي قوي‌تر يا مكارتر كشته نشده بود كهانت‌را بر عهده داشت. او عنوان فرمان‌روا را داشت، اما مسلما هيچ سرِ تاج‌داري ناآسوده‌تر يا دستخوش كابوس‌هايي دهشتناك‌تر از كابوس‌هاي او نبود. كم‌ترين سهل‌انگاري در مراقبت، كوچك‌ترين كاهش نيروي جسماني يا اندك سستي در استحكامِ حصار براي او نشانة مرگ بود... جاي انكار نيست كه چنين رسمي يادگار «عصر وحشي‌گري» است

. .

                       ...ادامه مطلب در  سايت بسوي عدالت

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 16:0 | یکشنبه سی و یکم تیر 1386 •

 

 

 

 

اي واي خواهرم!

 

اسد بودا

 

 

 

تنها مرده مي‌آشامد

از چشمة افسانه‌ا‌يِ فراموشي

هنگامي كه خدا خموشانه به او اشاره مي‌كند، به مرده.

                                                                «ماريا ريلكه»

بيگم، مُرد! اين خبر تلخ و بسيار تلخ و دردناك ‌را ديشب از طريق تلفن شنيدم؛ ساعت ۱۰ شب بود و من خسته؛ براي كاستنِ خستگي به كتاب «فصل‌هاي درون» چونك‌تسو عارفِ بزرگ چيني پناه برده بودم كه ناگهان صداي زنگ گوشي تلفن با آواز شبيه «جيغِ‌روح» قلبم را از جا بركند؛ براي اولين‌بار بود كه صداي گوشي برايم مرگبار و ترس‌آور بود. با ترديد و «ترس و لرز» گوشي را بر داشتم، صداي نا‌آشنايي در گلوي گوشي پيچيد:«اسد كجا است؟»؛ صدا برايم ترس‌آور بود، از ترس خودم را منكر شدم، و گفتم:«اسد نيست... چه‌كارش داري»، با اندكي مكث و ترديد جواب داد:«بيگم، مرد، بيگم خواهر اسد را مي‌گويم، به اسد نگو!»، صدا خاموش شد. اين صدا، صداي عزرائيل بود، اين صدا، صداي مرگ بود؛ آري صداي مرگ، به تعبير بودلر اين «ميهن باستاني تهي‌دستان»، هنوز نمي‌توانم مرگ خواهرم را باور كنم، اما مرگ او واقعيت دارد؛ خواهرم مرد و در صفِ بي‌شمار مردگان بي‌آواز پيوست، من هم مي‌ميرم، همه‌ي ما مي‌ميريم«حقيقتي است از خاك رستن و در خاك‌شدن»، خاك‌شدنيِ مثل «بيگم» خواهرم، بايد خاك گردد و سوختنيِ مثل من بايد در آتشِ از دست‌دادن او بسوزد، ولي اي كاش  به جاي او من مرده بودم، كاش اين تلفن ملعون صداي مرگ مرا در گوش او مي‌خواند.

                                                                 اي واي خواهرم!

                                                                           «انا لله و انا اليه راجعون

بيگم خواهرم هشت‌سال از من بزرگ‌تر بود، پدرم، نام او را به دو دليل «بيگم» گذاشته بود: نخست اينكه اين نام يادآور نام «عمه‌بيگم سنگري» بود ـ‌كسي‌كه در تاريخ‌افغانستان جايگاه بلندي دارد ـ، دوم اينكه، بيگم، در حقيقت «بي‌گم»، يعني «گم‌نشدن» و «عمرطولاني‌داشتن» است. بر اساس باورهاي افسانه‌اي و اسطوره‌اي كه در ميان مردم ما وجود دارند، نام بيگم مرگ را از انسان دور مي‌كند، اما حتي اين نام نيز مرگ‌، اين «بلاي‌جاودان» جان آدمي را از او دور نكرد «دريغا نام، سايه واقعيت است!»، بيگم‌ خواهرم مرد، و براي هميشه «گم شد!»، اين خبر را عزراييل، در گوشيِ تلفن به من گفت.

او از ميان ما پرواز كرد، پروازِ برگ، نشانة پاييز است، آدمي‌ اما اگر پرواز گيرد، مي‏ميرد. «انسان‌را به خاكِ نمناك زوال است، انسان را خانه بر درختِ هراس‌خانه است» خواهرم به آسمان پرواز كرد، خاكِ زمين شد، تا ريشة گياهان گردد. پرستوي جنگل را آخرين آشيان كجا است؟ خاك! ريشة گياه‌شدن و بازهم خاك. نه، اكنون خاك منم، نه او، اكنون هيچ منم، آري هيچِ هيچ! زندگي پوچ و بي‌ثمر است و هستي يك خيال، يك توهم و روياي كثيف و دروغين. آمدنِ «همه» روشن است، ترديدي وجودندارد، رفتنِ «همه» يك ضرورت است، بي‌ترديد. اين «همه» اما كيستند؟ هيچ؛ ”همه“، همان ”هيچ“ است. در اين طبل‌خالي زندگي جز صدايِ‌پوچ آهنگ ديگري وجود ندارد، جز صداي مرگ، صدايي به گوش نمي‌رسد، و جز كلاغِ بدشگون مرگ، پرندة آواز نمي‌خواند، «حسرتا! بي‌باوران به مرگ بسيارند. و اينان را چه ثمر؟ جان تباه است، تن تباه. ايدون اندوهي جان‌كاه، پس پوچ است، عمر پيجاـ‌پيچ؟ پوچ، منم؟»، اين همان تكه متن است كه پيش از آن‌كه تلفن خبر مرگ خواهرم را به من بگويد، آن‌را از كتاب «فصل‏هاي درون» بر دفترم ياد داشت كرده‌ بودم. اكنون كه مي‌دانم او مرده، اين متن با صداي تلفن در هم‌آميخته و در فضاي مرگبار ذهنم با آهنگِ‌دلخراش مرگ آواز مي‌خواند:« جان تباه است، تن تباه. ايدون اندوهي جان‌كاه، پس پوچ است، عمر پيجاـ‌پيچ؟ پوچ، منم؟»

بي‌گمان شنيدن مرگ خواهر در اين دنياي غربت سخت و تكان‌دهنده است و آدمي را ويران مي‌كند، آخرين‌بار كه او را ديدم دوازده‌سال پيش بود، بيش از يك‌سال مي‌گذرد كه نامة از او در يافت نكرده‌ام. يك سال و نيم پيش در يكی از شب‌هاي امتحاني، نامة كوتاهي از او به دستم رسيد: «بيرار خوبم اسد سلام! توكه دوري تو كه دوري چه فايده/ تو كه ده باغِ‌انگوري چه فايده!»، اين آخرين نامه‌ي بود كه از او در يافت كردم و آخرين سخن او بود براي من، بيگم را مي‌گويم، خواهر مرده‌ام را. وقتي خبر مرگ او را شنيدم، احساس گيج‌كننده‌ي بر من هجوم آورد، احساس‌گناه، احساس‌فقدان، احساس‌تقصير، احساس‌تنهايي و احساس بي‌خواهر شدن. هيچ‌كاري نمي‌شد كرد :«بيگم، مرد، بيگم خواهر اسد را مي‌گويم، به اسد نگو!» اين صدا همچون پتك سنيگن بر سرم فرود آمد، كاملا گيج شده بودم. تنها كاري كه مي‌توانستم انجام دهم اين بود كه براي شادي روح خواهرم بيگم موسيقي پخش كنم: دو قطعه موسقي كلاملا غم‌انگيز از «الني كاريندرو»: ”مرگ و ابديت و ”براي يك دوستِ مرده، قطعه‌هاي مشهور و در عين حال بسيار دلخراش كه براي فيلم «ابديت و يك روز(Eternity and a Day)»، ساخته شده‌اند؛ هرچند خاك، بي‌نياز از صدا است، اما من اين موسيقي غم‌انگيز را كه در ستايشِ‌ مرگ و زندگي سروده شده، به روح خواهرم تقديم كردم، تا هم روح او از من شاد گردد و هم قلبِ داغدار خويش را اندكي تسكين دهم. در آن شب‌سياه كه خبر مرگ او را شنيدم و در آن سكوت‌ مرگ‌آميز، صداي موسيقي غم‌انگيز ”الني كاريندرو” تنها صدايي بود كه مي‌توانستم تحمل كنم، زيرا اين موسيقي مرا به دنياي «نا‌ـ‌هستي‌ها» مي‌برد، به دنياي مردگان تا بتوانم بي«گفتن»، تمامي ناگفته‌ها را به خواهر مرده‌ام بگويم؛ صداي موسيقي نبود، صداي جان‌خراش مرگ بود، صداي محزون روح خواهرم، جيغ جان‌خراش «مرگ و ابديت» در سوگِ «يك خواهر مرده»ـ‌اي كه با بال مرگ به جهان ابدي شتافت و با هيچان، هيچ‌شد، با بي‌شمار مردگان بي‌آواز.

بيگم، مرد. خواهر عزیزم، مرد. او، براي من بيش از يك خواهر بود. اما حقيقتي است در خاك خفتن، بازگشتي نيست، بازگشتي نبوده است، بازگشتي نخواهد بود «انسان را به خاك نمناك زوال است». كاش مي‌بودم تا در اولين شب مرگ بيگم خواهرم به جاي «نماز وحشتِ‌قبر» كه وحشتِ‏مردگان را چند برابر مي‏كند، بر سر گورش آخرين دو بيتي را كه بر من فرستاده با دو تار مي‌نواختم: «تو كه دوري تو كه دوري چه فايده/ تو كه ده باغِ‌انگوري چه فايده!» هرچند او خاك شد، خاك بي‏نياز صدا است و مردگان سكوت را دوست مي‏دارند، اما زماني كه برگردم براي شادي روح او آهنگ «سفر» و «بازگشت» الني‏كاريندرو را، بر گور او و بي‏شمار مردگان بي‏آواز كه در گورستان «پُشتِه كِچك» خفته‏اند، روشن خواهم كرد و دوبيتي را كه در آخرين نامه‏اش برايم فرستاده بود با صداي دو تار خواهم نواخت، تا زين پس عابران كه از گور خواهرم و از اين گورستان مي‏گذرند به جاي صداي مرگ، موسيقي غم‏انگيز زندگي را بشنوند، آهنگِي كه روح مردگان‌ را شادي مي‌بخشد.

                                                        روح خواهر عزيزم شاد!

                                               

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 12:58 | چهارشنبه بیستم تیر 1386 •

 

هريرود؛ اشکِ‌تلخ عشق و ايمان

اسد بودا

 

   

تصویری از رود خانه هریرود

 

 

امروز به سايت حبیب میرزایی سر زدم. ديدم در صفحه‌ي نخستِ سايتش از رودخانه‏ي «سنگ‏ماشه» سخن گفته است، از شنا کردن در اين رودخانه و « اينكه شنا در تابستان و در اين منطقه(پل معروف سركاري) لذت خاصي دارد. صدها نفر روزهاي تعطيل از سراسر جاغوري براي گذاراندن يك روز خوش؛ اين مكان‌را هدف قرار مي‌دهند. حضور بانوان در اطراف اين منطقه برايم بسيار شگفت‌؛ باور نكردني و ناخوشايند[1][1]!» البته من با اين سخن حبيب كه «حضور بانوان در اطراف این منطقه برایم بسیار شگفت؛ باور نکردنی و ناخوشایند!» است  موافق نيستم، زيرا اگر مردان حق‏ لذت‏بردن از رودخانه را دارند،  حضور زنان را نيز بايد معمولي تلقي‌ نموده و به آنان حق داد كه از شناكردن در  اين رودخانه لذت ببرند. اگر شستشوي تن مردان با آب‏زلال رودخانه «لذتِ خاصي دارد»، بنا بر اين به زنان نيز بايد حق داد كه با شناكردن در رودخانه از اين «لذتِ خاصي تابستاني» بهره‏مند گردند. نبايد لذت را كه يك «كيفِ‏انساني» است، يك نوع نشئگي و بي‌خيالي آميخته با تلخي و رنجي كه در صنف و جنس و قوم طبقه محدود نمي‌گردد، تفسير مردانه كرد. تن زنان همان قدر تن است كه تن مردان. شناكردن در آب رودخانه در اين گرماي تابستان، براي مرد و زن لذت آور است، بنا بر اين نبايد حضور هيچ‏كدام را شگفت‏انگيز و«باورنکردنی و ناخوشایند!» دانسته و شناكردن در رودخانه را حق انحصاري مردان دانست.

با اين حال ديدن عكسي كه حبيب از رودخانه‌ي «سنگِ‏ماشه» در سايت گذاشته است، مرا به یاد خاطرات گذشته‏ام انداخت، به یاد روزهایی که در رود خانه‏ای «هریرود» شنا می‏کردم. به ياد روزهايي كه همچون اولیس، انسان چرخش‏هاي بي‏پايان و در يانورد ماجراجو، با شادي سرشار از معصوميتِ‏كودكانه خود را از روی صخره‏ها در آغوش آب زلال و صاف هریرود می‏انداختم. ياد آن روزها به‌خير! چه مهربانانه این رود مرا در بر می‏گرفت و با دستان زلال‏ و پر مهر امواج خويش در آغوش می‏فشرد. هريرود، آن روزها برايم همه‏چيز بود، با کوبیدن بر دیوار صخره‏ها برایم آواز می‏خواند و مرا از موسيقي بي‌نياز مي‌ساخت، از «باخ»، «موتسارت»، «كيتارو»، «ونجليز» و «سرود غم‌انگيز در ستايشِ‌زندگيِ» آهنگ‌ساز چون «الني كاريندرو» كه سخت دوستش دارم؛ هريرود، آن‌ روزها با لبان سرشار از لذت امواج، تنم را می‏بوسید، هنوز لذت آن بوسه‏ها را در تنم احساس می‏کنم. آن روزها در هريرود با ماهی‏ها شنا می‏کردم، و بر اساس تخیلات کودکی «حس ماهی‏بودن» به من دست می‏داد. دوست داشتم مثل ماهی‏ها همیشه در رودخانه زندگي كنم و شب‏ها را در زیر صخره‏های سرد و خیس رودخانه بخوابم و هرگز به خانه‏هاي گلي كه هر از چندگاهي در آن سال‏هاي جنگ، صداي مهيب تفنگ سكوت آن‏ها را در هم مي‏شكست و خاك سقف آن‌ها را فرو مي‌ريخت، بر نگردم. تن هريرود نرم بود‏، نرم‏تر از ابريشم، اما گلوله‌هاي پولادين كه قلب سنگ را مي‌شكافتند،‏ بر  تن نرم و اعجازآميز آن كارگر نبودند، به همين دليل اگر من همچون ماهي‌ها و خرچنگ‌ها مي‏توانستم شب‏ها را در ميان صخره‏هاي خيس و سرد هريرود بخوابم، از تير تفنگ در امان مي‏بودم و جيغ جان‌خراش تفنگ در پرده‌ي گوشم نمي‌پيچيد. هريرود برايم مطلق بود؛ هرچه جوي آب بود از هريرود سرچشمه مي‏گرفتند و تمامي چشمه‏هاي سرد و زلالي كه از چشم كوهستان‌ها فرو مي‌ريختند، به هريرود مي‏پوستند. هريرود كشت‏زارها را سيراب مي‏كرد، ما را و درختان و علف‏ها و مزرعه‌هاي گندم و شبدر را. در آن دره‏ي تنگ، در آن دره‏ي  كه ديوارش كوه‏ها و صخره‏هاي جسور و سخت بود و سقفش آسمان، هرچه بود هریرود بود، یگانه و «لاشریک‌له» و جز هریرود، رود خانه‏ي وجود نداشت. صداي هريرود در سكوت آن دره‏ي تنگ برايم نوعي سرود وحدت بود و آهنگِ‌ بیزاری از شرک و نفي هر آن‏چه كه جز هريرود است و همواره در گوشم اين ندا را آواز مي‌خواند كه «رود خانه ای جز هریرود وجود ندارد.» به هریرود ایمان داشتم و شنا کردن در آن برایم يك نوع آيين‏‏دینی و پاک‌شدن از گناه بود، همان‏گونه که یک هندو در رود خانه گنگ «گناهان» را از تن فروشسته و خویشتن را تقدیس می‏نماید، من با هريرود گناهان‏ها را از خود دور مي‏كردم، تا همچون ماهي‏ها با سرشت پاك در آب‏هاي زلال شنا كنم، همچون نيلوفر آبي كه تن به آب مي‌شويد تا به آسمان خيره شود و به روشني خورشيد.البته هریرود تنها مهر نیست، خشم نيز هست، اگر کسی به آن بي‌احترامی کند غرق خواهد شد، مخصوصا در فصل اول بهار كه فصلِ جنون ديوانگي آن است وهريرود لبريز است از غرور و طغيان و مستي. هریرود تنها شادی نیست، غصه و اندوه نیز هست، هريرود در حقيقت اشک تلخی است که از چشم آسمان «کوهسارجان» بر تن‏خاكي زمین جاری است، اين تلخي را مي‏توان در دود تلخ «خشخاش‏هايي» پيدا كرد كه از هريرود هستي گرفته‏اند. آه! دود خشخاش‌هاي كه از شراب‌ هريرود نوشيده‌اند چقدر تلخ و كيف‌آور هستند و انسان‌را به لذت فنا و خلاء مي‌برند. هریرود تنها همدلی نیست، عصيان نيز هست، کشت‌زارها را خراب مي‏كند، خانه‏ها را و پل های فرازش را. هريرود، دياليكتيك خشم و مهر است و اشكِ تلخ عشق و ايمان. ولی به هرحال من به هریرود ایمان داشتم؛ هریرود برايم يگانه بود، بی آن‏كه امواجش بر صخره‏های ساحل قلبم سیلی بزنند، با آب پاك و شيرين و زلال خويش قلبم را از ايمان سرشار مي‏كرد. 

پس از گذشت سال‏ها رود خانه‏هایي دیگري را دیدم، و از دریاچه‏ها و از اقیانوس‏های با خبر شدم که در گوشه و کنار جهان و جود دارند، کم کم نیروی شرک در دلم بیدار گشت، مشرك شدم، کافر و به هریرود كفر ورزیدم. حس کردم هرویرد تنها رود خانه‌ای جهان نیست، رود خانه‏های بسياري در دنيا وجو دارند. هريرود لاشريك نيست، رودخانه‏ها، چشمه‏سارها، در ياچه‏ها و اقيانوس‏هاي زيادي در جهان براي پرستش وجود دارند. از آن پس هريرود برايم معني «لاك‏پشت» پيري را پيدا كرد كه تنها روايت حق صداي خودش را مي‌داند و دعوت به پرستش بي‏چون و چرايي او را  ستم و خودخواهي مي‏دانستم، نوعي فريب و توهمي كه مرا از حقيقت دور مي‌كرد. چرا هريرود و نه ديگر رود خانه‏ها؟ اين تصور شرك‌آميز مرا از هريرود كم كم بيگانه مي‏كرد. به هريرود شرك مي‏وزيدم، كافرشدم و اين گناه كفرآميز مرا تا مرز نيستي و پوچي سوق داد. اما هنوز بي‏ايمان مطلق نشده بودم، و باخود مي‏گفتم  آيا شرك‏ورزيدن به هريرود گناه نيست؟ آيا «يك قطره آب به علاوه يك قطره آب، مي‏شود دو قطره آب»؟ در برهوت اين ترديد كفرآميز دست و پا مي‏زدم، نمي‏دانستم به كجا پناه برده و پاسخ این پرسش کفرآمیز را در كجا جستجو كنم.  شبي از قضا فيلمي «نوستالژیا(nostalogia)» اثر  آندره‌تارکوفسکی را تماشا می‌کردم؛ سينماگر معروف كه اغلبِ صحنه‌هاي فيلم‌هايش يادآور فضاهاي تار و غبارآلودي است كه داستايفسكي در داستان‌هايش توصيف مي‌كند. نوستالوژيا، نه تنها يكي از بهترين اثار هنري تاركوفسكي، بلكه يكي از شاهكارهاي تاريخي سينما و فيلمي است كه بر بسياري از سينماگران معروف چون «كشلوفسكي» و «تئو آنجلوپولوس» و ديگران سرچشمه‌ي الهام هنري به شمار مي‌آيد. در بخشي از ديالوگ‏هاي آن فيلم آمده بود:« يك قطره آب + يك قطره‏آب = يك قطره آب‏ بزرگ‏تر، نه دو قطره آب» تاثير اين شهود عارفانه آندره‌تاركوفسكي بر من آن‌چنان بود كه به ترديد كفرآميز كه هر روز مرا از هريرود دورتر و بيگانه‏تر مي‏كرد، پايان داده و نوستالوژيايي بازگشت به هريرود را كه «خويش‌ترين» خويشتنم است، پس از سال‌ها در دلم آواز داد، زيرا بر اساس هستي‏شناختي كه در اين فيلم مطرح مي‏گردد، آب، وحدت ذاتي دارد، آب يگانه است، ما در جهان آب‏داريم و آب‏ها نداريم؛ هستيِ آب، هستيِ تشكيكي است. ممكن است ما آب‏را به رودخانه، دريا و درياچه و اقيانوس و چشمه و غيره تقسيم كنيم، اما اين تقسيم صرفا يك تقسيم ذهني  و غير واقعي است، آب، آب است، در هركجا و در هر زمان، آب تكثر بر نمي‏تابد، فرقي نمي‌كند يك قطره باشد و يا يك اقيانوس، آب، آب است و نمي‌توان آن‌را با گزاره‌هايي تركيبي بيان كرد. اگر اين شهود عارفانه‌ي تاركوفسكي درست باشد كه يك « يك قطره آب + يك قطره‏آب = يك قطره آب‏ بزرگ‏تر»، پس نبايد به هريرود شرك بورزم، براي من تمام آب‏هاي دنيا تصويري است از هريرود. همان‏گونه كه براي اوليس، جهان در ايتاكا خلاصه مي‏شد، اكنون همه آب‏هاي جهان براي من معناي هريرود دارند. هريرود، معيار سنجش‌ِ چشمه‌ها و رودخانه‌ها و آب‌هاي جهان است؛في‌المثل چندين چشمه يك هريرود مي‌شوند، و يك درياچه چندين هريرود.  من ديگر به هريرود شرك نمي‏ورزم، هريرود، رودخانه‏اي مقدس عشق و ايمان است، اشك چشم كوهسارجان؛ سوگ‌سرودة كه كوه بابا آن‌را  در سوگ «شيرين» و يارانش سروده است، «چهل‌دختران» شهيد را مي‌گويم آن‏گاه كه از فراز كوه‏بابا به آغوش صخره‏ها پرواز كردند، آن‌گاه كه خون سرخ شان، همچون «نقاشي‌هاي دوران باستان» گونه‌ي صخره‌ها را رنگين و لكه‌دار ساختند. بايد اين شرك پليدي را كه نسبت به هريرود مدتي در روحم رخنه كرده بود و همچون مرض خوره‌اي كم كم مرا نابود مي‌كرد، با آب زلال عشق و ايمان شستشو داده و دو باره به همان معصوميت كودكانه‏ام برگردم، به آغوش هريرود كه يگانه و «لاشريك‏له» است و در جهان جز او «رودخانه»‏اي وجود ندارد. هريرود مايه‏ي زندگي من است، اگر هريرود نمي بود، من نمي‌بودم ، نه تنها من، بلكه  خشخاش‌هاي كه دود تلخ آن‌ها براي انسان‌هاي بسيار ديالكتيك هستي و فنا، مستي و بي‌حالي، شادابي و خستگي و خلسه‌ي عشق و ايمان است، نيز وجود نمي‌داشتند.

 هريرود! اي آلهه‏ي زيبايِ بي‏تن‌پوش كه با اندام زيبا و نرم و درخشنده‌ات لخت و عریان در درون دره‌اي پيچا‌ـ‌پيچ، بر فراز صخره‌هاي سخت و ريگ‌زارهاي خشن، مي‌رقصي و مستانه به پيش مي‌روي تا كشت‌زارها را سيراب نمايي و خشخاش‌هاي تشنه را، در معبد مقدست به نماز خواهم ايستاد و در آغوش گرمت شنا خواهم كرد، اما نه تنها، بلكه با دختران قريه‌ام: گل‌زيور، گل‌شاه، گل‌بخت و گل‌اندام و گل آغه، كه دختران  تو نيز هستند.

                               به آغوشت مي‌شتابيم،

                                               در آغوش گير،

                                                  پيكر سپيد دخترانت را

                                                        و تن خسته‌اي گم‌شده در غبار غربت مرا

                                                                           هريرود؛ اشكِ‌تلخ عشق و ايمان!

 

 

 
!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 17:59 | یکشنبه هفدهم تیر 1386 •

 

 

لذتِ‏ واژگانِ‏تلخ

اسد بودا

 

برای ما که به زندگی‏تلخ و تلخيِ‏زندگي عادت کرده‏ایم، چه چیز می‏تواند با مزه‏تر از «لذت‏ِِِتلخی» باشد. همان‏گونه که لذت تلخی برگِ‏ حشیش، شیره‏ي تریاک و داروهای کیف‏آور یک «معتاد» را نشئه می‏کنند، نوشته‏ها، كلمات و نقاشي‏ها و هنرهاي تلخ ما را به جهان تلخ و سرشار از خماری و کیف و نشئگی می‏برند. ما هر کدام معتادیم: یکی به دود تلخ حشیش و سیگار و چرس و چليم غيره و دیگری مثل ما آدم‏هاي تلخ‏، و تلخ‏تر از هر تلخي به هنرهاي تلخ و نوشته‏های تلخ و زهراگين بودلر و بنیامین و آدورنو و حکمت شادان، اما تلخ نیچه. همه هستیم و نیستیم؛ همه شادیم و همه غمگین و همگی شادی را در تلخی و در کیف عظیم نیستی باز می‏یابیم. «من‏، تلخ‏ام، پس هستم»، و هستي‏ام را از متن‏هاي تلخ و گفتارهاي سمي مي‏گيرم و از كلماتِ‏آتشين كه جان را به آتش مي‏كشند.

شاید اجداد ما در دوران باستان به کمک همین نشئگی که انسان را در جهان پوچی می‏برد، با اعجاز برگِ حشيش و فنا شدن در افسون‏‏شيطاني دود تلخ‏گياهان، با خوانش گفتارها و واژگان تلخ كه تلخيِ خون انسان دارد، هنر و مذهب را کشف کرده باشند. به همين دليل مذهب، سرشار است از نشئگي و كف و نفس و رياضت و تلخي و هنر تجسم رنج و آرزوهايي تلخِ  انسان است. هنرچه چیز می‏تواند باشد؟ فقط یک کیف است، نوعی لذت تلخ آمیخته با اندوه که رنج درونی انسان را به تصویر می‏کشد، همانند دود «سیگار» که تجسم آه انسان های «خسته بر دروازه ابدیت» است که ونگوگ بهتر از هرکسی تلخي زندگي او را حس كرده بود.

نمی دانم چرا وقت واژه«تلخ» را به کار می‏برم دهانم شیرین می‏شود، و چرا واژه «شیرین» که اغلب آدم ها آن را دوست دارند و با آن دهان شیرین می کنند، برایم تهوع آور است و نوعی کسالت و دلزدگی را در من زنده می‏کند؟ به نظر مي‏رسد، ما، خستگانِ پشت دروازه ابدیت، بیش از هرچیزی با تلخی مانوسیم و  هر آن‏چه تلخ است كام ما را شيرين مي‏كند؛  از ميان بي‏شمار واژه‏هاي به كار رفته در ادبيات تنها واژگان " تلخ"  کام ما آدم‏هاي تلخ را شیرین می‏کنند، گويي اين واژه‏ها، خون بسي تازه و تلخي است كه از قلم مي‏چكد تا عطش ذوقِ تشنه‏ ما را فرو بنشانند كه به لذتِ خواندن واژگان تلخ و خونين عادت كرده است و به نوشتن آن‏ها. اگر این گفته‏اي پيشنيان درست باشد که «حقيقت، تلخ است!» در اين صورت تمايل به تلخي، در واقع تمايل به «حقيقت»  است و هر آن‏چه را كه تلخ نيست مي‏بايست «نا‏-حقيقت» دانست. اگر تلخي را بهره‏اي است از حقيقت، در اين صورت ما معتادان به تلخي كه تلخ‏ترين آدم‏هاي زمانه‏اي خويش هستيم‏، «حقيقي‏ترين»‏ها خواهيم بود.

 

                                          ......................................

 

سه شنبه 5 تیر1386 ساعت: 12:16

 

توسط: عیسی حیدری – از استراليا

 

 

آسمان ابری است و دلم از زندگي مي‏گيرد ، دلم رنگ آسمان گرفته، رنگ آسمان دلتنگ و باراني، آسمانی كه جيغ‏هاي تلخش روح را به آتش مي‏كشد و واژگان‏ را....می‏خواهم چند خطی از «بودا- مسیح» بنویسم، اما قطره‏های اشکم بر صفحه کاغذ ریخته و برگ کاغذ را خیس کرده اند. قلمم بر روی کاغذ خیس نمی‏نویسد.... دلم خیلی گرفته است ، یک جهان غم و يك دوست دلتنگي، نمی‏دانم چگونه درد دلم را خالی کنم وقتي قلم بر كاغذ خيس رد پاي از خود نمي‏گذارد! بايد با اشك بنويسم، با واژه‏هاي تلخ اشك تلخ‏تر از واژهاي «بودا- مسيح» كه اسد به سبک همیشگی اش آن‏را  از سرگذشت «مسیح مصلوب» نیز تلخ‏تر مي‏كند. می‏خواهم از غصه‏ها و دلتنگی‏ها رها شوم اما نمی‏توانم.... خانه سوت و کور است و من تنها، آسمان مانند من بغض کرده و جيغ تلخ رعد به گوش مي‏رسد. همچنان‏که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و دلگرفته نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشت ام و اشک می‏ریزم، همچون واژگان تلخ «اسد‏بودا» تا جانم را با تلخي شيرين كنم، براي من و بودا شرابِ تلخ واژگان بيش از هر باده‏اي سكر آور است.

                              ---------------------------------------------------------------

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 16:25 | دوشنبه چهارم تیر 1386 •

RSS