جهانيشدن و سياستهاي فرهنگي جهان سوم

عيسي مسيح (نوري)
مفاهيم كليدي : جهاني شدن، جهان سوم و سياستهاي فرهنگي.
تمهید
جهاني شدن از مفاهيم و اصولي است كه كمتر حوزه سياسي، اقتصادي، فرهنگي را ميتوان يافت كه از اين مسئله تاثير نپذيرفته باشد بهويژه كه با آغاز هزاره سوم ميلادي جهان دچارتغيبرات بنيادين شده است وما شاهد موج جديدي از اين فرايند هستيم. در حوزه عيني فرايند دموكراتيك شدن جهان، گفتمان حقوق بشر و شهروندي جهاني، گسترش رژيمهاي فراملي به حركت درآمدن جنبشهاي اجتماعي هويت جو مؤلفههاي اساسي تحولات اجتماعي در مقياس جهاني است.در حوزه فكري و نظري نيز نظريات كثرت گرايانه و مقبوليت جهاني انديشههاي پسامدرن كه بر «تمايز» «تفاوت» و غيريت» استوار است، تعدد و تكثر هويتها را در كانون مباحثات خود قرار داده اند.همين ويژگيهاي نظري و عينياند كه در جامعه شناسي سياسي جديد بر اساس «چرخش پسامدرن» سياست فرهنگي مطرح شده و چشم انداز نويني را براي بررسي و تحليل موضوعات در اختيار انديشمندان قرار داده است بدون شك مخرج مشترك همه اين مختصات جديد نظري و عيني، پديده جهاني شدن است. ادامه در سایت بسوی عدالت
رخدادِ يك حقيقت و حقيقتِ يك رخداد
اسد بودا و طرح جنونآميز«فرضيهاي در بابِ توحشِ پشتونها»
سارا کابلی
نخست «ديدن» ميآيد، و سپس «بينش»، آنكس كه ميبيند «علتِديدن» تلقي ميشود.
«فريدريش نيچه، آواره و سايهاش»
يكي از مسايل اساسي روشنفكرانِافغاني، آن است كه آنها رخدادها را تنها در سطح وقايع دنبال ميكنند، در حاليكه گاهي ممكن است رخداد اصلي در خلق يك «متن» به وقوع بپوندد. سنتروشنفکری، در حقيقت در گیری با دنیای متن است، نه گم شدن در حوادث و وقایع. وقايع نويسي و جنونِ واقعهنگاري روشنفكرانِافغاني سبب شده كه مرز «ژورناليست» و «روشنفكر» در افغانستان مستور و ناپيدا بماند، به قسمي كه نتوانيم تشخيص دهيم كه چه كساني روشنفكراند و چه كساني ژورناليست و واقعه نگار. يك ژورناليستِ بسيارسطحي كه در طول عمرش يك كتاب نخوانده، روشنفكر است، فردي چون «اسماعيلاكبر» كه لااقل بخشي از عمرش را باكتاب گذرانده، كاملا يك ژورناليست و تحليلگر راديويي و مطبوعاتي معمولي، با طرح ايدههاي پيش پا افتاده و حتي مضحك. ... ادامه در سایت بسوی عدالت
تهران، شهرِ غمهاي خاكستري

اسد بودا
ميهمانيتمام شد! ميهماني كه در آن وجودم سرشار بود از لبخند مسيح و حواريون او. پس از چند روز خانهي «مسيح» را كه در اين ديار غربت تنها «پناهگاه» امنِ من است، ترك گفته و امشب به تهران بر میگردم. آسمان تهران هميشه خاكستري است، خاكستريتر از آنكه كوههاي البرز ديده شود. تهران «شهر بيآسمان» است، شهر بيستاره و بيمهتاب، ادامه در سایت بسوی عدالت
زندگی چیست؟

اسد بودا
دیشب خواب دیدم که «مردهام!»، يادم ميآيد که مرگ يک خلسة کيفآور بود، شبيه گيجي و خماری ناشي از دود ترياک و حشيش و شراب و يا حس سکرآور عرفاني که عارفانرا به عالم لاهوت ميبرد؛ ناگهان احساس کيفآور بر من هجوم آورد و بيهيچ دستـوـپازدني، غرق در شادي و مستي، مردم و روحم بر آسمان جسمم به پرواز در آمد. مرگ، يک رؤياي عميق بود، يک نوع لبخند، بيآنکه هيچ کابوس هراسآوري اين خوابِ عميقرا پريشان کند؛ اکنون اما حس میکنم زندهام، با هزاران رنج؛ کيف و خلسهاي در کار نيست؛ اندوه ميرويد از زمين و کابوس ميبارد از آسمان. به راستي زندگی چیست؟ واقعیت است یا رؤیا؟ کدام واقعیتر است؟ حقيقت چيست؟ زنده، مرگرا به خاطر ميآورد يا مرده، زندگيرا. ديشب مرگرا در خواب ديدم و يا اکنون زندگيرا در خواب ميبينم؟ زندگی رؤیای مرگ است یا مرگ رؤيای زندگی؟
انسانها بنا به تجربه فردی و جمعی خويش زندگی را به گونهای خاص میفهمند. برخي آنرا زيبا ميپندارند و برخي همچون سموئل بکت و شکسپير پوچ و بيمعنا و برخي همچون بودا «رنج». شايد بتوان گفت زندگي زيبا است، ولي نه براي «انسانها» اما مگر غير از انسان زندهاي و زندگيِ وجود دارد؟ تنها شکسپير و بکت نيستند که زندگي را سرود بيمعنايي ميدانند که «ابلهي» آنرا سروده است، گوستاوفلوبر نيز زندگيرا «بلاهت» ميداند که در سر نوشتِ سرشار از بلاهت «مادامبواري» متجلي ميگردد، نوعي تهوع چندشآور که سارتر بيش از همه آنرا درک کرده بود و تقدير تراژيکِ سيزيفِ که کامو بيگانگيانسان و پوچي «هستنِ هستنده» را از آن استنباط ميکرد. هيچ کس نميداند کشتيِشکستهاي زندگي از چه خيزابهها عبور ميکند و کدام امواج هايل زورق آنرا درهم ميشکند و سرنشينان ابله اين کشتي در کدام هنگام در گردابِ خوفناک درياي که در ساحل آن پريان افسونگر سيرن آواز ميخوانند، غرق خواهند شد. هيچ کس نميداند موتور ماشين زندگي شلاق است يا مهرباني، «عشق» است يا «نفرت» و سازندة کشتيِ زندگي و مرگ خدا است يا شيطان؟ هيچستانِ مرگ کجا است و نيستان زندگي کجا؟ دوزخ کجا است و بهشت کجا؟ جنون ميماند اين شکوه زندگي، رمز اين معما را نميدانيم، پيش از آنکه به هوش آييم و در بارة آن تامل نماييم و بيانديشيم، مرگ آنرا از ما ميربايد.
به رغم آنکه هزاران تفسير از زندگي وجود دارد، اغلب بيش از آنکه پرده از رخسارِ چيستانِ زندگي بر گيرند، آنرا پنهانتر ميسازد. البته زندگي چيستانِ است که کشفِ راز و رمز آن ممکن نيست، با اين وجود ميتوان به تعبيرها و تعريفهايي دست يافت که هم خلاصه باشد و هم تا حدودي سرشت زندگيرا بهتر بيان کند. من زندگيرا با تمام ابعاد پيچيدهاش در يک جمله خلاصه ميکنم و آن اينکه «زندگي، اسماعيل است»، همانگونه که بيدل جهانرا در يک نسخه خلاصه کرد: مجنون و ليلي. هرچند برخي تعبيرها چيزي در بارة زندگي به ما ميگويند، اما هيچ تعبيري به پاي تعبير من که «زندگي، اسماعيل است»، نميرسد و هيچ گزاره بهتر از آنچه من گفتم حقيقتِ زندگيرا بيان نخواهد کرد. اگر به نظر بودا زندگي «رنج» است، اگر زندگي در نگاه شکستة سهرودي حس غربتِ دنياي هبوط است، فلوبر و شکسپير و بکت آنرا «بلاهت» ميدانند و... به اين دليل است که «زندگي، اسماعيل است» وتنها با قربانيکردن آن، ميتوان آنرا به دست آورد. زندگيرا بايد کشت، بايد در قله بلند «موريه» و يا صحراي «مينا» قرباني کرد و با کارد گلوي آنرا بريد، تنها با قربانيكردن زندگي ميتوان آنرا از آن خود ساخت، زيرا «زندگی، زندگی نمیکند. » کسيکه در جستجوي تملکِ زندگي است و براي به دستآوردن تلاش ميکند، هرگز به زندگي دست نخواهد يافت. بايد خطر کرد، بايد از زندگي فاصله گرفت و دورتر و دورتر شد و با يک «ابراهيم» خشونت و قساوت گلوي زندگيرا با کارد بريد و در آتش سوزاند، درست از ميان همين خاکستر است که زندگي همچون ققنوس ميرويد و به ما لبخند ميزند و در مييابيم که «زندگي، زنده است»، همانگونه که ابراهيم چشم باز کرد و ديد «اسماعيل» زنده است و به چهرة پدر لبخند ميزند. زندگي اگر «سارا» ميبود، ميشد بيآنکه قربانيکنيم فقط با «تبعيد» آنرا به دست آوريم، ولي ما «دونژوان» نيستيم که در اغواهاي بيپايان در پي کامجوييهاي سيری ناپذير خويش بر آييم، «زندگي، اسماعيل است» و ميبايد ابراهيم باشيم تا با نفي تمايلاتِ دونژوانيسم، بسوي قلهي بلند زندگي بال بگشاييم و در آسمانآبي آن چشم در چشمِ خورشيد، چشم در چشمخدا، چشم در چشمشیطان، بر ستيغ قلهای پرومتئوسی فراسوی کفر و شرک پرواز کنيم. در قاموس زندگي نه رحمي وجود دارد و نه عاطفهاي، زندگي، تعليقاخلاق و جهش از عاطفه به قساوت است، نوعي جهشِ همراه با اشتياق و شور و ترکِ «رگينا»يِ محبوب، رگيناي دوستداشتنيِ كه تنها با ترك و تنها با باختنش ميتوان او را در خود جاودانه کرد. زندگي، نوعي انتخاب است: انتخاب ميان امروز و فردا، انتخاب فرزند و ايمان. بايد يکيرا انتخاب کنيم. زندگي يوسف نيست، زليخا هم نيست که در نهايت به بازي کميک ازدواج منتهي گردد و در دنياي واقعيت بپوسد. زندگي عشق غير قابل تحقق است، ايدئالي که امکان ندارد واقعيت پيدا کند. زندگي سر نوشتِ عاشقي است که بالا ميجهد تا از نو به پايين بيافتد. تنها شهسوار يکهتاز و يگانه، بازيگر اين بازي خطرناک است. بازيگري که هيچ برد مطمئنتر از «ترککردن» نميشناسد و به گفتهاي کيرکگور:« او سعادت نامنتاهيرا ميشناسد، او دردِ دستشُستن از همه چيز، از عزيز ترين چيزهاي جهانرا احساس کرده است(کيرکگور، 1383: 66)» زندگي يک نسخه است: ابراهيم و اسمعيل. مجنون و ليلي، گيرکگور و رگينا و هر شهسوار يکهتاز که اهل خطر است و با تعليقاخلاق و هوس، از مرگ به زندگي جهش ميکند، همه يک نسخهاند: زندگيرا قرباني ميکند. زندگي، بدون ترک و بدون جهش ناممکن است. انسانزنده، همچون الهگانِ رقصندهاي است که هر لحظه حرکتِ تازهي را آغاز ميکند و به سبک تازه ميچرخد و با شور جدیدی بر زمين و آسمان دست ميافشاند. اگر رقصنده حرکت نکند، رقصنده نيست؛ رقصِ شهسوار زندگي اما نه حرکتبدن، بلکه ترککردنهاي پي در پي مطلوب است، زخمزدن و خونينکردن پيکر زندگي. اگر ميخواهي زندهباشي امروز را همچون اسماعيل قرباني كني و با تمامي قساوت، رگينا را با همه زيباييهايش، نگاه معصومانه، لبخند افسونگر و صداي دلنشين او كه چون موسقي «اليني كاريندرو» قلبرا ميخراشد، ترك كني، تا آنرا به دست آوري. چه زماني به دستخواهي آورد؟ فردا؟ اين فردا كي است؟ هيچ كس نميداند. ابراهيم و كيركگور هم نميدانستند و سارا و اسماعيل و رگينا نيز. اما من ميدانم. همان لحظة که زندگيرا قرباني ميکنيم به دست آوردهايم. سارا، اشك عشق و عاطفه بود جاريشده بر گونهي زندگي، اسماعيل همان زندگي، اما رگينا، آه! رگينا، بهتر است در باره رگينا، در بارهاي رگيناي عزيز که با قساوت و بيرحمي تمام او را ترک گفتم، تا به دستآورم، هيچ نگويم. بهتر است رگينا را با نگفتن در خود جاودانه كنم. اين قانون زندگي است، بايد او را ميباختم تا در او زندگي کنم. يا امروز را بايد باخت يا فردا را. انتخاب با ما است. اگر ابراهيم و كيركگور امروز را انتخاب ميكردند، فرد را بايد ميباختند و اکنون زنده نميبودند، چنانکه زليخا زنده نيست و در لنجزار واقعيت پوسيد، مرد و از يادها رفت، اما فردا را انتخاب كردند با باختن امروز، به همين دليل اکنون زندهاند، همانگونه که مجنون زنده است. آري اين قانون زندگي است: باختن امروز= به دست آوردن فردا. من، ميخواهم زندگيام را قرباني نموده اکنونم را به اميد فردا ببازم. تنها کساني زنده خواهند بود که فردا را انتخاب ميکند، زيرا «زندگي، اسماعيل است» وتنها با قربانيکردنش ميتوان آنرا به دست آورد.


