تبليغاتX
ساعت 13

 

نسل‌كشي و منظره

 

 

اسد بودا

 

امروز من و «سارا» به تماشاي نمايشگاه نقاشيِ رفتيم كه در «موزه هنرهاي معاصرِتهران(فرح‌پهلوي)» برگزار شده است. من از نقاشي چندان چيزي نمي‌فهمم، اما سارا عاشق نقاشي‌هاي انتزاعي است و چيزهاي زيادي در باره نقاشي مي‌داند. او تقريبا همه مكان‌هاي فرهنگي و هنري پاريس را ديده است، از جمله «موزه سالوادور دالي» را كه با شگفتي و حيرت تمام از آن ياد مي‌كند. حق با اوست، زيرا دالي يكي از چهر‌ه‌هاي بزرگ دنياي نقاشي است و تا آن‌جا كه من مي‌دانم موضوع نقاشي‌هاي او معمولا به صورت مستقيم يا غير مستقيم با «خاطره» ارتباط دارند: هذيان‌جزئي(۱۹۳۱)، گاري‌خيالي(۱۹۳۳)، داروساز آمپوردان در جستجويِ هيچ مطلق، زوجي كه ابر درسر دارند و شهر جنون‌زده(۱۹۳۶)، تنهايي جنون‌زده(۱۹۳۵)، انعكاس قوها به صورت فيل درآب و آدم‌خواري در پاييز(۱۹۳۷) و... هركدام به نحوي آشفتگي و سرگردانيِ روحي و رواني انسانِ مدرن‌را به تصوير كشيده و از جدالِ انسان و خاطره حكايت دارند. در جستجويِ هيچ مطلق در واقع فرار از خاطره است، اما از آن‌جا كه فرار از خاطره بازگشت به خاطره و سفر در اعماق آن است، خاطره‌ي گذشته، سوار برگاري‌خيالي در چهره‌اي جنگ و آدم‌خواري درپاييز، اين دو خاطرة باستانيِ آدمي، از درون ناخودآگاه انسان مدرن سر بركشيده و همچون لشكريانِ‌ارواح به قلمرو زندگي او هجوم مي‌آورند. هيچ چيزي روشن‌تر از اين نقاشي‌هاي بي‌ريخت و عجيب و غريب نمي‌تواند «خودِ» انسان تنها و جنون‌زده‌اي عصر جديد را بازنمايي نموده و آشفتگي‌هاي روحي و رواني او را قابل فهم سازد. شايد به اين دليل كه هنر به جاي يك كاسه‌ـ‌كوزه‌كردن واقعيت در قالب مفاهيم و كلياتِ جعلي، واقعيت‌را تكه تكه همان‌گونه كه هست و در عين‌حال يك كل مرتبط، به صورت وحدت در كثرت نشان داده و دركِ كاملي را فراهم مي‌سازد. سارا به لحاظ شخصيتي ساده و صميمي و «مهربان» است، فرهيخته و بسيار هم باهوش؛ اهل مطالعه و كتاب‌خواني و نوشتن؛ به نقاشي‌هاي انتزاعي علاقه دارد و در عين حال عاشق ظرافت‌ نقاشي‌هاي «ژاپني» نيز هست. او خويشتنِ ايراني‌اش ‌را در نقاشي‌هاي مدرن فراموش مي‌كند تا با فراموشي اين خويشتن، خود جديد‌ـ‌اش را در اين تابلوهاي انتزاعي كه هيچ چيز نيستند و همه چيز هستند، باز‌آفريند. شايد اين علايق متضاد، نشانه‌ي تضاد شخصيتي اوست، به اين معنا كه او از يك‌سو دلبسته‌اي هويت مدرن است كه در آشفتگي‌ها و بي‌قاعدگي‌ها و بي‌ريختي‌هايي كاملا انتزاعيِ دالي و پيكاسو و ديگران روايت شده است، و از سوي ديگر روح شرقي او در نقاشي‌هاي ژاپني جلوه‌ بر مي‌افروزد كه حتي «هراس» در آن‌ها با كمال دقت و ظرافت با قلم‌موهاي جادويي و با رنگ‌هاي متنوع و شاد و تقريبا تخيلِ متافيزيكي به تصوير كشيده شده‌اند. اين تعلق دوگانه او به دو نوع نقاشي مبين دوگانگيِ ساختار وجودي او است؛ او در واقع در اين ساحتِ دوگانه‌ي شرقي و غربيِ‌هنر، بيرون‌گستري وجوديِ خويش‌ را باز مي‌يابد. اگر علاقه او با اين نقاشي‌هاي خاص را با پروژه‌اي فكري او كه عبارت از «سياليتِ‌امر مذهبي» است در كنارهم قرار دهيم شخصيتِ او را بهتر خواهيم فهميد، او چنان‌كه خودش مي‌گويد:«هيچ‌گاه تجربه‌ي مذهبي نداشته است»، اما اينكه از ميان بي‌شمار موضوع هنوز به سراغ مذهب مي‌رود، به اين معنا است كه مذهب وجود او را مسئله‌دار ساخته است و او با تاكيد بر سياليتِ امر مذهبي تلاش مي‌كند خود را از اين مسئله برهاند، چيزي كه به نظرم ناممكن است، زيرا مذهب بخش ناخودآگاه و همان خاطره‌اي گذشته‌ي اوست كه حتي اگر سارا در قلمرو آن همچون داروسازآمپوردان، تا جستجويِ هيچ مطلق پيش برود، بازهم سوار بر گاري خيالي در چهره‌اي جنگ و آدم‌خواري در پاييز، در هستيِ وامانده و تنهايي جنون‌زده‌اي او، همچون شبحي ظاهر خواهد شد. او با پروژه‌ي سياليتِ امر مذهبي در حقيقت مذهب را نفي مي‌كند، اما مقاومتِ مذهب به صورت يك امر پروبلماتيك دليلي است بر اينكه او بيش از هركسي ديگري دغدغه‌ي امر مذهبي دارد.

باوجود آنکه او با شور و هیجان بسیاری تابلوها را تفسیر می کرد، من از آن ازنقاشي‌هاي انتزاعي چيزي سر در نمي‌آوردم، شايد اين گسستگي و بيگانگي با دنياي هنر به معناي آن باشد كه من در دنياي امروز جايگاهي تعريف شده‌اي ندارم و از معادله‌ي هستي به كلي كنار گذاشته شده‌ام. البته تعبير «سردرنياوردن» چندان درست نيست، زيرا نقاشي آزمون «رورشاخي» است كه هركسي در آن‌ تجربياتِ خوب و بد زندگي‌اش را مي‌يابد؛ آيينه‌ي جهان نمايي كه هرانساني در برابر آن بايستد چهره‌اش را مي‌بيند و حتي اگر به اسرار و رازهاي نقاشي پي نبرد، باز هم «از ظن خوديار» آن خواهد بود و تابلوهاي همان جامِ‌مي جمشيدي است كه هر كسي مي‌تواند به اندازه‌اي قدر تشنگي‌اش از آن بنوشد. همان‌گونه در صدايِ موسيقيِ حرف‌هاي دل خود را مي‌گوييم در نقاشي تقدير روايت شده‌اي خويش را مي‌خوانيم.

در بخشي از نمايشگاه به صورت اتفاقي به مجموعه عكس‌هاي هنري «دوج‌بيسلي» برخورديم كه موضوع آن «نسل‌كشي و منظره» بود، يعني منظره به مثابه‌ي شاهد خاموش قتل عام و جنايت‌ها كه پس از گذشت سال‌ها همه چيز را به خاطر دارد. با آن‌كه اين مجموعه از حيثِ هنري ارزش چنداني ندارند، اما براي من بيش از آثار هنري ديگر معنا داشت، شايد به اين دليل كه «عكاسي» چنان‌كه پيربورديو جامعه‌شناس فرانسوي مي‌گويد:«هنر فروماندگان است» و من به عنوان فرد متعلق به گروه فرومانده مي‌توانم با آن بيشتر ارتباط بر قرار كنم، اما اين توجيه چندان درست نيست، زيرا عكس‌هاي هنري زيادي را در آن‌جا ديدم كه هرگز برايم جالب نبودند. به نظر مي‌آيد دليل اصلي جاذبه‌اي نسل‌كشي و منظره‌اي دوج بيسلي براي من آن بود كه روايتِ سرگذشتِ تاريخي من است و همچنين با مسئله‌ي ذهني كه من با آن درگير هستم، يعني نسل‌كشي و خاطره يا خاطره‌ سكوت عميقا ارتباط دارد. من عاشق تحقيق در اين موضوع هستم و از آن‌جا كه «درساحتِ عشق همه‌چيز قادر به تكلم است» هر آن‌چه به اين موضوع ارتباط پيدا مي‌كند با من سخن مي‌گويد و از اين رو من مي‌توانستم صداي فاجعه و كشتار را از اين مجموعه بشنوم. سايه‌هاي روي يخ كه عنوان يكي از اين عكس‌ها بود همان ارواح سرگردان و نالنده در برهوتِ قربانيان است كه در ميان اين جنگل‌زار اوراح پيكرهاي تكه تكه‌شده و زخمي و خاكستر تن‌هاي به آتش سوخته‌ي شان را جستجو مي‌كنند. دوج بيسلي از سر مسئوليت و به هدفِ فريادكشيدن نداي خاموش قربانيان، از اين منطقه‌ي قتل عام و حزن‌انگيز، از اين منطقه‌ي كه سربازان آمريكايي در ميان درختان زنان و كودكان بومي را كه ساكنانِ‌اصلي اين سر زمين بوده‌اند شكار مي‌كرده‌اند تا آخرين بقاياي مردمان بومي اين سر زمين را كه همان زنان و كودكان است نابود كنند، عكس گرفته است تا نسل‌كشي كه در آن‌جا اتفاق افتاده از يادها نرود و در خاطره‌ها جاودان بماند. آيا منظره به عنوان يك شاهد صادق خاطره‌ها را حفظ مي‌كند؟ شايد آري، چنان‌كه منظره‌اي افشار در غرب كابل تا هنوز خاطره‌ي كشتار و نسل‌كشي را به ياد دارد و شايد هم نه، همان‌گونه كه ارزگان و دايه و فولاد، و دهراود فاجعه‌ها را در كيفِ دود غليظ ترياك و نشئگي چرس و حشيش فراموش كرده‌اند و شايد هم بستگي به ما دارد كه يا همچون دوج‌بيسلي در چشم‌انداز منظره، فاجعه‌ها را با نگاه خيره‌‌اي اوليس تا قعر كشتار ونسل‌كشي دنبال مي‌كينم يا پا جا پاي جنايت‌كاران گذاشته و خاطره‌هاي‌ قتل‌عام‌ را، مكرر در مكرر قتل عام نماييم. آن‌چه اين مجموعه به من آموخت فهم‌ ريشه‌كني بوميان توسط سربازان آمريكايي بود و البته مهم‌تر از آن اينكه اگر بصيرتِ كافي داشته باشيم مي‌توانيم در آيينه‌ي منظره‌ها، نسل‌كشي و فاجعه‌هاي انساني را ببينيم. كافي است به ويرانه‌هاي دشتِ‌برچي و افشار نگاهي بياندازيم، منظره‌هاي كه به زبان قتل‌عام و گور‌هاي دسته‌جمعي‌ سخن مي‌گويند. در دقايق آخر به عكس‌هنريِ از «جان‌ وربرگ» بر خورديم كه عنوانش «خبرهايي از افغانستان» بود. عكسي نه چندان پيچيده اما در بر دارندة يك پيام بسار مهم و آن اينكه جهانيان، حتي روشنفكر‌ترين آدم‌هاي امروز، افغانستان را از طريق روزنامه‌هاي خبري مي‌شاسند و تصوير افغانستان در ذهن جهانيان، نه تصوير واقعي آن بلكه همان است كه ژورناليست‌ها آفريده‌اند. به نظر مي‌رسد اين شهود هنرمندانة وربرگ تا حد زيادي حقيقت دارد؛ افغانستان براي جهانيان همان است كه روزنامه‌ها مي‌گويند: محل كشتِ خشخاش و بهشتِ‌آسماني تروريست‌ها، در حاليكه واقعيت افغانستان بسي پيچيده‌تر از آن است كه در روزنامه‌هاي خبري بازتاب يافته است. آه! يادم نرود، هنگام خروج، در تالار پخشِ فيلم كه خيلي هم تاريك و رعب‌آور بود نارسيسيس‌ را ديديم كه شيفته‌اي تصوير خويشتن شده بود و مجنون‌وار تصوير ليلي‌گونه‌اش را در ميان درياچه در آغوش گرفت و مرد.

به هر حال يك روز به يادماندني بود. سارا در نقاشي‌هاي انتزاعي در جستجوي هيچ مطلق بود و در قلم موهاي ژاپني به دنبال روح شراقي‌اش و من در متن جنون‌زدگي و هذيان‌جزئي خويش روي سايه‌هاي يخي، خاطراتِ نسل‌كشي را در منظره دنبال مي‌كردم. وقتي دالي «ساعت زنگ‌دار نرم» را كه در حقيقت نشانه‌ي دوام خاطره است خلق كرد از گالا پرسيد آيا پس از ديدن اين تابلو تا سه سال مي‌تواني آن‌را فراموش كني؟ گالا پاسخ داد هيچ كس از لحظه‌اي كه آن‌را مي‌بيند تا آخر عمر فراموش نخواهد كرد! من نيز اين روز به يادماندني‌را به خاطر خواهم داشت، مخصوصا منظره و نسل‌كشي دوج بيسلي را هرگز نمي‌شود فراموش كرد. بايد از سارا تشكر كنم كه سبب شد به اين نمايشگاه برويم، وقتي سوار ماشينش شديم به من گفته بود تابلوهاي نقاشي خصلتِ تداعي‌كنندگي دارد چيزهاي زيادي‌را به باد ما مي‌آورد. آري! او درست گفته است، ديدنِ اين نمايشگاه خاطراتِ گذشته‌‌ را در دلم زنده كرد و سبب شد آن‌ها را سر از نو مرور كنم.

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 8:55 | شنبه بیست و هشتم مهر 1386 •

 

سيزيفِ كوچك کابل

 

 

اسد بودا

 

اين كوله‏بار تهي را تا كجا با خود مي‏بري! سيزيفِ كوچك شهر من؟  كوله‏بارت تهي است كودك! فردا «عيد» است، اين لباس ژنده‏را به دور افگنده و لباس نو بر تن كن! راستي اين چيست كه بر دوش مي‏كشي سيزيف، وقتي كركسي هم نيست كه خوردن مغز خسته‏ات را انتظار كشد و حتي خدايي كه اين رنج سيزيفي‏ات را در «خاطر‏ه»‏اش نگه‏دارد؟ تاقله كوه «آسمايي» راه نمانده است، اما تو براي بردوش‏كشيدن اين كوله‏بار تهي بايد بر گردي. سيزيف بسي خوش‏بخت تر از تو است كه دور از چشمان بي‏عاطفة «دوربين‏عكاسي» در قله‏هاي بلند قفقاز رنج‏بودن‏را تجربه مي‏كند، جايي كه تنها پرنده نگاه خدايان را ياراي پر گشودن است.

به من نگاه نكن‏! چرا به من خيره شده‏‏اي؟ به آسمان بنگر آيا فردا عيد خواهد بود؟ شايد بگويي:«آري، اما نه براي من و تو كه روزه‏داران ابدي هستيم با كوله‏بار تهي» درست مي‏گويي كودك! اگر به آسمان خيره‏شوي طناب اين كوله‏باري تهي تو را خفه خواهد كرد.  

  سيزيف كوچكِ شهر من! چرا  خويشتن را با طناب اين كوله‏بار تهي به دار مي‏آويزي؟ گردنت نحيف‏تر آن است كه بتواند اين طنابِ مرگ را تحمل كند. كوله‏بارت را دور بيانداز و هر گز به فردا ميانديش! فردايي در كار نيست. دمي بايست و به ويرانه‏هاي شهر نگاه كن كه هنوز جيغ مرگ از آن‏ها به گوش مي‏رسد. شايد تصور كني بخت يارت بوده است كه هنوز زنده‏اي، زيرا تو هم مي‏توانستي مثل ديگر كودكان اين شهر بميري، اما بختي د ركار نيست،  آيا تو واقعا زنده‏اي وقتي كوله بارت از «هستن» تهي است و «بودن»  تكه‏تكه شدن وجودت است كه زخم صورتت آن را تفسير  مي‏نمايد و نيست‏شدن در زير كوله‏بار سنگينِ تهي كه بر پشت داري.

سيزيفِ كوچك كابل! فردا عيد است چه چيز در كوله‏بارت براي ما عيدي آورده‏اي؟ به من بگو در كوله‏بارت چيست؟ مرگ؟ بمب و نارنجك؟ جهاد؟ امارتِ‏اسلامي؟ دموكراسي كه طناب آن دار گردنت شده است؟ بيانداز اين كوله‏بار پليد را كه جز مرگ چيزي در آن وجود ندارد. بيا تا بر زخم‏هاي صورتت بوسه زنم مقدس‏ترين قرباني كه از اسماعيل نیز مقدس‏تر هستي، زيرا تقدير او بودن بود، اما تقدير تو «نبودن». بيا با دستانِ كوچكِ خويش سرود رهايي از «رنج‏هستن» را بسراي تا براي هميشه نگون‏بختي را بدرود گوييم.

راستي به من بگو اين تصويرازلي رنج تصوير كيست؟ تصوير تو؟ تصوير من؟ يا تصوير هزاران هزار انسان قرباني؟ كاش مي‏توانستم از دريچه نگاهت به خدا و به انسان بنگرم كه چگونه بر رنج سيزيفي‏ات لبخند مي‏زنند و با چشمان سرشار از پرسشت خدا و انسان را به باد ریشخند گیرم. اين كوله‏بار تهي را به كجا مي‏بري؟  آيا مادرت چشم‏انتظار تو ست، برادر يا خواهر كوچكت؟  فردا عيد است‏، اما نه براي تو، زيرا طناب اين كوله‏بار تهي طناب گردنت خواهد بود، فردا‏، فرداها و بي‏شمار فرداهاي ديگر، ماه نوي در كار نيست‏، به آسمان نگاه نكن‏، و گرنه طنابِ اين كوله‏بار مرگ تو را خواهد كشت، سيزيفِ كوچكِ شهر من!

 

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 15:41 | چهارشنبه هجدهم مهر 1386 •

 

ليلةُ القدرسياه

 

 

اسد بودا

 

امشب شب قدر است، تقديرها رقم مي‌خورند، تقديرهاي با خيانت، تقديرهاي با شمشير، با سرخيِ خون بر سجاده. صدايِ آشنايي در دل تاريكي شب مي‌پيجد: به خداي كعبه رستگار شدم! اما چرا رستگار؟ مگر او رستگار نبود؟ مگر رستگارتر از او كسي وجود داشت؟ بر خود مي‌لرزم، سياهي فراگير و فراگير تر مي‌گردد، ستارگان آسمان كم كم به خاموشي مي‌گرايد، ماه، در پشتِ‌ابرهاي جهالت چهره در هم مي‌كشد، كسي در صف خيانت به نماز ايستاده است، با چهره‌ي عبوس، با ريش بلند‏، با عمامه‌ي سياهي از جنس‌فريب و شمشير زهرآگينِ فروهشته در نيام.

كلام، حقير و بي‌معنا به نظر مي‌رسد، واژه‏ها قادر نيستند حضور سرخ او را ترجمه كند، كلمه، خون مي‌شود و خون جوهر ايمان و رهايي. تنها خون امشب مي‏تواند حقيقتِ تقدير اندوهباري را كه در اين ليلة‌القدر سياه رقم مي‌خورد، بازنمايي كند. نه، باور م نمي‌شود ليله‌القدر اين قدر سياه باشد، اين قدر تاريك، نه، مگر مي‌شود چاه‌را از صدايِ علي كه تنها صدايِ حقيقت در «شهرِ‌فتنه» است، محروم كرد؟ مگر مي‌شود سكوت سرشار از گفتار نخلستان، ديگر با آهنگ ناله‌هاي شبانة علي به صدا نيايد؟ به خدا قسم در تخيلم نمي‌گنجد.

علي آهسته آهسته از خانه‌اش دور مي‌شود و دورتر، اوج مي‌گيرد، هر لحظه اوج؛ فصل درخششِ‌خون‌سرخ در محراب‌عشق فرارسيده است و فصل خيانتِ پشيانيِ پينه‌بسته از عبادت، فصل تكفير بزرگ‌ترين مرد، بزرگ‌ترين ايمان. مرغابي‌ها نوحه سر داده‌اند، دستان مهربان علي، براي آخرين‌بار قلابِ درخانه‌را كه به اين دستانِ‌خسته، اما مهربان عادت كرده است، بدورد مي‏گويد، پله‌هاي در به هم مي‌خورند، «علي جان! به كجا چنين شتابان؟» يارا علي، جانا علي، بزرگوارا علي، مهربانا علي نازنينا علي به كدام سو رواني؟ آيا بزم رهايي از رنج‌هستن‌ات در ملكوت خداوند برپاست؟ سرفرازا علي! آهسته‏تر گام بردار تا كوچه‏هاي كوفه آخرين صداي كفش‏هاي پينه‏پينه‏ات را به خاطر بسپارند. اي كوچه‏گرد عاشق! به خداي كعبه سوگند اگر تمامي فتوافروشان كوفه به تو خيانت كردند، امشب«دختران» قريه‏ام همسرا با دخترت «زينب» تمامي دلتنگي‏هايت در «چاه‏كوفه» را «دَيدو[1]» خواهند كرد. به نظر مي‌آيد او دلتنگ است و مثل هميشه مي‌خواهد دلتنگي‌هايش‌را در گلوي زمين فرياد بكشد، در چاه كوفه؛ كلامش «قول‌ثقيل[2]» خداوند است و ناله‌اش آواي‌نيزار؛ گوش‌هاي حقير تاب شنيدن كلام او را ندارند. يك كوفه سكوت و جهالت، علي تنها مي‌خواند آواز، يك علي دلتنگي، چاه، تنها مي‌دهد پاسخ! موسيقيِ كفش‌هاي پينه‌پينه‏اش در كوچه‌ها مي‌پچيد. فرزندانش در خواب رفته‌اند، فرشتگان آسمان امشب براي زينب صداي لالايي آسماني تلاوت مي‌كنند. سكوت‌ِ‏سياه و فراگيري همه جا را فرا مي‌گيرد، نگاه علي به آسمان است و نگاه خدا به علي. من نيز او را نگاه مي‌كنم، خيره خيره گام‌هايش را دنبال نموده و تصويرِ‌ ازلي قدم‌هايش‌را در پردة قلبم حكاكي مي‌كنم علي مستِ رهايي از رنج «هستن» است، دلم مي‌خواهد آخرين بيت دلخراش زندگي علي، يعني «فزت و رب‌الكعبة» را به سبك «آبه ميرزا» در گلوي غيچك بنوازم و فراسوي لفظ و گفت و صوت آهنگ رهايي را او را در حنجرة تارهاي «دمبورةايمان» دم زنم. «گل صد برگ باغستونِ دختر مالستان[3]» كه صداي غم‏انگيزش در «چاه‏كوفه» افغانستان به سرقت رفت، «علي» است كه امشب تنهاتر از تنهايي آهنگ رفتن دارد؛ آري علي همان انسان بس‌انساني كه فيلسوفِ مجنون و شوريدة او را در سرودهاي زرتشت‌ سرود. طنين گام‌هايش، طنين عدالت است در تاريخ و با خاموشي طنين اين گام‌هاي كه امشب آهنگ رفتن مي‌سرايد، جهان سراسر كوفه‌تر از«كوفه» خواهد شد و صداي انسانيت تا ابد خاموش.

علي از كنار نخلستان مي‌گذرد! چرا به نخلستان نرفت امشب اين مرد؟ نه، شايد ييتمي آمدنش ار انتظار مي‌كشد، شايد گرسنه‌ي در ميان خرابه‌ها منتظر است با صداي موسيقي گام‌هاي علي در كام جانش شراب ايمان و مستي بريزد؛ نه امشب حتي نخلستان نيز تنها است، امشب يتيمان كوفه، خرابه‌نشيان، همه و همه مثل من در حيرت‌اند كه اين مرد، اين بلندترين قله‌ي‌هستي با گام‌هاي بلندش، اين‌قدر مغرور، مغرورتر از هميشه به كدام ملكوتِ‌اعلي روان است! امشب اين «مردِمردستان» مستِ جام عشق است، مستِ خدا و تشنه‌جام زلال وصال كه براي به سركشيدن آن حتي فرياد و سوختن و خاكستر‌شدن هم كافي نيست، براي وصال بايد  رنگ سرخي شد بر چهره شفق. براي وصال، كلام كافي نيست، كلام فراق است: «فراق هست، زيرا كلام هست». امشب علي نه با كلام، بلكه با «وجود» به استقبال معشوق مي‌رود، امشب هستي علي در بزم «ابديت» قطره‌قطره در جام معشوق شرابِ خون مي‌شود. بايد علي امشب، نه با كلام، نه با راز و نياز، بلكه با «هستيِ‌زخمدار و خونين» معشوق‌را ديدار نمايد؛ مولايِ‌ايمان به وادي خون قدم نهاده است تا ديگر براي هميشه نخلستان تنها بماند. امشب تنها شبي است كه او آن قدر مغرور است و فرورفته‏در خويشتن كه حتي يتيمان و خرابه‌نشيان را نيز نمي‌بيند، به سمت مسجد مي‌آيد پا بر فراز آسمان مي‌نهد، ستارگان به پاي او بوسه مي‌زنند فرشتگان به سجده افتاده‌اند، من اما همچنان خيره‌مانده‌ام و آخرين لحظاتِ زندگي مولاي‌ايمان را به تماشا نشسته‌ام «فتبارك‌الله احسن‌الخالقين!». آهنگ صدايش در شهر طنين مي‌‌افگند؛ اين صدا همان صداي نيزار است، اين صدا موسيقي جان‌كاه تقدير آدمي است كه در اين ليلة‌القدر سياه در گوش تاريخ نواخته مي‌شود. موسيقي جان از نواي جاودان او بر مي‌خيرد و بر تارهاي روحم مي‌پچيد: الله اكبر‏، الله اكبر! آري او درست مي‌گويد خدا بزرگ است، آن‌قدر بزرگ است كه علي، آري علي اين مرد تنهاي نخلستان در «نمازحضور» با خون عشق در پيشگاه او برخاك بوسه مي‌زند.

سيماي او درخشش خاصي دارد، سيماي آفتاب‌سوختة كه روزها در نخلستان به آب‌ياري مشغول است، صورت علي تابان است و در «كومه‌هاي آفتو زدِه[4]» ‏او نور خدا متجلي است. سرخوش كجايي؟ و صفدر چرا امشب سكوت‏كرده‏اي؟ دمبوره ها تان را برگیرید و آواز علی را در تاهای دمبوره بنوازید که سخت تنها است. در اين شبِ سياه و سرد، در آيينه وجود علي «رويِ‌ماه خداوند» مي‌درخشد و «كومه‏»‏-‏‏هاي علي سوختة آفتابِ ملكوت است. علي از شادي در خود نمي‌گنجد، علي امشب «فراق‌را به فراق» مبتلا خواهد ساخت؛ چيزي نمانده است كه فراقِ‌ فراق را با جوششِ شراب سكرآور خون جشن گيرد و لبان تشنه‌ي محراب‌را با پيالة خون سيراب نمايد. لبخندي رازگونِ به نشانه رهايي بر لبانش نقش بسته است؛ اندوهي عميق چهرة زمين و زمان را فراگرفته است، ماه از شرم در پشتِ‌سكوت نخلستان ناپديد گشته و خورشيد از آمدن مي‌هراسد. چاه‏‏، احساس تنهايي مي‏كند‏، واقعه نزديك است، واقعه حتمي است:«اذا وقعتِ‌الواقعة، ليس لوقعتها كاذبه[5]» به نماز مي‌ايستد، بازهم الله اكبر. ديري نمانده است كه علي از «رنج‌هستن» رهايي يابد، چند ثانيه بيشتر باقي نمانده تا علي رستگار گردد. دلش از عشق لبريز است، بايد جام وصال‌را تا ته سر بكشد: «سبحان ربي‌الاعلي و بحمده»، سرانجام ليله‌القدر سياه رقم مي‌خورد، شمشيري زهرآگين آغشته به زهر جهالت، بر فرق او فرود مي‌آيد تا تقدير سياه تاريخ در خون سرخ او رقم بخورد. شمشير! واحسرتا! شمشير. آخرين بار صداي او به گوش مي‌رسد:«به خداي كعبه سوگند رستگارشدم»، اين آخرين آواز، اين آخرين فرياد اوست هنگامي كه زخم سر او شرابِ‌شمشير را حس مي‌كند. خون از چشمة حقيقت فواره مي‌كشد، زين پس تا ابد خورشيد در دامن شفق با نور خود، خون سرخ علي را در پرده آسمان نقاشي خواهد كرد و اين خون‏سرخ، پايان ليلة ‌القدر سياه رهايي از رنج هستن معنا خواهد داد. خون، آخرين سرود هستن است، آن‌گاه كه كلام به پايان مي‌رسد؛ رويايي هستن را او بسي‌دور از كوفه، در ماه، در خورشيد، در خدا، و فريادهايش جستجو مي‏كند‏، تنها چيزي كه در حنجرة كهنه زمين مي‏ماند ناله‏هاي او است. جانا علي، مهربانا علي، رستگارا علي، چه كسي تو را كشت؟ اين مردي كه در صفِ نمازت ايستاده است؟

به خود مي‌لرزم؛ بازهم دوران سياه آغاز شد، دورانِ تاراج و فتوا فروشي. مردي با پيشاني پينه بسته از عبادت علي‌را كشت، نه باورم نمي‌شود! آخر، اين مرد مسلمان است و قرآن مي‌خواند. آيا اشتباه نمي‏كنم؟ نه، درست مي‌بينم. اين مرد قاتل است، اين مرد علي‌را كشت. چشمم را مي‌بندم، چهرة علي در تاريخ تكثير مي‌گردد، از شادي بر خويشتن مي‌بالم. به علي خيره مي‌شوم، باز هم عدالت با همان گام‌هاي بلند و استوار در روحم جاري مي‌گردد تا به كسالت و افسردگيِ يك قرن سكوت و آوارگي پايان دهد. بازهم علي، اين‌بار اما نه در كوفه كه در كابل، شب‌ها در ميان ويرانه‌هاي سراغ يتيمان را مي‌گيرد، سراغ بي‌سرپناهان را. باز هم همان ايمان، همان گام‌هاي بلند استوار. صداي «الله الله، احد احد» بلال در حنجرة تفنگ «صادق‌سياه» تكرار مي‌گردد و «ابوذرغزنوي» همان «ابوذرغفاري» است، با قامتِ بلند و استوار. كابل، همان كوفه است، ۲۲ حوت، ليلة‌القدر سياه تاريخ، و «علي» همان «علي» و «زينب» همان «زينب»، با اين تفاوت كه «زينب‏كابل» بسيار تنها است، سوگ‏وار «پدر» اما تنها تر از «زينبِ‏كوفه».

آري بازهم علي‏! چشم باز مي‌كنم ليلة‌القدر سياه  از راه فرا مي‌رسد، بازهم همان روز واقعه، جسد تكه‌تكه شده صادق‌سياه را مي‌بينم و علي‌را آراسته در قباي خون، در قباي سرخ‌ايمان كه در غروب غربِ‌كابل بازهم زينب‌را تنها گذاشته است. از كوفه تا كابل راهي نيست، كابل همان شهر فتنة كوفه است، حضور علي‌را بر نمي‌تابد. كاش تنها علي در تاريخ تكثر مي‌شد! نه، تنها علي تكثير نشده است، بازهم همان ابن‌ملجم با پيشاني‌ِ‌پينه بسته از عبادت كمر به قتل علي بسته و علي‌را «محاربِ‌خدا» مي‌داند، بازهم ريش، بازهم شمشير و «ملاي‏قندهار(شيخ‏آصف)» و عمامه و فتوا، بازهم هزاران دسيسه مذهبي براي كشتنِ علي! بازهم زينب، بازهم سرود دلخراش رفتنِ‌علي در ليله‌القدرسياه كابل  استخوان‌هايم را خاكستر مي‌كند و علي‌ غرب كابل، با وضوء خون در پيشگاه تاريخ به عبادت خدا مي‌ايستد، تارستگار شود، تارستگار شويم. يك كوفه جهل و يك كابل قساوت، و در اين ميان تنها دلخوشي‏ام تنديس‌ علي است پوشيده در قباي خون كه همچنان بر من لبخند مي‌زند:«به خداي كعبه سوگند رستگارشدم!» آيا خون سرخ او حقيقتِ حقيقتِ حقيقت نيست؟ من هنوز خواهان رويتِ چهرة رخشان علي‌ام در سيماي تابان «عبدالعلي»، خواهان تجلي خدا در خون سرخ. علي، همان علي است، فرقي نمي‌كند در كوفه يا كابل، حقيقت‏، آزادي، عشق و انسانيت در شكوفه‌هاي زخم علي طلوع خواهد كرد: امروز‏، فردا و يا فرداهاي ديگر.

 

 



[1] - دَيدو‎، نوعي آواز خواني دسته‏جمعي هزارگي است كه زنان به صورت دسته‏جمعي، همسرايي مي‏كنند.

[2] - اشاره به آيه مباركه قرآن‏: انا سنلقي عليك قولا ثقيلا

[3] - اشاره به دوبيتي دختر مالستاني: گل صد برگ باغستونم اي يار/ فرار ملك مالستونم اي يار!

[4] - برگرفته شده از يك دوبيتي هزاره‏گي : ما قربان كومه آفتو زده تود.....

[5] - آيات آغازين سوره مباركه واقعه:

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 13:23 | یکشنبه هشتم مهر 1386 •

RSS