تنها خداست که می ماند

درگذشت محقق و نویسنده ارجمند جناب حجت الاسلام والمسلمین آقای محمدی را به جامعه علمی کشور، شاگردان وارادتمندان آن فقید وکلیه وابستگان آن مرحوم وبویژه دوست عزیزمان جناب آقای عارف بصیر تسلیت مگوییم .
ازاین محقق ارجمندکه عمری کوتاه اما بربارش را وقف دین پژوهشی و پژوهش در کلام وفلسفه وتاریخ و جامعه شناسی کرد ه بود، تالیفات ومقالاتی زیادی به یاد گارمانده است. روحش شاد و یادش گرامی باد.
محمد امين احمدي، بصير احمد دولت آبادي، محمد جواد صالحي، محمد يحي وقار، غلام محمدي، امان مطهري، عيسي نوري، حسين مبارز، محمد اسلم جوادي، حيدر محمدي، حبيب الله فهيمي، جواد حيدري، رضا رحيمي، محمد امين حيدري، عزيزالله نوري، عبدالله احمدي، محمدعلي محمدي، احمد علي واحدي زاده، باقر حليمي، حبيب ميرزايي، اويس كمالي، محمدعلي حامدي، سلمان علي زكي، محمد جواد سلطاني، اسدالله احمدي، حسین نوری، باقرحسنی ،علیرضاحسنی، حیات الله رسولی، حسین اعتمادی، علی امیری، محمدعلي جويا، هادي اكبري، آصف باختری، مصطفی احسانی، انورفیاضی، نظام الدین محصلی، عصمت الله اعتمادی، ، محمدعلی محمدی، ، امین صداقت. جواد خادم، زهرا لطفی، عزیزالله احمدی، روح الله احمدی، احمد حسین احمدی.
اسد بودا
به استاد محمدي آن يار تازه سفركردهاي كه هنگامِاحتضار چشمانتظارعارفبصير بود، اما مرگ فرصت نداد براي آخرينبار تصويربصير در آيينهي جلال نگاه او منعكس گردد. تسليت به بصيرعزيز كه اين روزها در دشتگريان چشمان او جز شكوفههاي اشك چيزي نميرويد و به ساير بازماندگان كه پيكر پاك او را در نبودبصير تا خانهاي ابدي بدرقه نموده و غروب نا بههنگام خورشيد نگاهمنتظرش را در ديار غربت به سوگ نشستند. روحش شاد!
I.
خلاصه مطلب:
مرگهاي اخير چيزي بيشتر از فقدان است؛ انقراض يك نسل است و ناقوس رفتن دومين نسلِمحكوم پس از قتل عام عبدالرحمن را در گوشها آواز ميخواند. به نظر ميرسد اين امر ميتواند براي هزارهها كه پس از گذشتِ دو نسل هيچ تغييري در سرنوشتِ آنها به چشم نميخورد و نه تنها هنوز نتوانستهاند سر زمينهاي غصبشدهاي ارزگان، دايه و فولاد، دهراود و... را پس بگيرند، بلكه از سال گذشته به اين سو تجاوزهاي سازمانيافتهاي كوچيها به «جمهوريسكوت» شدت گرفته، بسيار تكان دهنده باشد. نسل اولقتل عام يا كشتهو آواره شدند و يا به عنوان برده و كنيز به بازارهايِ هندوسان و جاهاي ديگر فروخته شدند، اما نسل كنوني كه يكي پس از ديگري دنيا را ترك ميگويند، بيشترين ستمهاي تاريخي را بردوش كشيدهاند. نگاه گذرا به ميانگين سني اين نسل نشان ميدهد كه آنان در سختترين دورانتاريخي زندگي كردهاند، دورانِ سكوتِمطلق از استبداد نادر تا حكومتِ جبار ظاهرشاه. مالياتي را كه در تاريخ به نام روغن كتهپاوي، خسبري(ماليات زمينهاي مزروعي چه كشت بشود يا نشود) كلهپولي)ماليات برنفس) گندمگدام(مالياتِ كشتگندم)، شاخپولي(ماليات برحيوانات) و سرچربي بيبي و ملكه(نوعي ماليهي كه براي مصارف خانوادهي شاهي گرفته ميشد) مشهورند و به اين هدف طراحي ميگرديد كه «هزارهها به مرور زمان به فقر و فلاكت دچار شوند و براي اداي آن مجبور شوند كه زمينهاي خويشرا به كوچيها بفروشند و يا به گرو بگذارند» كه در هر صورت نابودي كامل آنها بود، زيرا «گرو نيز در حكم فروش بود و صاحب زمين ديگر موفق به اداي پول گروي نميشد[ii][2]»، اين نسل پرداخت كردهاند.
اگر به مرگهاي اخير دقت كنيم، علاوه بر آنكه روايتي است از انقراض يك نسل، نشانهاي تحولي در الگوي مرگ در كشور ما نيز هست: «تنهايي محتضران». پيش از اين هنگامِ احتضار تمامي افراد خانواده در بالين بيمار حضور داشتند، اما اكنون محتضران در تنهابودگي جان ميدهند و هنگام مرگ آمدن بستگاني را انتظار ميكشند كه هرگز نميتوانند به بالين آنها بيايند.افراد زيادي در ديار غربت چشمانتظار بستگانش چشم از جهان فرو بستند و افرادي زيادي در وطن مردند و ميميرند در حاليكه نگاه خيرهشان مسافران جهانهاي دوردسترا جستجو ميكنند. اما انتظار بيفايده است، ديدن رويايي دستنيافتني؛ در آيينهاي نگاه شكستهاي اين محتضران هيچگاه تصوير مسافران دوردست و يا بازماندگان به جامانده در وطن منعكس نخواهد نشد. اين تحول به تازگي آغاز شده است. از اين پس محتضران تنها بيشتر و بيشتر خواهند شد و افراد بسياري خواهند مرد با چشمان خيرهمانده به در، بيآنكه كسي به بالين آنها آيد.
براي خواندن كامل اين متن به http://mazary.net/a/ مراجعه شود.
فرشتهاي با ناخنهاي سبز

اسد بودا
روز شنبه این هفته يكي از دوستانم را ديدم كه به تازگي از پاريس بر گشته است. برايم يك جلد كتاب سوغات آورده و يك كارت پستال. كتاب در باره فلسفهاي تاريخ است و كارت پستال تصويري يكي از نقاشيهاي پابلو پيكاسو به نام فرشتهاي با ناخنهاي سبز. فهرستِ كتاب را نگاه كردم، جالب به نظر ميرسد و تا حدودي فهميدم كه چه ميگويد، اما نگاه فرشتهاي پيكاسو مرموزتر از آن است كه بتوان آنرا فهميد و تفسير كرد. فرشته به دور دستها نگاه ميكند، فرشته لبريز است از حيرت و تامل، با چشمي به سوي ما مينگرد و با چشم ديگر به آنسوي اقيانوسها. در نخستين نگاه تنها ما در افقِ نگاهش ظاهر مي شويم، حس ميكنيم او فقط ما را ميبيند، اما نه، خدنگِ نگاهش سرزمينهاي ناشناختهرا نشانه رفته است. فرشته دوستدارد به ما بنگرد، فرشته دلبستهاي ما است، فرشته نميتواند نگاهش را از ما بر گيرد، اما نيروي تقدير، نگاه او را به افقهاي دور ميراند. فرشته غمگين نيست، لبخند نميزند، اشك هم نميريزد، شاد نيست، اندوهگين هم نيست. هيچ كس نميداند او به چه ميانديشد، به كجا نگاه ميكند و چرا اين قدر سيماي متفكرانه دارد! فرشته به ما خيره ميشود، فرشته چشمي به ما دارد و چشمي به دور دستها، فرشته ساكت است، و سخن نميگويد تا مبادا شكوفههاي احساسم فرو ريزد. فرشته نگاهي به اينسو دارد، به نخستين قلهاي بلند قربانگاه، گذشتهرا به «خاطر» ميآورد، نخستين روزهاي تابستان را كه باران ميباريد و مرا كه از گذرگاه زرين خاطرهاش به دنياي باستان سفر ميكنم تا در قلب صخرهها حكايتهاي دوران كهن را بنويسم، نگاهي هم به آنسو دارد، به آينده، به آنجا كه چشمان عقابهايشكاري و فيلسوفانِ آيندهانديش تار ميشوند.
فرشته، دختر «تانتالوس» نيست، تا تختهسنگي شود كه شاخههاي پيچك كوههاي المپ تنش را فرو گيرد و جوي اشك همچون رشتهاي باران آهسته آهسته پيكر ظريفش را بفرسايد. خدايا! چه انگشتان نازك و ظريفي دارد! رنگ چشمانش «قهوه»ـاي آمريكاي لاتين را به ياد ميآورد و مژگان بلند و سايهافگنش دختران اورشليم را. اگر «عهدِ عتيق» تا اين حد سكرآور است و مقدس، به خاطر آن است كه سيلمان، سرمست از شرابِ لبان او «غزلغزلها» را سرود. فرشته ابروانشرا در هم كشيده است و لبانش را آرايش كرده است با رنگِ روشن بنفش، با عصارهي گلهاي نيلوفر مقدس بودا؛ كتِمشكي به تن دارد با «گلهاي گندمِ سياه» و زير پيراهنِ سبز روشن و از ناخن سبزترش كه از زير كتِ مشكي پيدا است، به رنگ گوهر شبتاب ميدرخشد و مرا ديوانه ميكند. فرشته هيچ نميگويد، فرشته حرف نميزند، فرشته سكوت كرده است، نميتوان رمز سكوتش را در يافت، فقط ميانديشد، مينگرد و ديگر هيچ... فرشته روياي پرواز به كوه قاف را در سر دارد.
لبان ساكت اين فرشته مرا به فكر فرو برد. دوستم كه آدم رمانتيك و شاد و شنگول است شروع ميكند به خواندن اشعار هراكليتوس:
- خورشيد هر روز تازه است
- ارواح در سر زمين مردگان لبخند ميزنند
- اگر خورشيدي در آسمان ندرخشد، شب خواهد آمد
- پايان همان آغاز است
- و يك روز ابديت
- هيچگاه از يك رودخانه نميتوان دوبار شنا كرد، زيرا ديگر نه تو تو هستي و نه رود خانه همان رود خانه.
و سپس به من گويد:
ـ چرا ساكتي؟ اينقدر بد خلق و گرفته نباش!
ـ براي هيچ! همين طوري مثل فرشته.
چرا مثل او؟ جملاتي را با صداي بلند ميخواند: ما زندگي مان را زندگي ميكنيم، قصههاي مان را ميسراييم، اين فقط يك نفس كشيدن است و ديگر هيچ.
آري دوستم درست ميگويد: فقط نفس كشيدن. در اين فصل سرما و يخبندان، گفتن، نوشتن، و حرفزدن فقط نفسكشيدن است و ديگر هيچ. پس چرا فرشته نميگويد؟ چرا فرشته نفس نميكشد؟ چرا فرشته حرف نميزند و نمينويسد. فرشته همان «انديشههاي برآمده از زندگي ويران است»، شايد به اين دليل كه «زندگي، زندگي نميكند.[1]» تنها كسي ميتواند داستانشرا بسرايد كه «زندگي كرده است» و ما كه زندگي نميكنيم و تقدير ما تجربه مكرر «از عدم تا عدم» بوده است، بايد با سكوت فرشته با لبخند و نگاه پريشان او «نيستيها» را به تصوير بكشيم. فرشته نميگويد، هيچ نميگويد، ديگر هايكو نميخواند كه:
ـ بهار هنوز عمقي ندارد،
ـ فقط باد است كه سفر ميكند
ـ از درختي، به درختي[2].
فرشته فقط نگاه ميكند: نگاهي به من و نگاهي به دور دستها، فرشته در هر كجا رود مرا ميبيند و شرار نگاه او پايان «انجماد و يخزدگي»ام است و آغاز «آتشگرفتن»-ام. فرشته آغاز عصر آتش است و پایان عصر یخبندان، هدیه ای زرین پرومتئوس شهید که اکنون در کوه های قفقاز رنج بودن را تجربه میکند. تنها منم كه «تندباد خزان با آواز من در من ميوزد»، فرشته ساكت است، همچون جنگلزار كه ديگر پرندهاي بر فراز آن پرواز نميكند، اما ناخنهاي سبز او فصل بهار را نويد ميدهد، رويش زندگي را، رويش كلمات، رويش احساسهايي را كه چون خورشيد هراكليتوسي هر روز در آسمان خيالم به رنگ تازه ميدرخشد.
فرشته را لاي كتابم ميگذارم كه در خون سرخ كلمات جاري شود و من از اين خون بنوشم تا خلسهاي كيهاني عصر باستان را تجربه كنم و مستيِ ديونوسوس و حضرتِ سيلمانرا. هراكليتوس فقيد درست ميگويد: كه همهچيز ديگر ميشوند، اين قانون همهگير است، تنها فرشته از اين قانون هراكليتوسي مستثنا است، فرشته، هميشه همان فرشته است، ساكت و مهربان و متفكر، چشمي به من دارد و چشمي به افقهاي دور.


