ازدواج اجباريِ دختر بچهها در افغانستان
به مناسبت عید سعید قربان
اسد بودا

آيا هنوز تصور كردهايد لبان سرد و كرختي صورت شما را ببوسبد و يا در آغوش سرد و خشنِ كه از آن نفرت داريد يخ بسته و از خدا آروزي مرگ نماييد؟ حتي اگر چنين عملي را قساوتِ غير انساني تصور كنيد در كشور «عزيزِ پليدِ» ما واقعيت دارد و بخشي از زندگي روزمره مردم «پاك و با ايمان، اما جاهل و بيخرد ما» به شمار ميرود. آري! در افغانستان كه ما بيخردان تاريخ به آن مي نازيم كه «قلب آسيا» است و مردمان شجاع و قهرماني دارد. در جامعة پاتريمونال افغاني كه ملاك حقيقت «ريش» و «سن» است و شهوتپرستي قبيلة خود را در حجابِ اخلاق پدرسالاري پنهان ميسازد، كودكان به آساني قربانيِ شهوتِ پدرسالانه ميشوند. كافي است به چشمانِ خيرة پير مرد نگاه كنيد، شادي و قساوت در آن ميدرخشد. دخترك يك شبِ سياه و مرگزا را پشتِ سرگذاشته، اما پير مرد آرام به نظر ميرسد، همچون قهرمان فاتح كه خطر را پشتِ سر گذاشته و اكنون در سكوي قهرماني ايستاده است. آري! او يك قهرمان است، قهرمان از جنسِ قهرمانان جامعه جاهل پدرسالار ما كه شكار دخترانِ معصوم براي آنها نوعي سرگرمي است، نوعي بازيِ كثيف و شهوتپرستانه. او ارام به نظر ميرسد و با شكار اين دختر معصوم آتشِ شهوت او فرو خفته است، هرچند در چشمان او تمايل بيپايان تجاوز موج ميزند. در «تنبان» كثيفِ او لكههاي خون ديده ميشود، لكههاي خونين معصوميتِ از دسترفتة دختر 11 سالة كه طعمة اين پير مرد شده است. از اين بعد نه يك شب، بلكه شبهايي بسياري با او هم بستر خواهد بود. دختر اسير او است، بايد همبستري دايمي او باشد. اين شكار معصوم در جامعة كوچي و پدرسالار تنها و بيپناه است، چاره ندارد جز آنكه به بوسههاي سرد و آغوشِ بيمهر و عاطفة اين پيرمردم كثيف پناه ببرد.
موضوع عكس فوق «ازدواج اجباريِ دختر بچهها در افغانستان» است.اين عكس در روستاي ايماقنشين «دَهمَرده» ولايت غور گرفته شده ؛ محمدفيض داماد كه قربانی خوبي نصيب او شده مدعي است كه ميخواهد عروس خانم را به مدرسه بفرستد، اما زنان دهمرده معتقدند كه «مردان به ما اجازه نميدهند درس بخوانيم» براي ما مردم افغانستان كه سالها در توحش «كوچيگري» زيستهايم و درندهخويي و سگصفتي طبيعيتِثانوي ما شده، چنين قساوتهايي معمول و طبيعي به نظر ميآيد، اما جهانيان به سختي چنين قساوتيرا باور ميكنند. شايد به همين دليل كه « استفانی سینکلر» عكاس آمريكايي از آن يك سوژة جهاني ساخت و در میان ۱۲۳۰ عکس از ۳۱ کشور جهان جایزهی عکس برتر سال ۲۰۰۷یونیسف را از آن خود کرد(۱). لزومي ندارد آن را تحليل كنيم، تصوير گوياتر از ما سخن ميگويد، كافي است چشم بصيرت داشته داشته باشيم، اين تصوير تمام كثافتكاريهاي «مردم مومن و متدين افغانستان» را به خوبي به نمايش ميگذارد.
--------------
آفتاب، تنهاترين حقيقت ِشان بود
به مناسبتِ سالروز تولد شاملو
اسدبودا

مرا پرندة بدين ديار هدايت نكرده بود:
من خود از اين تيرهخاك
رُسته بودم.
احمدشاملو
در هفتة جاري روزهاي دهشتباري را پشتِ سر گذاشتم. هرلحظه احتمال ميرفت فرو ريزم و به كلي نابود و ويران شوم. خيلي سخت گذشت، مخصوصا اگر «تو» نميبودي نميدانستم به كجا پناه برم و چگونه اين روزگار سخت را سر كنم. سه روز است كه به اميلم سر نزدهام، امروز، پس از مدتها نامهاي از زرتُشتِ آوارهام «علياميري» در يافت ميكنم. «آراء»، مدتها است، برايم نامه نمينويسد. «تو» هم همين طور، تنها «شاهرخ» مرا به ياد دارد و همچنين «سارا» كه هنوز بلد نشده نامم را درست تلفظ كند. به جاي «اسد»، «آثَد» صدايم ميزند. «روزگار غريبي است نازنين!»
اين مرگِ زندهرا درست زماني پشتِ سر ميگذارم كه سالروز تولد «احمدشاملو» از راه فرا ميرسد. امروز پس از يك سفر طولاني در چاه ظلماتِ هادس دوباره همچون اوليس به جهان زندگان بر ميگردم، كاش همچون «گيلگمش» به «انكيدو» ميپيوستم، اما قسمت نبود. تقدير آن بود كه امروز با احمدشاملو متولد شوم، شاعري كه نه مثل «خواهرم فروغ فرخزاد» از «آيههاي زميني» و مرگ پرندة غمگين «ايمان» سخن گفت و نه مانندِ برادرم «اخوانثالث» براي ما «قصة شهرسنگستان» را روايت كرد. شاملويِ عزيز من شاعري بود كه با صدايِ نالنده در برهوت به سرزمين باستاني سياه «همچون اعماقِ آفريقايي خود»ش سفر كرد، به تبعيدگاه آدم و حوا گناهكار، تا در «كسالتِ زرد تابستان» سرگذشتِ سياه و سايهوار سياهان آفريقا را بسرايد و البته بعد از آن سفر خستهكنندة در آخر ناگزير شد اوليسوار در برابر «پِنَهلُوپه» خويش اعتراف كند كه «روزگارغربي است نازنين».
آفريقا براي شاملو همان شهر «پشتِدرياهايي سهراب سپهري» بود كه با قايق از جنسِ «عشق» و «وجدان» به آنجا سفر ميكرد تا زندگي را براي ما معنا كند، شايد هم، «صِفراعتبار بيدل»، عصر «بيايمان» فروغ، «شهرسنگستانِ» اخوان و... چه ميدانيم، شايد «مرغآمين» نيما در شبا ـهنگام آفريقا «در آن نوبت» كه «شاخههاي تلاجن رنگِ سياهي» ميگيرند و براي صيد دامهاي كوهي دام ميگسترند، چشم به راه شاملو بود. درست در همان سفر طولاني به آفريقا بود كه شاملو صداي پدرش را كشف كرد كه «با لهجة غليظِ افغاني» شعر ميگفت: قيامت قامت و قامت قيامت/ قيامت كردهي زين قد- و- قامت. به خوبي به ياد دارم كه روزي در گذشتِ شاملو، «روزنامة كيهان» با تيتر بزرگ نوشته بود: «درگذشتِ شاعر افغانيالاصل احمدشاملو». اينكه شاملو كجايي هست برايم هيچ اهميتي ندارد، زيرا من همانگونه كه بودلر، ريلكه، بليك، ورلن، ماياكوفسكي، آناخما توا، سيلواپلات و.... را دوست دارم، با فروغ و نيما و اخوان همكيشـام، اما به گمانم روزنامة كيهان به هدف خاصي و احتمالا به خاطر تحقير شاملو اين تيتر را نوشته بود. بر اساس آنچه در آن روزنامه آمده شاملو به دو دليل افغاني است: يكم، همين شعر «قيامت قامت و قامت و قيامت» بود که شاملو در باره پدرش سروده است و دوم اينكه او از «نام احمد به اين دليل كه همنام پيامبراسلام(ص) است، نفرت داشت» و بنا بر اين «بد» بود، با اين پيشفرض كه هر بدِ افغاني است و هر افغاني بد. دليل اول صحت دارد، اما دليل دوم احتمالا درست نيست. اين روزنامه با اين كار ميخواست از يكسو شاملوي جهانوطن را كوچك نشان دهد و از سويِ شاعري را كه به ظن آنها ناپاك است و از نام «احمد» بدش ميآيد ناـايراني معرفي كند، زيرا هرچند اين روزنامه از «مومن» و «منافق»، «خود» و «ديگري» و تقابلهاي ايراني از اين قبيل سخن ميگويد، اما اگر بتواند بديها را به دوشِ ديگران، آن هم افغاني بياندازد، هيچگاه دريغ نخواهد كرد. با اين حال فارغ از بحث و جدلهاي بيفايده بر سر اصالتِ زادگاه شاعران، آنها بيش از آنكه با زادگاه سرزمينيِ شان شناخته شود، بر اساس جايگاه شان در مختصاتِ زباني و در حقيقت زادگاه زباني شان شناخته ميشوند. همانگونه كه مولانا، ناصرخسرو، سنايي و ... ستونهاي استوار «جهانزباني» ما فارسي زبانان هستند و خانة زبان ما با «خامةبيان» آنها ساخته شده، و همانطور كه «عصيان» فروغ، «آيههاي زميني» است كه از تهران تا كابل آدمهايي بيپناه جهان هنر و زبان به پيام اين «رسولِسرشكسته» پناه ميبرند، افغانيبودن شاملو چيزي از عظمتِ او نخواهد كاست و سيمايِ درخشانِ او را تيرهـوـتار نخواهد كرد. شاملو خيلي خوب بود. هنوز هم خوب است، براي هميشه خوب خواهد بود. نيما، فروغ، اخوان، سهراب و شاملو همه شان خوب بودند و همانند مولانا، حافظ، بيدل، خيام، سعدي، سنايي و...« آفتاب، تنهاترين حقيقت ِشان بود»، نه مثل شاعرانِملي كوتولة امروز افغانيبودن و ايرانيبودن و غيره. شاملو نه از افغانستان و ايران، بلكه از سرنوشتِ رنجبار انسانها سخن گفت. براي او فرقي نداشت كه انسان كجايي باشد، همان طوري كه فروغ عمريرا عاشقانه با «جذامهايِ مطرود» سپري كرد كه «فرهيختگان زمان او» آنها را حقير تلقي ميكرد و همانگونه كه «اخوان» آنقدر در «زمستانسرد» شهر سنگستان ناليد كه هيچ «مسيحايي پيرهن چركين» صدايش را نشنيد. هيچگاه درهاي بسته به روي او باز نشد و در نهايت از شدتِ هواي بس «ناجوانمردانه سرد» زمستان يخ زد و براي گرم شدن آنقدر «دودِ قليان خورد» كه مرد و براي هميشه ازچشم ما ناپديد شد، اما از قلب ما هرگز.
شاملو، زنده است، شاملو، زندگي است، زيرا او «برگي را سرود» كه «سرسبزتر زبيشه» بود و در ستيغ امواج «پرنبضتر از انسان» بادبابان بر افراشت. عشق او به انسان سرودي بود «پر طبلتر از مرگ» و «سرسبزتر از جنگل»؛ مرگ را سرودي ساخت، «پرطبلتر از حيات» و «گنجشكانِ دستآموز بوسه شادي را در خشكسار باغ به رقص آورد[1][1]» همه ميدانيم كه او تمامي سرگردانيهاي مسيح مصلوب را تا «قلة جُلجتا» پيمود و بي «آنكه از شبِ نا آشتي داغ سياهي برجگر نهاده » باشد، «رنج ديرينة همة كينههايش را خنديد». فروغ، نااميد بود و با تلاوت واپسين «آياتِويراني» به جمع «رسولان سرشكسته» پيوست، اما شاملو، با تمام تنهايي و غمها و با آنكه روزگار غريبي را پشتِ سر ميگذاشت و پيوسته «ترانههاي تاريك» ميسرود، هيچگاه شب را باور نكرد، « چراكه در فراسويِ دهليز» شب « به اميدِ دريچهئي دلببسته» بود كه فروغ هرگز به آن «اميدمحال» دست نيافت تا از پنجره اي «به ازدحام كوچة خوشبخت» بنگرد. شاملو تا آخر عمر دلبستة سياهان آفريقاي خود ماند و در لهجة غليظِ افغاني«قيامت قامت و قامت و قيامت» پدرش در يافته بود كه در بهشتِ جاودانِ دلهاي خاكيِ «نازنيان»اش از آفريقا و اروپا، تا تهران و كابل جاوادنه خواهد بود. حتي اكنون كه او نيست، مردماني زيادي«لبالب»اند «از قدحي» كه شاملو شوكرانِ تلخ زندگي را در آن سركشيد: شوكرانِ شعر و افسانه و قصه. او درست مثل «ابراهيم در آتش» ميسوخت، تا «اميد»، اين «اسمعيل قرباني» را براي هميشه به دستآورد. با همه سياهي كه در واژهـواژة شعرهايي وي جود دارد و با آنكه با صداي تلخ و بلند جيغ ميكشيد كه «بدين نمط/ شب را غايتي نيست/ نهايتي نيست/ و بدين نمط / ستم را واگويندهتر از شب آيتي نيست»، به دليل گرايشِ ماركسيستي كه در تارـوـپود هستيِ او ريشه دوانده بود، همچون كارل ماركس فقيد هيچگاه اميد را از ياد نبرد و همواره در «نيم پردة شب» آواز آفتاب را ميسرود كه مبادا هنگامي خستگي و نا اميدي مردان، دختران خاموش بمانند:
خدايا خدايا
دختران نبايد خاموش بمانند
هنگامي كه مردان
نوميد و خسته،
پير ميشوند.
خوشحالم كه پس از سه روز تجربة مرگِ زنده، امروز در «احمدشاملو» متولد ميشوم و همچون مه در «هواي تازه » ميشكوفم، در «آهنها و احساس» او كه به ما ميگفت:«اينجا ماندهام از اصل خود به دور كه همين را بگويم ... بر آسمان سرودي بلند ميگذرد». قسمت نبود بميرم و براي ابد به شاملو بپيوندم. از «مرگِ زنده بر گشتم» و در او «حياتِ دوباره» يافتم تا همچون «ققنوس درباران» بالهايم را در آبشار واژگان نمناك نمايم، به اين اميد كه هرچند در اين «عصر بينوايي» نميتوان به«آيههاي رسولان سرشكسته پناه برد»، اما شايد بتوان«روزي ترانههاي كوچكِ غربت» شاملو را تكرار و بهشتِ گمشدهام را كه كه به خاطر گناه «حوا» از آن تبعيد شدم، در شعر «دوزخ» اش پيدا نمايم. شايد مرده بودم و شاملو با صداي گابريل گارسياماركز به من گفت«برخيز!» و من در اين صدا جان گرفتم، به پا ايستادم تا بگويم در آسمان سرود بلندي ميگذرد.
به هرحال هرچند شعر و ادبيات، هرچه ميگويد از مرگ ميگويد، مخصوصا شاملو و هدايت و فروغ، اما سراسر زندگي است. جهاني ما همان زبان ما است و شعر و ادبيات همان زندگي. شاملوي عزيزِ من خود گفته بود كه « من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشتهايی از زندگی نيست، بلکه يکسره خودِ زندگیست» و درست به همين دليل امروز با شعر شاملو به به زندگي بازگشتم. تولد او براي من نيز يك رستاخيز بود. تولد شاملو را با لهجة ساده و روستايي، اما صميميِ و صادقانة مادرم براي تان تبريك ميگويم:«مبارك بَشَه».
لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها
اسد بودا
امروز صبح از خوب بیدار شدم، دیدم دانشجویی پوستر بزرگی در دست دارد. حمل یک پوستر بزرگ توسط یک افغانی آن هم در "شهر تهران" همیشه تداعی گر فاجعه است و حد اقل یک واقعه مهم. وقتی دقت کردم دیدم "عکس مصطفی کاظمی" با لبخند معناداری بر آن نقش بسته و با خط درشتی نوشته: "شهید مصطفی کاظمی". به عکس کاظمی نگاه کردم، دیدم همان لبخند همیشگی اش!
این لبخند برایم تازه نبود، بیش از آنکه یادآور حادثه بغلان باشد که کودکان "بی گناه" به خاطر گناه "کاظمی" به شهادت رسیدند و اکنون نیز نام و یاد آن ها در پشت "لبخند کاظمی" ناپدیده شده، یادآور "فاجعه افشار" است. به گذشته های دور برگشتم، به ۲۳ سنبله، به شب هایی که لشکریان شورای نظار غرب کابل را تاراج می کرد و "مصطفی کاظمی" لبخند زنان دست می زد، به لحظه هایی که کاظمی طرح گورهای دسته جمعی "غرب کابل" را می ریخت، این لبخند یک لبخند تازه نبود، لبخندی بود که حد اقل دو هزار بار در غرب کابل آن را دیده ام، زمانی که "دو هزار موشک" به سوی مناطق شیعه نشین غرب کابل شلیک می شد و کاظمی به دنبال آن ها به تیره بختی مردم بی دفاع "غرب کابل" لبخند می زد. دودی از غرب کابل بلند می شد، و کاظمی می خندید، انسانی غبار هوا می شد و او از خوشحالی بر زمین و آسمان دست می افشاند. موشك به خانه "بابه صفدر" همسایه ما اصابت کرد، بابه صفدر و خانواده اش در زير آوارها براي ابد ناپديد گشتند، فقط "صفورا" ماند، زیرا وقتي اصابت موشك در خانه نبود. صفورا تنها شد، سال ها اشك ريخت، سالها گریه کرد، هیچگاه نخندید، هیچکس لبخند او را ندید، و حتي اينك كه اين "يگانه يادگار بابه صفدر"‘ " جوان گشته" و "قد كشيده" نيز اشك مي ريزد‘ اما "كاظمي" مي خنديد. خانه ها چور و چپاول می شد و "زن ها" مورد تجاوز قرار می گرفتند، کاظمی می خندید و هنوز هم می خندد و هنوز هم کودکان بی گناهی را که به خاطر "گناه" کاظمی معصومانه جان دادند و تکه تکه شدند، کسی نمی بیند و تنها کاظمی است که "لبخند می زند" .
اکنون وقتی به "دشت برچی" نگاه می کنم، لبخند کاظمی به یادم می آید و اینکه چگونه کاظمی آن زمان بر "یک شهر مرگ و فاجعه لبخند می زد" و قربانی شدن زنان و کودکان افشار و غرب کابل و بعد چور و چپاول مردم فقیر "یکه ولنگ" و "بامیان" را به "برهان الدین ربانی" تبریک می گفت. لبخند کاظمی یادآور تمامی تلخی ها و فاجعه ها است، یاد آور لحظه های که اجساد کودکان غرب کابل تکه تکه می شد و اطفال بی گناه جان می دادند دور از آغوش مادران شان، یاد آور لحظه هایی که لشکریان جنون زده شورای نظار نعره می کشیدند" امشب ما خون هزاره ها را می خوریم".
اکنون این لبخند که با شلیک دو هزار موشک و بی شمار بمب و مرمی غرب کابل را نشانه گرفته بود، "لبخندشهید یاد می شود": کاری بدتر از فاجعه افشار. یا قربانیان افشار گناه کار بودند، یا کاظمی؟ یا زنان و اطفال بی گناه غرب کابل شهید بودند یا کاظمی؟ می شود قاتل و مقتول شهید نباشد، اما نمی شود هم قاتل شهید باشد و هم مقتول. جالب است که در این پوستر نوشته شده از طرف "روشنفکران!" آیا کسی که افشار را از یاد می برد "روشنفکر" است و آیا فکری که دو هزار موشک، بی شمار قربانی بی گناه و هزاران هزاران خانه ویران "افشار و دشت برچی" را نمی بیند "روشن" است؟ اگر چنین کسی روشنفکر است پس روشنفکر حقیقی "عبدالرحمن"، "سیاف" و "ربانی" خواهند بود.
بر خود می لرزم، این لبخند تا در اتاقم آمده، درحریم شخصی ام، تا داغ "افشار" را در قلبم تازه کند و زخم های پیکر "عبدالعلی" را که در غرب کابل هزاران هزار زینب را تنها گذاشت. چه قدر حافظه ی تاریخی ما کوتاه است، چقدر زود فاجعه ها را فراموش می کنیم!
نه! من هیچ وقت فریب این لبخند کثیف را نمی خورم، این لبخند با مرگ من شگفته است، این لبخند را بارها را دیده ام: از "کوفه" تا "کابل". این لبخند برایم یادآور مرگ و فاجعه است، یادآور خیانت افشار و غرب کابل، یادآور جسدهای تکه تکه و یادآور جیغ و فریاد خواهران و مادرانم که جنازه های قطعه قطعه شده ای برادرانم را بر دوش گرفته و بر گور دسته جمعی "پدرانم" گریه می کردند. یاد آور شهادت "صادق سیاه" 17 ساله که در "سرمای کابل کالا نداشت"، اما به خاطر دفاع از مردم از افشار و دشت برچی در برابر "کاظمی و اربابانش"، دفاع کرد و در سرمای دهشتناک کابل شهید شد.
اگر تهران شهر غم های خاکستری است و اگر در این شهر پلید همه کس تنهایم می گذارد، حتی آن هایی که می گویند:"دوستت دارم"، شاهرخ که هست، "تند رو صالح" را می گویم، رفیق تلخی و تنهایی که برایم فال اخر می گیرد. در اولین فالش پنج سال بعدم را پیش بینی کرده بود و اکنون از آن یکسال می گذرد.
اسد
فال اخر
پيشكش به اسداله احمدي بلخي همراه تلخي تنهايی
منبع: مداد
از اداره که زدم بیرون سوز سردی ریخت توی تنم. آخر هفته را مرخصی گرفته بودم تا به خرده ریز کارهای خانه رسیدگی کنم. کامپیوترم هم ریخته بود به هم. تعمیرکار گفته بود : عمر این سیستم تمام شده . قرار را برای ساعت پنج و نیم گذاشته بودیم کافه تریای تكسيم . جیبهایم را گشتم تا پولهایم را یک کاسه کنم. آبروریزی است آدم برود کافه و موقع پرداخت صورتحساب، دچار عباسبازی بشود. هفت و دویست جمع شد. شصت هفتاد تومان هم پول خُرد ته و توی جیبها م بود . به حساب نیاوردم. اوایل اردیبهشت ماه بود. اما تک سرمای هوا هنوز شکسته نشده بود. باد سردی که میوزید تا اعماق جان آدم نفوذ میکرد. توی پاگرد راهرو اداره سیگاری گیراندم و راه افتادم.
وسط کوچه لابلای شمشادها شبحی ایستاده بود مثانه سبک میکرد. رشتهای کف زهراب جاری شده بود توی پیاده رو. راه کج کردم. پیر زنی چرخدستی خالیاش را دنبال خود میکشید. دو تا گربهی ولگرد هم جلوتر از پیر زن مرنو کشان میآمدند. سیگار بوی بدی میداد. دود ته گلویم را میسوزاند. سیگار را انداختم. از پیچ کوچه که رد میشدم شبح هنوز با لنگهای واشدهاش لابلای شمشادها ایستاده بود و ته و توی مثانهاش را میتکاند.
سر خیابان ده پانزده نفر پراکنده ایستاده بودند منتظر تاکسی و اتوبوس. پرایدی مشکی زد روی ترمز. همه هجوم بردند. چهار نفر سوار شدند. عاقلهمردی که تخمه میشکست ابرو بالا انداخت و گفت::
ادامه در فال اخر/ شاهرخ تندرو صالح


