تبليغاتX
ساعت 13

 

 

 ازدواج‏ اجباريِ دختر بچه‏ها در افغانستان

به مناسبت عید سعید قربان

 

اسد بودا

 

ازدواج اجباري دختر بچه‏ها در افغانستان

 

 

آيا هنوز تصور كرده‏ايد لبان سرد و كرختي صورت شما را ببوسبد و يا در آغوش سرد و خشنِ كه از آن نفرت داريد يخ بسته و از خدا آروزي مرگ نماييد؟ حتي اگر چنين عملي را قساوتِ غير انساني تصور كنيد در كشور «عزيزِ پليدِ» ما واقعيت دارد و بخشي از زندگي روزمره مردم «پاك و با ايمان، اما جاهل و بي‏خرد ما» به شمار مي‏رود. آري! در افغانستان كه ما بي‏خردان تاريخ به آن مي نازيم كه «قلب آسيا» است و مردمان شجاع و قهرماني دارد. در جامعة پاتريمونال افغاني كه ملاك حقيقت «ريش» و «سن» است و شهوت‏پرستي قبيلة خود را در حجابِ اخلاق پدرسالاري پنهان مي‏سازد، كودكان به آساني قربانيِ شهوتِ پدرسالانه مي‏شوند. كافي است به چشمانِ خيرة پير مرد نگاه كنيد، شادي و قساوت در آن مي‏درخشد. دخترك يك شبِ سياه و مرگ‏زا را پشتِ سرگذاشته، اما پير مرد آرام به نظر مي‏رسد، همچون قهرمان فاتح كه خطر را پشتِ سر گذاشته و اكنون در سكوي قهرماني ايستاده است. آري! او يك قهرمان است، قهرمان از جنسِ قهرمانان جامعه جاهل پدرسالار ما كه شكار دخترانِ معصوم براي آن‏ها نوعي سرگرمي است، نوعي بازيِ كثيف و شهوت‏پرستانه. او ارام به نظر مي‏رسد و با شكار اين دختر معصوم آتشِ شهوت او فرو خفته است، هرچند در چشمان او تمايل بي‏پايان تجاوز موج مي‏زند. در «تنبان» كثيفِ او لكه‏هاي خون ديده مي‏شود، لكه‏هاي خونين معصوميتِ از دست‏رفتة دختر 11 سالة كه طعمة اين پير مرد شده است. از اين بعد  نه يك شب، بلكه شب‏هايي بسياري با او هم بستر خواهد بود. دختر اسير او است، بايد هم‏بستري دايمي او باشد. اين شكار معصوم در جامعة كوچي و پدرسالار تنها و بي‏پناه است، چاره ندارد جز آن‏كه به بوسه‏هاي سرد و آ‎‎غوشِ بي‏مهر و عاطفة اين پيرمردم كثيف پناه ببرد.

موضوع عكس فوق «ازدواج‏ اجباريِ دختر بچه‏ها در افغانستان» است.اين عكس در روستاي ايماق‏نشين «دَه‏مَرده» ولايت غور گرفته شده ؛ محمدفيض داماد كه قربانی خوبي نصيب او شده مدعي است كه مي‏خواهد عروس خانم را به مدرسه بفرستد، اما زنان ده‏مرده معتقدند كه «مردان به ما اجازه نمي‏دهند درس بخوانيم» براي ما مردم افغانستان كه سال‏ها در توحش «كوچي‏گري» زيسته‏ايم و درنده‏خويي و سگ‏صفتي طبيعيتِ‏ثانوي ما شده، چنين قساوت‏هايي معمول و طبيعي به نظر مي‏آيد، اما جهانيان به سختي چنين قساوتي‏را باور مي‏كنند. شايد به همين دليل كه « استفانی سینکلر» عكاس آمريكايي از آن يك سوژة جهاني ساخت و در میان ۱۲۳۰ عکس از ۳۱ کشور جهان جایزه­ی عکس برتر سال ۲۰۰۷یونیسف را از آن خود کرد(۱). لزومي ندارد آن را تحليل كنيم، تصوير گوياتر از ما سخن مي‏گويد، كافي است چشم بصيرت داشته داشته باشيم، اين تصوير تمام كثافت‏كاري‏هاي «مردم مومن و متدين افغانستان» را به خوبي به نمايش مي‏گذارد.

 --------------

۱- http://www.medad.net/wpm/

 

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 16:30 | سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 •

 

 

 

آفتاب، تنهاترين حقيقت ِشان بود

به مناسبتِ سالروز تولد شاملو

 

اسدبودا

 

 

 

مرا پرندة بدين ديار هدايت نكرده بود:

من خود از اين تيره‏خاك

رُسته بودم.

                     احمدشاملو

  

در هفتة جاري روز‌هاي دهشت‏باري را پشتِ سر گذاشتم. هرلحظه احتمال مي‌رفت فرو ريزم و به كلي نابود و ويران شوم. خيلي سخت گذشت، مخصوصا اگر «تو» نمي‏بودي نمي‏دانستم به كجا پناه برم و چگونه اين روزگار سخت را سر كنم. سه روز است كه به اميلم سر نزده‏ام، امروز، پس از مدت‏ها نامه‏اي از زرتُشتِ آواره‏ام «علي‏اميري» در يافت مي‏كنم. «آراء»، مدت‏ها است، برايم نامه نمي‏نويسد. «تو» هم همين طور، تنها «شاهرخ» مرا به ياد دارد و همچنين «سارا» كه هنوز بلد نشده نامم را درست تلفظ كند. به جاي «اسد»، «آثَد» صدايم مي‌زند. «روزگار غريبي است نازنين!»

اين مرگِ زنده‏را درست زماني پشتِ سر مي‏گذارم كه سالروز تولد «احمدشاملو» از راه فرا مي‌رسد. امروز پس از يك سفر طولاني در چاه ظلماتِ هادس دوباره هم‌چون اوليس به جهان زندگان بر مي‏گردم، كاش همچون «گيلگمش» به «انكيدو» مي‏پيوستم، اما قسمت نبود. تقدير آن بود كه امروز با احمدشاملو متولد ‏شوم، شاعري كه نه مثل «خواهرم فروغ فرخزاد» از «آيه‏هاي زميني» و مرگ پرندة غمگين «ايمان» سخن گفت و نه مانندِ برادرم «اخوان‌ثالث» براي ما «قصة شهرسنگستان» را روايت كرد. شاملويِ عزيز من شاعري بود كه با صدايِ نالنده در برهوت به سرزمين باستاني سياه «همچون اعماقِ آفريقايي خود»‌ش سفر كرد، به تبعيدگاه آدم و حوا گناه‌كار، تا در «كسالتِ زرد تابستان» سرگذشتِ سياه و سايه‌وار سياهان آفريقا را بسرايد و البته بعد از آن سفر خسته‏كنندة در آخر ناگزير شد اوليس‌وار در برابر «پِنَه‏لُوپه» خويش اعتراف كند كه «روزگارغربي است نازنين».

آفريقا براي شاملو همان شهر «پشتِ‏درياهايي سهراب سپهري» بود كه با قايق از جنسِ «عشق» و «وجدان» به آن‏جا سفر مي‏كرد تا زندگي را براي ما معنا كند، شايد هم، «صِفراعتبار بيدل»، عصر «بي‏ايمان» فروغ، «شهرسنگستانِ‏» اخوان و... چه مي‏دانيم، شايد «مرغ‌آمين» نيما در شبا ـ‌هنگام آفريقا «در آن نوبت» كه «شاخه‌هاي تلاجن رنگِ سياهي» مي‌گيرند و براي صيد دام‌هاي كوهي دام مي‌گسترند، چشم به راه شاملو بود. درست در همان سفر طولاني به آفريقا بود كه شاملو صداي پدرش را كشف كرد كه «با لهجة غليظِ‏ افغاني» شعر مي‏گفت: قيامت قامت و قامت قيامت/ قيامت كرده‏ي زين قد- و- قامت. به خوبي به ياد دارم كه روزي در گذشتِ شاملو، «روزنامة كيهان» با تيتر بزرگ نوشته بود: «درگذشتِ شاعر افغاني‏الاصل احمدشاملو». اينكه شاملو كجايي هست برايم هيچ اهميتي ندارد، زيرا من همان‌گونه كه بودلر، ريلكه، بليك، ورلن، ماياكوفسكي، آناخما توا، سيلواپلات و.... را دوست دارم، با فروغ و نيما و اخوان هم‌كيش‌ـ‌ام، اما به گمانم روزنامة كيهان به هدف خاصي و احتمالا به خاطر تحقير  شاملو اين تيتر را نوشته بود. بر اساس آن‌چه در آن روزنامه آمده شاملو به دو دليل افغاني است: يكم، همين شعر «قيامت قامت و قامت و قيامت» بود که شاملو در باره پدرش سروده است و دوم اينكه او از «نام احمد به اين دليل كه هم‏نام پيامبراسلام(ص) است، نفرت داشت» و بنا بر اين «بد» بود، با اين پيش‏فرض كه هر بدِ افغاني است و هر افغاني بد. دليل اول صحت دارد، اما دليل دوم احتمالا درست نيست. اين روزنامه با اين كار مي‏خواست از يك‌سو شاملوي جهان‏وطن را كوچك نشان دهد و از سويِ شاعري را كه به ظن آن‌ها ناپاك است و از نام «احمد» بدش مي‌آيد ناـ‌ايراني معرفي كند، زيرا هرچند اين روزنامه از «مومن» و «منافق»، «خود» و «ديگري» و تقابل‌هاي ايراني از اين قبيل سخن مي‌گويد، اما اگر بتواند بدي‌ها را به دوشِ ديگران، آن هم افغاني بياندازد، هيچ‌گاه دريغ نخواهد كرد. با اين حال فارغ از بحث و جدل‌هاي بي‌فايده بر سر اصالتِ زادگاه شاعران، آن‌ها بيش از آن‌كه با زادگاه سرزمينيِ شان شناخته شود، بر اساس جايگاه شان در مختصاتِ زباني و در حقيقت زادگاه زباني شان شناخته مي‌شوند. همان‏گونه كه مولانا، ناصرخسرو، سنايي و ... ستون‏هاي استوار «جهان‏زباني» ما فارسي زبانان هستند و خانة زبان ما با «خامة‌بيان» آن‌ها ساخته شده، و همان‏طور كه «عصيان» فروغ، «آيه‏هاي زميني» است كه از تهران تا كابل آدم‏هايي بي‌پناه جهان هنر و زبان به پيام اين «رسولِ‏سرشكسته» پناه مي‏برند، افغاني‏بودن شاملو چيزي از عظمتِ او نخواهد كاست و سيمايِ درخشانِ او را تيره‌ـوـ‌تار نخواهد كرد. شاملو خيلي خوب بود. هنوز هم خوب است، براي هميشه خوب خواهد بود. نيما، فروغ، اخوان، سهراب و شاملو همه شان خوب بودند و همانند مولانا، حافظ، بيدل، خيام، سعدي، سنايي و...« آفتاب، تنهاترين حقيقت ِشان بود»، نه مثل شاعرانِ‌ملي كوتولة امروز افغاني‌بودن و ايراني‌بودن  و غيره. شاملو نه از افغانستان و ايران، بلكه از سرنوشتِ رنج‏بار انسان‏ها سخن گفت. براي او فرقي نداشت كه انسان كجايي باشد، همان طوري كه فروغ عمري‏را عاشقانه با «جذام‏هايِ مطرود» سپري كرد كه «فرهيختگان زمان او» آن‏ها را حقير تلقي مي‏كرد و همان‏گونه كه «اخوان» آن‏قدر در «زمستان‏سرد» شهر سنگستان ناليد كه هيچ «مسيحايي‏ پيرهن چركين» صدايش را نشنيد. هيچ‌گاه درهاي بسته  به روي او باز نشد و در نهايت از شدتِ هواي بس «ناجوان‌مردانه سرد» زمستان يخ زد و براي گرم شدن آن‏قدر «دودِ قليان خورد» كه مرد و براي هميشه ازچشم ما ناپديد شد، اما از قلب ما هرگز.

شاملو، زنده است، شاملو، زندگي است، زيرا او «برگي را سرود» كه «سرسبزتر زبيشه» بود و در ستيغ امواج «پرنبض‏تر از انسان» بادبابان بر افراشت. عشق او به انسان سرودي بود «پر طبل‏تر از مرگ» و «سرسبزتر از جنگل»؛ مرگ را سرودي ساخت، «پرطبل‏تر از حيات» و «گنجشكانِ دست‏آموز بوسه شادي را در خشك‏سار باغ به رقص آورد[1][1]» همه مي‏دانيم كه او تمامي سرگرداني‏هاي مسيح مصلوب را تا «قلة جُل‏جتا» پيمود و بي‏ «آن‏كه از شبِ نا آشتي داغ سياهي برجگر نهاده » باشد، «رنج‏ ديرينة همة كينه‏هايش را خنديد». فروغ، نااميد بود و با تلاوت واپسين «آياتِ‏ويراني» به جمع «رسولان سرشكسته» پيوست، اما شاملو، با تمام تنهايي و غم‌ها و با آن‏كه روزگار غريبي را پشتِ سر مي‏گذاشت و پيوسته «ترانه‏هاي تاريك» مي‏سرود، هيچ‏گاه شب را باور نكرد، « چراكه در فراسويِ دهليز» شب « به اميدِ دريچه‏ئي دلب‏بسته» بود كه فروغ هرگز به آن «اميدمحال» دست نيافت تا از پنجره اي «به ازدحام كوچة خوش‌بخت» بنگرد. شاملو تا آخر عمر دل‏بستة سياهان آفريقاي خود ماند و در لهجة غليظِ‏ افغاني«قيامت قامت و قامت و قيامت» پدرش در يافته بود كه در بهشتِ جاودانِ دل‏هاي خاكيِ «نازنيان»‌اش از آفريقا و اروپا، تا تهران و كابل جاوادنه خواهد بود. حتي اكنون كه او نيست، مردماني زيادي«لبالب»‏اند «از قدحي» كه شاملو شوكرانِ تلخ زندگي را در آن سركشيد: شوكرانِ شعر و افسانه و قصه. او درست مثل «ابراهيم در آتش» مي‏سوخت، تا «اميد»، اين «اسمعيل قرباني» را براي هميشه به دست‏آورد. با همه سياهي كه در واژ‏ه‏‏ـ‏واژة شعرهايي وي جود دارد و با آن‏كه با صداي تلخ و بلند جيغ مي‏كشيد كه «بدين نمط/ شب‏ را غايتي نيست/ نهايتي نيست/ و بدين نمط / ستم را واگوينده‏تر از شب آيتي نيست»، به دليل گرايشِ ماركسيستي كه در تارـ‌وـ‌پود هستيِ او ريشه دوانده بود، همچون كارل ماركس فقيد هيچ‏گاه اميد را از ياد نبرد و همواره در «نيم پردة شب» آواز آفتاب را مي‏سرود كه مبادا هنگامي خستگي و نا اميدي مردان، دختران خاموش بمانند:

خدايا خدايا

دختران نبايد خاموش بمانند

هنگامي كه مردان

نوميد و خسته،

           پير مي‏شوند.

 

خوش‌حالم كه پس از سه روز تجربة مرگِ زنده، امروز در «احمدشاملو» متولد مي‏شوم و همچون مه در «هواي تازه‏ » مي‏شكوفم، در «آهن‏ها و احساس‏» او كه به ما مي‏گفت:«اين‏جا مانده‏ام از اصل خود به دور كه همين را بگويم ... بر آسمان سرودي بلند مي‏گذرد». قسمت نبود بميرم و براي ابد به شاملو بپيوندم. از «مرگِ زنده بر گشتم» و در او «حياتِ دوباره» يافتم تا همچون «ققنوس درباران» بال‏هايم را در آبشار واژگان نمناك نمايم، به اين اميد كه هرچند در اين «عصر بي‏نوايي» نمي‏توان به«آيه‏هاي رسولان سرشكسته پناه برد»، اما شايد بتوان«روزي ترانه‏هاي كوچكِ غربت» شاملو را تكرار و بهشتِ گمشده‏ام را كه كه به خاطر گناه «حوا» از آن تبعيد شدم، در شعر «دوزخ» ‏اش پيدا نمايم. شايد مرده بودم و شاملو با صداي گابريل گارسياماركز به من گفت«برخيز!» و من در اين صدا جان گرفتم، به پا ايستادم تا بگويم در آسمان سرود بلندي مي‏گذرد.

به هرحال هرچند شعر و ادبيات، هرچه مي‏گويد از مرگ مي‏گويد، مخصوصا شاملو و هدايت و فروغ، اما سراسر زندگي است. جهاني ما همان زبان ما است و شعر و ادبيات همان زندگي. شاملوي عزيزِ من خود گفته بود كه « من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشت‌هايی از زند‌گی نيست، بلکه يک‌سره خودِ زند‌گی‌ست» و درست به همين دليل امروز با شعر شاملو به به زندگي بازگشتم. تولد او براي من نيز يك رستاخيز بود. تولد شاملو را با لهجة ساده و روستايي، اما صميميِ و صادقانة مادرم براي تان تبريك مي‏گويم:«مبارك بَشَه».



[1][1] اغلب عبارات و كلماتي كه در داخل گيومه‏ها امده از شعرهاي شاملو برگرفته شده اند.

 

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 14:24 | چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 •

 

 

لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها

اسد بودا

 

امروز صبح از خوب بیدار شدم، دیدم دانشجویی پوستر بزرگی در دست دارد. حمل یک پوستر بزرگ توسط یک افغانی آن هم در "شهر تهران" همیشه تداعی گر فاجعه است و حد اقل یک واقعه مهم. وقتی دقت کردم دیدم "عکس مصطفی کاظمی" با لبخند معناداری بر آن نقش بسته و با خط درشتی نوشته: "شهید مصطفی کاظمی". به عکس کاظمی نگاه کردم، دیدم همان لبخند همیشگی اش!

این لبخند برایم تازه نبود، بیش از آنکه یادآور حادثه بغلان باشد که کودکان "بی گناه" به خاطر گناه "کاظمی" به شهادت رسیدند و اکنون نیز نام و یاد آن ها در پشت "لبخند کاظمی" ناپدیده شده، یادآور "فاجعه افشار" است. به گذشته های دور برگشتم، به ۲۳ سنبله، به شب هایی که لشکریان شورای نظار غرب کابل را تاراج می کرد و "مصطفی کاظمی" لبخند زنان دست می زد، به لحظه هایی که کاظمی طرح گورهای دسته جمعی "غرب کابل" را می ریخت، این لبخند یک لبخند تازه نبود، لبخندی بود که حد اقل دو هزار بار در غرب کابل آن را دیده ام، زمانی که "دو هزار موشک" به سوی مناطق شیعه نشین غرب کابل شلیک می شد و کاظمی به دنبال آن ها به تیره بختی مردم بی دفاع "غرب کابل" لبخند می زد. دودی از غرب کابل بلند می شد، و کاظمی می خندید، انسانی غبار هوا می شد و او از خوشحالی بر زمین و آسمان دست می افشاند. موشك به خانه "بابه صفدر" همسایه ما اصابت کرد، بابه صفدر و خانواده اش در زير آوارها براي ابد ناپديد گشتند، فقط "صفورا" ماند، زیرا وقتي اصابت موشك در خانه نبود. صفورا تنها شد،  سال ها اشك ريخت، سالها گریه کرد، هیچگاه نخندید، هیچکس لبخند او را ندید،  و حتي اينك كه اين "يگانه يادگار بابه صفدر"‘  " جوان گشته" و "قد كشيده" نيز اشك مي ريزد‘ اما "كاظمي" مي خنديد. خانه ها چور و چپاول می شد و  "زن ها" مورد تجاوز قرار می گرفتند، کاظمی می خندید و هنوز هم می خندد و هنوز هم کودکان بی گناهی را که به خاطر "گناه" کاظمی معصومانه جان دادند و تکه تکه شدند، کسی نمی بیند و تنها کاظمی است که "لبخند می زند" . 

اکنون وقتی به "دشت برچی" نگاه می کنم، لبخند کاظمی به یادم می آید و اینکه چگونه کاظمی آن زمان بر "یک شهر مرگ و فاجعه لبخند می زد" و قربانی شدن زنان و کودکان افشار و غرب کابل و بعد چور و چپاول مردم فقیر "یکه ولنگ" و "بامیان" را به "برهان الدین ربانی" تبریک می گفت. لبخند کاظمی یادآور تمامی تلخی ها و فاجعه ها است، یاد آور لحظه های که اجساد کودکان غرب کابل تکه تکه می شد و اطفال بی گناه جان می دادند دور از آغوش مادران شان، یاد آور لحظه هایی که لشکریان جنون زده شورای نظار نعره می کشیدند" امشب ما خون هزاره ها را می خوریم".  

اکنون این لبخند که با شلیک دو هزار موشک و بی شمار بمب و مرمی غرب کابل را نشانه گرفته بود، "لبخندشهید یاد می شود": کاری بدتر از فاجعه افشار. یا قربانیان افشار گناه کار بودند، یا کاظمی؟ یا زنان و اطفال بی گناه غرب کابل شهید بودند یا کاظمی؟ می شود قاتل و مقتول شهید نباشد، اما نمی شود هم قاتل شهید باشد و هم مقتول. جالب است که در این پوستر نوشته شده از طرف "روشنفکران!" آیا کسی که افشار را از یاد می برد "روشنفکر" است و آیا فکری که دو هزار موشک، بی شمار قربانی بی گناه و هزاران هزاران خانه ویران "افشار و دشت برچی" را نمی بیند "روشن" است؟ اگر چنین کسی روشنفکر است پس روشنفکر حقیقی "عبدالرحمن"، "سیاف" و "ربانی" خواهند بود.

بر خود می لرزم، این لبخند تا در اتاقم آمده، درحریم شخصی ام، تا داغ "افشار" را در قلبم تازه کند و زخم های پیکر "عبدالعلی" را که در غرب کابل هزاران هزار زینب را تنها گذاشت. چه قدر حافظه ی تاریخی ما کوتاه است، چقدر زود فاجعه ها را فراموش می کنیم!

نه! من هیچ وقت فریب این لبخند کثیف را نمی خورم، این لبخند با مرگ من شگفته است، این لبخند را بارها را دیده ام: از "کوفه" تا "کابل". این لبخند برایم یادآور مرگ و فاجعه است، یادآور خیانت افشار و غرب کابل، یادآور جسدهای تکه تکه و یادآور جیغ و فریاد خواهران و مادرانم که جنازه های قطعه قطعه شده ای برادرانم را بر دوش گرفته و بر گور دسته جمعی "پدرانم" گریه می کردند. یاد آور شهادت "صادق سیاه" 17 ساله که در "سرمای کابل کالا نداشت"، اما به خاطر دفاع از مردم  از افشار و دشت برچی در برابر "کاظمی و اربابانش"، دفاع کرد و در سرمای دهشتناک کابل شهید شد.  

 

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 14:47 | سه شنبه سیزدهم آذر 1386 •

 

 

اگر تهران شهر غم های خاکستری است و اگر در این شهر پلید همه کس تنهایم می گذارد، حتی آن هایی که می گویند:"دوستت دارم"،  شاهرخ که هست، "تند رو صالح" را می گویم، رفیق تلخی و تنهایی که برایم  فال اخر می گیرد. در اولین فالش پنج سال بعدم را پیش بینی کرده بود و اکنون از آن یکسال می گذرد.

اسد

فال اخر

شاهرخ تند رو صالح

November 27, 2007

پيشكش به اسداله احمدي بلخي همراه تلخي تنهايی

منبع: مداد

از اداره که زدم بیرون سوز سردی ریخت توی تنم. آخر هفته را مرخصی گرفته بودم تا به خرده ریز کار‌های خانه رسیدگی کنم. کامپیوترم هم ریخته بود به هم. تعمیرکار گفته بود : عمر این سیستم تمام شده . قرار را برای ساعت پنج و نیم گذاشته بودیم کافه تریای تكسيم . جیب‌هایم را گشتم تا پول‌هایم را یک کاسه کنم. آبروریزی است آدم برود کافه و موقع پرداخت صورتحساب، دچار عباس‌بازی بشود. هفت و دویست جمع شد. شصت هفتاد تومان هم پول خُرد ته و توی جیب‌ها م بود . به حساب نیاوردم. اوایل اردیبهشت ماه بود. اما تک سرمای هوا هنوز شکسته نشده بود. باد سردی که می‌وزید تا اعماق جان آدم نفوذ می‌کرد. توی پاگرد راهرو اداره سیگاری گیراندم و راه افتادم.

وسط کوچه لابلای شمشادها شبحی ایستاده بود مثانه سبک می‌کرد. رشته‌ای کف زهراب جاری شده بود توی پیاده رو. راه کج کردم. پیر زنی چرخدستی خالی‌اش را دنبال خود می‌کشید. دو تا گربه‌ی ولگرد هم جلوتر از پیر زن مرنو کشان می‌آمدند. سیگار بوی بدی می‌داد. دود ته گلویم را می‌سوزاند. سیگار را انداختم. از پیچ کوچه که رد می‌شدم شبح هنوز با لنگ‌های واشده‌اش لابلای شمشادها ایستاده بود و ته و توی مثانه‌اش را می‌تکاند.

سر خیابان ده پانزده نفر پراکنده ایستاده بودند منتظر تاکسی و اتوبوس. پرایدی مشکی زد روی ترمز. همه هجوم بردند. چهار نفر سوار شدند. عاقله‌مردی که تخمه می‌شکست ابرو بالا انداخت و گفت::

ادامه در فال اخر/ شاهرخ تندرو صالح

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 17:21 | یکشنبه یازدهم آذر 1386 •

RSS