زایران شهرحقیقت

لزومی ندارد چیزی بنویسم. وقتی سخن از افشار است، کلام بی معنا میشود. نسل جوان در ویرانههای " افشار" حقیقت های گمشده ی تاریخ را جستجو میکنند.
سلام بر خوهران خوبم که در این فصل "زمستانِ فرهنگ" در میان یخبندان و برف به شهدای افشار "گلهای سرخ" به رنگ "خون مزاری" تقدیم میکنند و سلام بر "نسل جوان" که صدای حقیقت از "سرودِ معصومانه" ای آنها به گوش میرسد. سلام بر این کودکان و نوجوانان و سلام بر تمامی کسانی که دلتنگِ حقیقتِ اند.
سلام بر افشار، سلام بر "خرابههای خاطره" که تا هنوز خاطره تلخ "سالهای سیاه جهاد" را به خاطر دارند. سلام، و بیشمار سلام بر افشار، شهر حقیقت و خاطره.
خرابههاي خاطره
گفتـوـگويي با ويرانههاي افشار
اسد بودا
«1»
چندی است که نمیتوانم از کابوس فاجعههای گذشته خویشتن را برهانم. امروز وقتی وارد انترنت میشوم افشار در من جان میگیرد. کاش میتوانستم همچون حیوانات خوشبخت و بیزمان در بهشتِ فراموشی زندگی کنم، اما نمیشود، برگی از ورقهای سرخ و فاجعهبار تاریخ جدا میشود و در پیش پایم میافتد با خود میگویم: «آه! من انسانم و به یاد میآورم» كه يكي از بازماندگانِ فاجعههايم. مدتها پيش یادداشتی کوتاهی تحت عنوان «نسلکشی و منظره» در «ساعت ۱۳» نوشتم و گفتم منظرهها اخلاقيتر از ما عمل ميكنند و معمولا فاجعههای انسانی را به خاطر دارند. امروز وقتی زخم افشار در روانم آشوب و توفان بر پاي ميدارد، در انترنت به دنبال منظرهای از افشار میگردم، تا گمشدگانِ و فراموششدگان تاريخ را در آن جستجو نمايم. به تصاویری از افشار بر میخورم؛ تصاویری سخت دلخراش که حکایت از آن دارد پس از سالها تجربهاي فاجعه ما هنوز در ظلمتِ شبهاي نسیان فرهنگی اسيريم. رهبران ما به دلیل اینکه رهبرند افشار را از یاد بردهاند و روشنفکران ما به دلیل روشنفکر بودن شان و ما که نه رهبریم و نه روشنفکر به خاطر غرق شدن در اتبذال روزمره گی افشار را از یاد بردهایم. اما افشار كه نميتوانم هنگام نوشتن آن بلند و كشيده جيغ نكشم «اَفـشـــــــــــار!»، هنوز خودش را به خاطر دارد. افشار هیچگاه خودش را فراموش نمی کند. کاش «فیض محمدکاتب» میبود تا خودش را به میخ کلمات به صلیب می کشید و افشا را روایت میکرد، اما او نیست، وقتی او نیست، این تنها خود افشار است که باید خاطرهاش جاودان نگه دارد، و قربانیانی را که در آن جان دادند. افشار همه ادعاهاي فريبآلود را تکذیب میکند. درست آن مدرسه علمیه شیخ آصف که چون کاخ فرعون در برابر ويرانههاي افشار سر به آسمان میساید تا حرص و ولع عالمان دینیِ بیدین و بیهدف و بيفرهنگ و بيخردِ ما را برانگیزد، توسط افشار تکذیب میگردد. افشار خوب به خاطر دارد که این مدرسه به قیمتِ ویرانی او ساخته شده است و اين شهر با فتواي او ويران شد. کاش میتوانستم برای افشار شعر بگویم، کاش میتوانستم زبان این ویرانهها را ترجمه کنم، کاش من هم یکی از قربانیان بودم که در آغوش مهربان افشار جان دادند، کاش میتوانستم افشار شوم، ویرانهای که خود را به خاطر دارد و فاجعهها را، اما افشار را به ما نيازي نیست، افشار حقیقت کامل و کمال حقیقت است، افشار خود را به خاطر دارد. افشار هیچگاه خودش را فرامو ش نخواهد کرد. بهتر است من سخن نگویم. اگر تو ای دوست، ای مخاطب ریاکار گذرت به افشار افتاد و یا این تصویر را میبینی به ویرانهها نگاه کن، به دیوارهای که سنگِ گور قربانیان گمنام هستند، آری فقط یک لحظه تامل کن و به این تصویر نگاهي بيانداز که بر افشار چه گذشته است و چگونه يك شهر مرگ و يك افشار قرباني تاريخ افغانستان را به سخره ميگيرد و من و تو را كه رياكارانه سكوت كردهايم. «أَفَلا تُبصِرون!»
«2»
میخواهم افشار را روایت کنم، اما اشتباه ميکنم، «کار مانیست شناسایی راز گل سرخ»، چشم ما کور تر آز آن است که افشار را روایت کنیم و تخیل ما حقیر تر از آن است که افشار در آن بگنجد، ما به مرض «آلزایمرفرهنگی» گرفتاریم كه قادر نيستيم گذشته را به يادآوريم. یک «فیض محمد کاتب» شجاعت و بصيرت و از خود گذشتگی لازم است تا افشا را این زخم تاریخ را روایت کنیم. دلم نمیشود از افشار بگويم و از فیض محمد کاتب که فاجعهای مجسم و تجسم فاجعهها است سخن نگویم. همانگونه كه افشار زخم دوران «جهاد» است، كاتب بخشي از زخم جنگهاي خونبار زمان عبدالرحمن بود و همانگونه كه افشار هنوز خود را به خاطر دارد، كاتب نميتوانست اين ”زخمهويتي“ را فراموش كند. كاتب كلام شد، خاطره شد و سالها پيش افشار شد. روايت او یک دغدغهاي شخصی و پشت میزی نيست، گفتـوـگويي است ميان او و بيشمار قربانيان، صداي او صداي جانخراش يك خاطرهنويس زخمخوردهاي است كه خاطرهي «اشرار هزاره»اي را روايت ميكند كه «به امر حضرتِ والا از ضربِ گلولة تفنگ كشته شدند»؛ او مينويسد و مينالد تا شايد كساني را كه «دختران و خواهران» وي را «در بغل آرزو كشيده و از بوسه و كنارش شكفته خاطرگرديده» در دادگاه تاريخ محاكمه نمايد. کاتب واقعهنگار فاجعهها و نسل کشیها است. او مثل امروزیها روشنفکر عاری از هر عیب و نقص نیست، او به قول خودش «قلیل الاستطاعه و کثیرالخطا» است. درست به دلیل کثیرالخطاء بودنش است که در لحظهای خطر درخشان شده و خودش را در فاجعهها نیست می کند تا لوحِ گور قربانیان گمنام باشد. کاتب از آن دسته کسانی است که با خون مینویسد، خون بیش آنکه به شکل کلمه روی کاغذ حک شود، لغزنده است، در رگهای کاغذ جاری میشود و در خیابان تاریخ جریان میباید. خون چشمهای جوشان حقیقت و «خِرَدِ سُرخ» است كه ما را به اسرار عالمِ اشراق و ملكوت و به عمق سرشت و سرنوشتِ تلخ بشر آگاه ميسازد. کاتب خون دلش را نوشت که خون قربانیان بود؛ در اوراق كتابهايش خون قربانيان موج ميزند، خون ياغيان محكوم و غارتشدگاني كه با وضوء خون حقيقت را به عبادت نشستند. او بيش از دههزار صفحه خون و فاجعه نوشت. اين همه خون دل خوردن، قساوت ميخواهد.
«3»
خون میجوشد، خون جاری میشود، فرقی نمیکند در قلب و زبان و قلم کاتب باشد، یا در ویرانههای افشار. خون، حقيقتِ حقیقت است، خون جوهر هر حقیقتی است. اما ما با افشار اين حقيقتِ حقيقت فاصلهاي بسيار داریم، ما آن قدر شجاع نیستیم که همچون کاتب در لحظههای خطر درخشان شویم و با خون بنویسم، تنها کسی میتواند از افشار بگوید که با «افشار یکی شده» است: قربانیان را میگویم. آنهایی را که در آغوش مهربان افشار نیست شدند، خون شدند، حقیقت شدند و حتی حقیقیتر از حقیقت اكنون به زبان ويرانهها سخن ميگويند. اگر میخواهی زبان افشار را بفهمی به این منظره نگاه کن. تاریخ در آن تکرار میشود. دشمنان انسان تماشاکنان و شکار افگنان به دنبال قرباني میگردد. به تو میگویم اي انسان، ای دوست، اي همخون، اي خواهر، اي بردار! لختی درنگ کن و به اين ويرانهها بيانديش! از این ویرانهها صدای قربانیان به گوش میرسد و این منظره همان «صحرای قیامت است» که كتابهاي آسماني چون عهد عتیق و عهد جدید و قرآن از آن سخن گفتهاند. از میان این ویرانهها جیغ و فریاد «روزِ جزا» به گوش میرسد. بر روی این دیوارها قربانیان با خون نوشته اند:«انسانیت مرده است و تا ابد مرده خواهد ماند». آی مردم! «آی انسانها که در ساحل نشسته شاد و خندانید» اینجا افشار است و در این خانهها کسانی میزیستند که مثل ما انسان بودند و جان و حیثیتِ شان را دوست میداشتند. این قبرستانِ و این مكان كه افق تا افق خرابه صف كشيده، گورستانِ فراموش شدگان تاریخ است، خراب آبادي كه اخلاق و انسانيت در آن بر باد رفت. این صداها برای ما و شما که در بهشتِ فراموشی حیوانی به سر ميبريم گنگ و مبهم و نا آشنا است. دور شوید از چشمانِ افشار! چشمانِ گناهکار شما ارزش دیدن این ویرانههای مقدس را که ذره ذره آن نشانهای عالم ملکوت است، ندارند و گوشهای بیاشتهای تان نمیتواند صدای برترین حقیقت را که از میان این ویرانهها به گوش میرسند، بشنوند. بگذارید، افشار در سكوتِ خويش خاطرهای قربانیانش را نگه دارد. بگذارید افشار سکوتِ مطلق و همچنان صحراي قيامت تاريخ ما باشد. بگذاريد افشار سرشتِ سرنوشتِ تلخ مرا روايت كند كه با جيل و تيغ و برچه و دار رقم خورده است. بگذارید افشار فطرتِ پاکِ انسان را تکذیب نموده و به دنائتِ فطري و گناهکاری ذاتی او شهادت دهد. بگذاريد افشار هميشه خونين مصلوب بر تاريخ و سرگذشتِ اين ديار لبخند زند. بگذاريد افشار براي هميشه افشار باقي بماند. «خدایا! تو چگونه اين سکوتِ مطلق افشا را تحمل میکنی و در عين حال خودت را «قادر»، «عالم» و «عادل» مطلق میدانی؟» مگر میشود از ویرانهای افشار آگاه بود و توانایی گرفتن انتقام افشار را داشت، اما در خلسه سکوتِآسمانی به خاموشي فرو رفت و عدالت را اجرا نکرد؟ مگر ميشود يك شهر قرباني و جنايت صورت گيرد اما آتشِ عذابت قاتلان را در كام خود نبلعد؟ در این صورت آیا تو با قاتلان همدست نخواهی بود؟ خدایا! به عظمتِ و جلال الهی و شکوه خداییات سوگند به ما قربانیان پاسخ ده که مردم بیگناه افشار «به کدامین گناه کشته شدند! به كدامين گناه؟»
اگر بــاور نداري ني رَه بشكن

دلــم از دودِ تَنبــــاكـو سيايَـه
اگربــــاور نــداري ني گــوايَــه
اگر بــاور نداري ني رَه بشكن
تمـــام پردههاي ني سيايـــه
گلِ صــد برگ تابستــــانم اي يــار
فرار از مُلكِ مالستــــانم اي يــــار
از آن روزي كه گشـتم از وطن دور
جگر پر درد و دل نــالانم اي يــــار
«آبه ميرزا»
بسمه تعالی
فراخوان
سیمینار گفتمان عدالتخواهی و چشم انداز آینده

در تاریخ معاصر افغانستان ، ما شاهد بروز و ظهور گفتمانهای متنوعی هستیم که هرکدام با خاستگاه ها وخواست های مختلف، تمام عرصه های زندگی مردم مارا متاثر ساخته است. بحران سیاسی ومنازعه مسلحانه سه دهه اخیر کشورما، تنها بخشی از میراث گفتمانهای سیاسی وایدئولوژیک بوده است، بخش های بیشتر این میراث شوم را باید در گذشته های دورتر وآینده های دیر تر جستجو کرد وانتظار کشید. متاسفانه تمامیت خواهی، انحصار طلبی، وابستگی خارجی، تبعیض ونشانه هایی از این دست، علی رغم تفاوت های بنیادین فکری وایدئولوژیک ، وجه مشترک تمام جریانهای رقیب ومسلط این سالها بوده است. در این میان گفتمان عدالتخواهی ، که سمبل وآیینه تمام نمای آن شهید مزاری بود، نه تنها یک استثنای بی بدیل در تاریخ کشور، بلکه یک معیار صادق برای سنجش وشناخت همه گفتمانهای دیگر بوده وهمچنان خواهد بود. جریان عدالتخواهی که در قامت رسای شهید مزاری تبلور یافت، دارای ویژگی ها ونشانه های انسانی است که می تواند چشم انداز های نوینی را برای جامعه بحران زده ما ترسیم کند. بنابراین ما اینک بیش از هرزمان دیگر نیازمند اندیشه ها وآرمانهای شهید مزاری ومهم تر از آن نیازمند خوانش دوباره وتفسیرهای درست از اندیشه های او هستیم. لذا جمعی از نخبگان فکری وفرهنگی کشور تصمیم گرفته اند تا درسالگرد شهادت آن شهید راه عدالت وآزادی سیمیناری را با عنوان « گفتمان عدالتخواهی وچشم انداز آینده» برگزار کنند. بی شک مشارکت اهل اندیشه وفکردراین سیمیناروارایه مقالات راهبردی در زمینه جریان عدالتخواهی و اندیشه های شهید مزاری ، باعث رشد وبالندگی هرچه بیشتر عدالت وعدالتخواهی در کشور خواهدشد.
موضوعات پیشنهادی:
1- جنبش عدالتخواهی در افغانستان
2- جایگاه عدالت در راهبرد های توسعه
3- گفتمان عدالتخواهی وتاریخ نویسی معاصر افغانستان
4- رهیافت نشانه شناختی گفتمان عدالتخواهی
5- گفتمان سیاسی وتعلق های گفتمانی شهید مزاری
6- جایگاه آرمان مقاومت در قانون اساسی جدید افغانستان
7- تحلیل حقوقی مقاومت سه ساله شهید مزاری
8- نگاه فقهی به مقاومت سه ساله غرب کابل
9- قومیت وانسداد اجتماعی
10- قومیت، قدرت ونظام قشربندی اجتماعی
11- شهید مزاری ومساله بحران هویت ملی
12- شهید مزاری وحقوق اقلیت ها در افغانستان
13- شهید مزاری واستقلال افغانستان
14- تساهل ومدارا در رفتار سیاسی شهید مزاری
15- ویژگیهای شخصیتی شهید مزاری
16- شهید مزاری در شعر مقاومت
تذکرات ضروری :
1 – مقالات حد اقل در ده صفحه وحداکثر در سی صفحه ارایه شود.
2 – مقالات مطابق با استاندارد های پژوهش و نویسندگی باشد.
3- مقالات باید به صورت تایپ شده وفایل آن از طرق ایمیل ویا یک نسخه از سی دی آن ارسال گردد.
4 – آخرین مهلت ارسال مقالات: 10 / 12 / 1386 خواهد بود و به دلیل نزدیکی سالگرد شهاد ت استاد شهید مهلت ارسال تمدید نخواهد شد.
5 – آدرس ارسال به وسیله پست : قم ، سه راه سجادیه ، بلوار سمیه ، کوچه 43 ، پلاک 116.
آدرس پست الکترونیکی ( E-Mail ) :
s_adalatkhahi@yahoo.com s_adalatkhahi@yahoo.com
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
6 – زمان و مکان دقیق سیمینار متعاقبا به اطلاع همگان خواهد رسید.
7 – جهت هماهنگی وکسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های زیر تماس بگیرید:
09355081545 و 09192529763
دبیرخانه سیمینار
گفتمان عدالت خواهی وچشم انداز آینده
از مولانا تا ملاعمر
به ياد شكوه شهر بلخ
لختي درنگ كرد، بر بام خانههاي شهر و منقار گشود، بر هفت دروازة محصور در حلقة نيزههاي خونآشام. اكنون كه شهر ما از دردگران به رنج و گداز است، وقت است كه تو، اي خداوند از قلة فروزان پارناسوس يا از تنگة خروشان اوريپ بيايي و درد ما را درمان كني.
اي بزم اختران آتشبار، اي پيشاهنگ سرودهاي شب، اي خداوند، پديدار شو و با لوليوشان شهر آشوبت، كه فرياد شان سرود ستايش توست، به سوي ما بيا.
«سوفكلوس، آنتيگونه»
فاصلة كنوني ما با «بلخ فرهنگي و تاريخي»، فاصلة «مولانا تا ملاعمر» است؛ و مولانا و ملاعمر دو آيديالتايپي اندكه تصوير اين فاصله را كاملا واضح و روشن به نمايش ميگذارند. مولانا و ملاعمر بازنماييِ «خود (self)» ساكنان اين سرزمين است در دو دورة متفاوت و صورتِ عينيشدهي دو نوع «خطِسوم» و در حقيقت دو نوع «اپيستمه»: اپيستمة جهانوطني مولانا و اپيستمة نژادپرستي ملاعمر. اگر روزي زرتشت آموزة سهگانهي وحياني و انساني «كردارنيك»، «پندار نيك» و «گفتارنيك» را در بلخ براي انسانها عرضه كرد، امروز ملاعمره سهگانة مانيفيستِ نژادي قوم برگزيدة خداوند را از طريق راديوي رسمي «امارتِاسلامي»، شبكههاي خبري عربيزبان چون «الجزيره» و ديگر رسانههاي جهاني اعلام ميكند كه قوم هزاره سه راه بيش ندارد: يا اسلام بياورد، يا افغانستان را ترك گويد و يا قتلعام گردد. يكي هشتصد سال پيش، از گفتـوـگو و همدليِ هند و ترك دم ميزند، از عشق و ايمان و زندگي و از «رنجحماقت»، و ديگري هشتصد سال بعد «اميرالمؤمنينِ حماقت» است، مبش٧ر تباهي و مرگ است و تباهكنندة فرهنگ و معنويت. يكي با هيچ انساني بيگانه نيست و با تساهل و تسامح با انسانها همدل است و همسخن، ديگري روحِقبيله و «مانا»ـيي بيهويت و بوقلمونصفت قومي را تقديس ميكند. هر دو در جستجوي انساناند، يكي با شمع روشن ايمان و ديگري با جيل و تيغ و برچه و جيغ جانخراش تفنگ، يكي خمار شرابِ آسماني است و ديگري نشئهي خون و بنگ و حشيش و ترياك.


