تبليغاتX
ساعت 13

 

تهِ تهِ ديدن

اَ ۱۰۰

ته ته ديدنچشم در چشم، و نگاه اندر نگاه... به كجا مي‌رسيم؟ به بي‌نهايت چشم و بي‌شمار نگاه! آه! خداي من چه قدر وحشت‌ناك و هراس‌انگيز است اگر به اين معماي رازآلود پي ببريم كه  نهايت هر ديدني ”كوري“ و ”نديدن“ است و نهايت هر چشم و هرنگاهي، بي‌چشمي و بي‌نگاهي و جز خود چشم و خود نگاه همه و همه، هرچه هست، قصه و افسانة است كه از مغزِ انسان مي‌تراود. تصوير فوق، ته ته تمامي نگاه‌ها ست: فلسفي يا غير فلسفي فرقي نمي‌كند. تهِ تهِ نگاه خودِ نگاه است: تصوير فريب‌آلود و معكوس از جهان، از انسان، از هر آن‌چه مي‌بينيم، هر آن‌چه در نگاه ما پديدار مي‌گردد: نفسِ چشم، نفسِ نگاه. 

چشم در چشم، نگاه در نگاه، چيزي ديگري وجود ندارد؛ ديدن، نه دريافتِ يك امرعيني، بلكه تلاقيِ چشم با خودش است و تلاقيِ نگاه با نگاه. هرچشمي و هرنگاهي، حتي نگاهي تند و تيز كاهنان و جادوگرانِ كه تا ”عالمِ‌غيب“ نفوذ مي‌كند، به يك نقطة مات و كور منتهي مي‌گردد، به لكة تيره‌ـ‌وـ‌تاري كه هيچ چيز نيست، و در عين‌حال همه چيز در آن و با آن ديده مي‌شود. اين نقطة تيره را نخستين‌بار ”لكان“ تشخيص داد. اسلاوي ژيژك تفسيرهاي مفصل بر اين نگاه لكاني نوشته است، اما ”آنه كُلر“ سعي كرده است معرفتِ بصري كه لكان آن را در روان‌شناسي كشف كرد، با تصوير فوق به ما نشان دهد؛ در اين تصوير  دور باطل نگاه تا بي‌نهايت ادامه مي‌يابد  ودر آن جز تسلسل”پوچي“ نگاه حقيقتِ ديگري وجود ندارد. اگر ديدگاه فلسفي هگل را كه براي ما تا اين حد جاذبه دارد، به زبان تصوير بيان كنيم چقدر وحشت‌ناك مي‌شود. به راستي سوژة ”هگلي“ كه كوشش مي‌كند جهان را دريابد، در كجاي اين نگاه  قرار دارد؟ سوژه، حتي سوژة هگلي رهيده ”از خودبيگانگي“، به غلط تصور مي‌كند، به امر مطلق دست‌يافته است؛ سوژه خيلي اگر زور بزند به نگاهش مي‌رسد؛ آن‌چه سوژه مي‌بيند و در مي‌يابد، نگاه خودش است. در واقع  تهِ ته همة نگاه‌ها به يك نقطة بي‌معنا و خط خورده‌ برخورد مي‌كند؛ به نقطة تهي كه وجود ندارد، زيرا جز خودِ چشم و خود نگاه، چيزي ديگري نيست و هر آن‌چه مي‌بينيم هيچ اندر هيچ است؛ تنها زنجيره‌اي از ”ناـ‌هست‌ها“ است كه در برابر چشمانِ قدر برافراشته و به حيث امر ”هستومند“ ما را مجذوب نموده و فريب مي‌دهد.

بي‌ترديد فهم اين امر كه تهِ تهِ نگاه فقط خود نگاه است و لاغير، ما را به وحشت مي‌اندازد، اگر آن‌ دوستِ كه در نظرِ ما زيبا جلوه مي‌كند و ما سعي مي‌كنيم “فراق را به فراقِ او مبتلاسازيم“، چيز جز خودِ ما و نگاهي ما نيست و همة ناله‌ها و دردها و مويه‌هاي ما همان ”اناالحق“  شورمندانة حلاج است و ما ”مشركانه“ خويشتن‌را در ديگري جست‌ـ‌وـ‌جو مي‌كنيم، پس تمامي روياها و آرزوها برباد است و همه‌چيز هيچ‌ـ‌وـ‌پوچ. اما جاي نگراني نيست، آرزوها و روياها صرفا يك ”فقدان“ است؛ فقداني كه به زندگي ما معنا مي‌دهد. جهان ما، مجموعة از نيستي‌هاست و ما همچون ”بودا“ به دنبال ”نيروانا“ـ‌ي كه  وجود ندارد و هرگز وجود پيدا نخواهد كرد، آواره‌ـ‌ايم، در مواجهه با اين نيستي است كه به ”خويشتن‌ـ‌آگاهي“ دست مي‌يابيم و همچنين در مي‌يابيم كه تماميِ نگاه‌هاي ما به خودِ ما متهي مي‌شود و در نتيجه آشكار يا پنهان هركدام از ما به نحوي ”خودـ‌خواه“ هستيم، خويشتن را مي‌خواهيم و جهان را آن‌گونه در نگاه ما پديدار مي‌گردد.

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 16:42 | جمعه دوازدهم مهر 1387 •

ولگرد

ماخیل نا امیدائیم

خیل بی فکروغصه ها

خیل گشنه ها

که هیچی نداریم وصله شیکم مون کنیم

جایی نداریم گپه مونو بذاریم .

ما

جماعت بی اشکائیم

که گریه کردن هم

ازمون نمیاد!

لنگستون هیوز ، ترجمه احمد شاملو

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 9:15 | دوشنبه هشتم مهر 1387 •

RSS