تو که مٌوری نظر با کی کَنُوم يار!

اسد بودا
توکه موري دَ اينجي چه کَنُوم يار؟/ در اين دنيا نظر با کي کَنُوم يار؟ / گلي خوشبوي زيبايم تو بودي/ گلي بي بوي کي رَه بو کَنُوم يار؟ الهه رفت و از مسابقة «ستاره افغان» حذفش کردند. جعفر ميگفت:«امسال سال الهه است»، سالِ الهه اما ديشب نه با «سرور» و شادي، بلکه با اشک پايان يافت، از آخرين آوازِ «الهه» صدايِ «آبه ميرزا» به گوش ميرسيد:«بنالم تا بنالد کوه-و-کوهسار!» حذفِ «نابهنگامِ» او را بايد معنادار دانست: تبعيض و نابرابري جنسي و قومي در افغانستان. الهه، دليلِ فاجعه است، اما نه از آن جهت که از مسابقه ستاره افغان حذف شد، بل بدان خاطر که در افغانستان، «بودن» نياز به «اثبات» دارد. اثبات از طريق نفي و به گفتهاي الهه «تحملِ تمامي حرفهاي ناروا» در جامعة هزاره از آن رو که «زن» است و در افغانستان از آن جهت که «هزاره» است. الهه تلاش کرد خودش را «اثبات» کند، اما آنچه در عمل اتفاق افتاد، نفي او بود. الهه رفت، الهه نفي شد، اما خدا را شکر که «ستاره افغان» نشد و همچنان «ستاره هزاره» باقي ماند. الهه با ستاره افغان نشدنش، ستاره شد. اينکه نفي ميشود، دليل است بر اينکه هست؛ ناهستي، نيست و بنابراين نفي آن بيمعناست.
آن حقيقتي را که زبان قادر به بازنمايي آن نبود، الهه با رفتنش آشکار کرد: تبعيض مضاعف. رفتنِ او «کلامِ ناب» است؛ «بيانِ آشکار هستيِ از هرجهت نفي شده. نفيِ الهه ذهنِ زخمي هزارهاي «بلازده معتقد» را که تاب و توانِ صداي او را نداشت و حس ميکرد، صدايِ الهه «شرفِ» او را برباد ميدهد، تسکين خواهد داد. اين صدا از آن جهت که «اغوا» ميکرد، ترسآور بود و بدان خاطر که جاذابه داشت همه را از خود راند! و چرا ترسآور نباشد وقتي اين صدا همة آنهايي را که تظاهر به نفرت مينمايند، «افسونِ» ميکند. اين مردم سوگوار، عاشقِ صداي ماليخوليايي و ماتمزا است، شيفتة اورادِ مرموز و «تعويذ» و «طلسم» و «هاي هايهاي رياکارانه»؛ ديوانة آهنگهاي عزا و زخمزدن بر خويش. آواز جانخراش الهه، طلسم آن ها ميشکند؛ آنها «غم» و اندوه ميخواهند نه شادي و «سرور» و بنابراين تاب صداي افسونگر الهه را ندارند. صدايِ ماليخوليايِ اهريمنانِ بدآواز، پيامآوران مرگ و نيستي و «دراکولاي خونآشام»، آنها را به وجد و طرب ميآورد، نه «فرشتگانِ خوشآواز» چون الهه که در شهر مرگ صداي «سرور» و زندگي را ميسرايد.
الهه از خطر «ستاره افغان شدن» جانِ سالم به در برد. ستاره افغان، اين پروژة «سياسي_اقتصادي» چيزي جز همان روندِ رو به مرگِ فرهنگ در اين کشور نيست. چرا «ستاره افغان»؟ ونه «ستاره هزاره»؟ «ستاره ازبيک»؟ «ستاره تاجيک»؟، «قزلباش» و «بلوچ» و اقوام ديگر؟ اين روندِ شتابان «حذفِادغامي» و استحالة هويتِ اقوام ديگر در هويتِ مجعولِ به نام «افغان» چيزي نيست، جز بر بادرفتنِ تاريخ و فرهنگِ اين سرزمين. الهه اما در دل اين کليت ادغام نشد و همچنان از هر حيث «استثنا» باقي ماند؛ استثنا از حيثِ زن بودن، تا قاعدة شرفِ دروغينِ مردانه بر اساس آن خود را برسازد و استثنا از حيثِ غيرافغان بودن، تا کليت بياساس افغان با طردِ او خود را تعريف کند. اگر الهه ستاره افغان ميشد «در اين دنيا نظر با کي ميکديم»؟ الهه ستاره افغان نشد، «ستاره» شد. اشتباه است اگر «ستارهافغانبودن» مساوي «ستاره» بودن فرص کنيم، ستارهافغان نبودن به معناي ستارهنبودن نيست. دراين آسمان بيکران بيشمار ستاره وجود دارد. درست در آخرين لحظه که ستاره افغان نبودنش قطعي شد، «الهه» در ترانه هزارگي «تو کيموري» درخشيد، به کردار هزاران ماه تابان و به روشنيِ تماميِ ستارگانِ آسمان.
الهه با اجرايِ ترانه هزارگي مسابقه را باخت و رفت اما نه براي هميشه؛ بازنده، برنده است، او باخت تا ببرد. الهه وعده داده است که بر ميگردد، خيلي زود تر از «وقتِ گلِ ني». دعا کنيد که بيايد و اينبار نه با چشمانِ بادامي لبريز از اشک، بلکه با البومها و ترانههايش همه جا را ستاره باران کند. مردم «چِشم دَ رايِ الهه» هستند. وقتي باز آيد «دانه دانهگل» فرشِ راه او خواهيم نمود.


