تبليغاتX
ساعت 13 -

 

تو که مٌوری نظر با کی کَنُوم يار!

توکه موري نظر باکي کنم يار؟

اسد بودا

توکه موري دَ اينجي چه کَنُوم يار؟/ در اين دنيا نظر با کي کَنُوم يار؟ / گلي خوش​بوي زيبايم تو بودي/ گلي بي بوي کي رَه بو ‌ کَنُوم يار؟ ​الهه رفت و از مسابقة «ستاره افغان» حذفش کردند. جعفر مي​گفت:«امسال سال الهه است»، سالِ الهه اما ديشب نه با «سرور» و شادي، بلکه با اشک پايان يافت، از آخرين آوازِ «الهه» صدايِ «آبه ميرزا» به گوش مي​رسيد:«بنالم تا بنالد کوه-​و-کوهسار!» حذفِ «نابهنگامِ» او را بايد معنادار دانست: تبعيض و نابرابري جنسي و قومي در افغانستان. الهه، دليلِ فاجعه است، اما نه از آن جهت که از مسابقه ستاره افغان حذف شد، بل بدان خاطر  که در افغانستان، «بودن» ​ نياز به «اثبات» دارد. اثبات از طريق نفي و به گفته​اي الهه «تحملِ تمامي حرف​هاي ناروا» در جامعة هزاره از آن رو که «زن» است و در افغانستان از آن جهت که «هزاره» است. الهه تلاش کرد خودش را «اثبات» کند، اما آن​چه در عمل اتفاق افتاد، نفي او بود. الهه رفت، الهه نفي شد، اما خدا را شکر که «ستاره افغان» نشد و همچنان «ستاره هزاره» باقي ماند. الهه با ستاره افغان نشدنش، ستاره شد. اينکه  نفي مي​شود، دليل است بر اينکه هست؛ ناهستي، نيست و بنابراين نفي آن بي​معناست.

آن حقيقتي را که زبان قادر به بازنمايي آن نبود، الهه با رفتنش آشکار کرد: تبعيض مضاعف. رفتنِ او «کلامِ ناب» است؛ «بيانِ آشکار هستيِ از هرجهت نفي شده. نفيِ الهه ذهنِ زخمي هزاره​اي «بلازده معتقد» را که تاب و توانِ صداي او را نداشت و حس مي​کرد، صدايِ الهه «شرفِ» او را برباد مي​دهد، تسکين خواهد داد. اين صدا از آن جهت که «اغوا» مي​کرد، ترس​آور بود و بدان خاطر که جاذابه داشت همه را از خود راند! و چرا ترس​آور نباشد وقتي اين صدا همة آن​هايي را که تظاهر به نفرت مي​نمايند، «افسونِ» مي​کند. اين مردم سوگ​وار، عاشقِ صداي ماليخوليايي و ماتم​زا است، شيفتة اورادِ مرموز و «تعويذ» و «طلسم» و «هاي هاي​هاي رياکارانه»؛ ديوانة آهنگ​هاي عزا و زخم​زدن بر خويش. آواز جان​خراش الهه، طلسم آن ها مي​شکند؛ آن​ها «غم» و اندوه  مي​خواهند نه شادي و «سرور» و بنابراين تاب صداي افسون​گر الهه را ندارند. صدايِ ماليخوليايِ اهريمنانِ بدآواز،  پيام​آوران مرگ و نيستي و «دراکولاي خون​آشام»، آن​ها را به وجد و طرب مي​آورد، نه «فرشتگانِ خوش​آواز» چون الهه که در شهر مرگ صداي «سرور» و زندگي را مي​سرايد.

الهه از خطر «ستاره افغان شدن» جانِ سالم به در برد. ستاره افغان، اين پروژة «سياسي_​اقتصادي» چيزي جز همان روندِ رو به مرگِ فرهنگ در اين کشور نيست. چرا «ستاره افغان»؟ ونه «ستاره هزاره»؟ «ستاره ازبيک»؟ «ستاره تاجيک»؟، «قزل​باش» و «بلوچ» و اقوام ديگر؟ اين روندِ شتابان «حذفِ​ادغامي» و استحالة هويتِ اقوام ديگر در هويتِ مجعولِ به نام «افغان» چيزي نيست، جز بر بادرفتنِ تاريخ و فرهنگِ اين سرزمين. الهه اما در دل اين کليت ادغام نشد و همچنان از هر حيث «استثنا» باقي ماند؛ استثنا از حيثِ زن بودن، تا قاعدة شرفِ دروغينِ مردانه بر اساس آن خود را برسازد و استثنا از حيثِ غيرافغان بودن، تا کليت بي​اساس افغان با طردِ او  خود را تعريف کند. اگر الهه ستاره افغان مي​شد «در اين دنيا نظر با کي مي​کديم»؟ الهه ستاره افغان نشد، «ستاره» شد. اشتباه است اگر «ستاره​افغان​بودن» مساوي «ستاره» بودن فرص کنيم، ستاره​افغان نبودن به معناي ستاره​نبودن نيست. دراين آسمان بي​کران بي​شمار ستاره وجود دارد. درست در آخرين لحظه که ستاره  افغان نبودنش قطعي شد، «الهه» در ترانه هزارگي «تو کي​موري» درخشيد، به کردار هزاران ماه تابان و به روشنيِ تماميِ ستارگانِ آسمان.

الهه با اجرايِ ترانه هزارگي مسابقه را باخت و رفت اما نه براي هميشه؛ بازنده، برنده است، او باخت تا ببرد.  الهه وعده داده است که بر مي​گردد، خيلي زود تر از «وقتِ گلِ ني». دعا کنيد که بيايد و اين​بار نه با چشمانِ بادامي​ لبريز از اشک، بلکه با البوم​ها و ترانه​هايش همه جا را ستاره باران کند. مردم «چِشم دَ رايِ الهه» هستند. وقتي باز آيد «دانه دانه​گل» فرشِ راه او خواهيم نمود.   

 

!! نوشته شده توسط عيسي مسيح | 1:46 | شنبه پنجم بهمن 1387 •

RSS