

اسد
هر وقت ميديدم کسي دمبوره مينوازد، فکر ميکردم کار دشواري نيست. دمبوره، چندان پيچيده نيست، دو تار دارد. با دو تار به آساني ميشود بازي کرد. امروز، يکي از دوستانم دمبوره پدرش را آورده بود؛ خواستم استعدادم را در دمبوره امتحان کنم. دوساعتي کامل زور زدم، حتي نتوانستم يک «کوک» دمبوره را به درستي اجرا کنم، در نهايت خودم را گم کردم و گيج و منگ و عصبي و نامربوط ناخنهايم را برتارها ميکوبيدم. صداي که توليد ميشد مزخرف بود؛ فاقد هارموني. حالا تازه ميفهمم که نواختنِ اين «موسيقي» چقدر دشوار است؛ هماهنگي ميان تارهاي دمبوره، يک «سرورسرخوش» استعداد ميخواهد، يک «صفدرِ توکلي» پشت کار و يک «داود» عشق و شور و حماسه.
دمبوره موسيقيِ هويتي نيز هست. ميتوان ميان دمبور و تاريخِ افغانستان نوعي قرابت بر قرار کرد. تاريخِ افغانستان تاريخ تکصدايي است؛ تاريخي که از يک تار يا از «هَي هَي چوپان» به گوش ميرسد. دمبوره يا دوتار، اما تاريخ دو صدايي است که تنها با تنظيمِ صداي تارهاي موازي، ميتوان آوايِ معنادار توليد کرد؛ تارهايي که يکي صداي «بم» دارد و ديگري صداي «جانخراش» که در زيرِ رگبار ضرباتِ انگشتان مي نالد، اما بدون ترکيبِ اين صداها نميتوان «سخنِتاريخي» گفت. آنچه در افغانستان وجود ندارد، ترکيبِ صداهاست؛ ما بايد ياد بگيريم صدايِ مان را با صدايِ ديگران ترکيب نماييم. هرچند تنظيمِ نتها و آواهاي تاريخي که با دو، سه، يا چندين تار نواخته شود، دشوار است؛ همان گونه که تنظيم و هماهنگيِ صداي دوتار، اما به هرحال صداي که از يکتار به گوش ميرسد، فاقدِ هيجان و بيمعناست؛ ما به تاريخ دوتار، سهتار و چندين تار، دو آوا، سه آوا و «هزار» آوا نياز داريم. يومالحسابِ تاريخ، زماني است که همة تارها، آواها، سازها و آوازها در يک هارمونيِ هماهنگ همديگر را تکميل نموده و «جلادان» و جانيانِ تاريخ را محاکمه نمايند.


